روحم خبر نداشت، داشت ؟ بوالله نداشت، یهو اومد گفت ، ماشینم خراب شده، اومدم ماشین رو ببرم گفتم اشکالی نداره، حتی بهش گفتم ، فکر کنم بنزین نداره ، گفت باشه و رفت، حالا چرا از چشم من می بینی، درسته گفتی ماشین کجاست؟ گفتم تعمیرگاه ست، دروغ گفتم از این دروغ های مصلحتی، چه می دونستم اینطوری میشه، چون گفته بود، حداکثر تا ساعت یازده میارم، دیدم دوازده شد خبری نشد، خواب نبودم فکر کنم تو هم خواب نبودی اینور واونور غلت می زدی که صدای جیر جیر فنر دتشک در می اومد، فهمیدم یه جورایی بیداری، حتما شک کردی چرا خوابم نمی بره. خب چه جوری بگم، این وقتا یه جورایی التهاب درونی برای آدم پیدا میشه که خواب رو از آدم می گیره، یه جور بیخواب شده بودم و تو یه جوردیگه، یادمه گفتی، چرا نمی خوابی ، پرسیدی یا نه؟ چی گفتم، گفتم خوابم نمی بره، نگفتم چقد بیتابم و دلشوره دارم، این پسر چرا دیر کرده، لااقل پیامکی یه چیزی که مطمئنم کنه اتفاقی نیفتاده، خوب می دونی هروقت دلشوره می گیرم، هزارتا قل هوالله نخونم آروم نمی شم، هزارتا که حرف مفت، کی می تونه هزار تا قل هوالله بخونه ، هفتارو که خوندم، دیدم خبری نیست به چهل تا که رسیدم یهو پیامکی برام اومد " بیا پایین " نمی دونم در اون لحظه باید از شادی جست می زدم یا باید نگران می شدم چون بعضی کلمات شبیه یه کد بی ریخت که می تونه پدر آدم رو در بیاره یعنی چی " بیا پایین" نه سلامی نه علیکی! ساعت رو نگاه کردم حدودای یک صبح بود. خب اینارو بهت نگفته بودم، آروم از کنارت بلند شدم و رفتم پایین، کنار ماشین ایستاده بود. ملتهب ونگران تا حالا اینقد لاغر ورنگ پریده و گرفته ندیده بودم، پرسیدم چی شده، چرا اینقد مضطرب و نگرانی ؟ این چه وضعی که پیدا کردی گفت: تصادف کردم یهو طپش قلبم شدید شد، گفتم به آدم که نزدی ؟ گفت چرا به آدم زدم، هاج واج نگاش کردم گفتم طوریش شد؟ گفت: نمی دونم فقط می دونم یهو پرید از پشت یه ماشین تو خیابون، ندیدمش فکر کنم لعنتی معتاد بود که پرت شد روی کاپوت ماشین، بعد گاز ماشین رو گرفتم وفرار کردم، یه جورایی عذاب وجدان داشت که چرا فرار کرد، نظرش این بود که ای کاش می ماند ونجاتش می داد لااقل بیمارستانی جایی! فکرم همه جا رفت یعنی چی ندیدمش ، حالا حساب کن خانوم ، با اون حال نزدیک صبح اومدم بالا دیدم روی تخت نشستی و بِر و بِر نگاه می کنی پرسیدی، تا این ساعت کجا بودی؟ چی باید می گفتم ؟ می گفتم رفته بودم تعمیرگاه ماشین رو بگیرم ، خب ناچار شدم بگم رفته بودم خونه مادرم انگاری حالش خوب نبود پیامکی اومد وسریع رفتم من اهل دروغ نبوده نیستم ولی لامصب وقتی دروغ میاد یه قطار پشت سر هم میاد، رفتم روی صندلی آشپزخونه نشستم، اومدی روبروی من نشستی واشاره کردی اتفاقی که برای مادرت نیفتاده ؟ حالا باید یه جورایی جمع جورش می کردم نمی خواستم دلشوره به تنت بیاندازم که برادرم آدم کشته ! اما فرداش همه چی رو شد وگندش در اومد وحرفی برای گفتن نبود ، تو ساکت شده بودی من هم لال، نه یه روز نه دو روز یه هفته تا اینکه ازت پرسیدم چی شده چرا ساکت شدی؟ که لحظه ای با خشم وغضب نگاهم کردی وبعد گفتی مگه نگفته بودی خونه مادرت بودی مگه نگفته بودی ماشین تعمیرگاه ست، مگه قرار ما این نبود دیگه ماشین رو به دوست و آشنا ندی قرار ما این بود یا نه ! پس چی شد؟ سرم پایین بود. گفتم خانوم شرایط منو در نظر بگیر بالاخره برادر ، اومده ، چی باید می گفتم ، نه خدایی چی باید می گفتم ، اما خدایی عجب شب لعنتی بود. مطمئنم سرعت ماشین بالا بود که نتونست کنترلش کنه انگاری ماموریت داشت که منو بدبخت کنه که کرد ، یادم همون شب با اون وضعیتی که داشتم وشما هم در خواب ناز بودی از من خواست برویم به محل تصادف، پیش خودم گفتم بد فکری نیست ، رسیدیم به محل حادثه ، گفتم بزار به بهانه خرید سیگار از این دکه یه سوالی بکنم گفت : من که نمی تونم بیام، گفتم ، تو با این حال اصلا درست نیست بیایی و رفتم، جلوش ایستادم سلامی کردم وگفتم یه نخ سیگار میدی؟ گفت چرا نمیدم ، خب در اون لحظه که نمی تونستم راست بگم باید یه جوری می پیچوندم که پیچوندم و به دروغ گفتم خونه ما اون طرف خیابون، نزدیکای یه ساعت پیش یه صدای ترمز ماشین بدی شنیدم، گفت: آره ، نامرد و بی پدر ومادر زده و فرار کرد، اومدن بردنش منو میگی به جان خودم می خواستم بزارم زیر گوشش ولی مثل ماست نگاه ش کردم چی می تونستم بگم فقط دلخوشیم این بود که پدر مادرم سرمور گنده دارند زندگی می کنند فقط گفتم، یعنی طرف تموم کرد، گفت: آره بابا، خدا رحمتش کنه یهو پاهام شروع کرد به لرزیدن گفتم فندک هم داری ؟ که داد، روشن کردم برگشتم تو ماشین صدام در نمی اومد ، فهمید کارش تموم شده ، پک های سنگینی بود که به سیگار می زدم نمی دونم چطور شد که یهو از دهنم پرید بهش گفتم احمق آرومتر می رفتی این چه طرز رانندگی کردن تو خیابون اونم در شب، بله دیگه شب نشینی با رفیق و رفقا اینم نتیجه ش! هیچی نگفت و سرش رو به سوی بیرون شیشه گرداند و شاید داشت آهنگ یاری اندر کس نمی بینم ، یاران را چه شد شجریان رو گوش می داد، خودت می دونی بدون موسیقی نمی تونم رانندگی بکنم دود سیگار پیچید تو ماشین، شیشه رو پایین کشیدم، حالا قدرت رانندگی نداشتم، گفتم فعلا صداش رو در نیار، ماشین رو بیمه نکردم همین مسئله می تونه بیچارم کنه می دونی که دیه نزدیک پونصد میلیون شده که میگن برابر صد تا شتر ، خب از کجا پول صدتا شتر رو جور کنم ! پس بهتر از فکر وخیال بیایی بیرون ، گفت : یعنی چی! به کسی چیزی نگیم باید اطلاع دهیم ، پس وجدان به درد چی میخوره ، هاج واج نگاش کردم، گفتم بچه شدی، وجدان کیلویی چند ؟ کی وجدان داره ؟ ول کن ، اصلا به روی خودت هم نیار شاید عزراییل اون موقع این بنده خدا تو بودی که گفت، خدا نکنه عزراییل اون بنده خدا من باشم گفتم پس چرا فرار کردی ؟ که گفت فرارم بخاطر ترسم بود یهو ترسیدم وگرنه هیچ وقت بی وجدانی نکردم و نمی کنم، حالا واسه ما در اون موقعیت ندای وجدان پاک شده بود ، خواستم بهش حالی کنم فعلا وجدان بی وجدان که گفت : پیادم کن ، پیاده ش نکردم و رسوندم به خونه و تو راه هزارتا خواهش وتمنا و آیه ودلیل آوردم که یه وقت اشتباهی نکنه هم خودش رو گرفتار کنه هم منو با این حال زار برگشتم، ولی دیدی که چیکار کرد با اون همه یاد آوری باز عذاب وجدان احمقانه اش کار دست ما داد وفردا رفت خودش رو معرفی کرد ومنو بیچاره ، حالا خانوم چرا اینجوری زل زدی به چشمام، خب دارم دلیل دروغ گفتن خودم رو برات شرح میدم ،هرچند که می دونم پیش تو پرونده م خراب شده ولی تو یه حرفی بزن یه چیزی بگو که گفت " کیا می دونی به چی فکر می کنم ؟ " گفتم نه ، گفت: دارم به این فکر می کنم تو این پانزده سال چقد به من و دوتا بچه هات دروغ گفتی ! بر وبر نگاهش کردم ، گفتم لااقل تو منو سرزنش نکن چون اصلا به من ربطی نداشت آدم رو تو یه قبر یه متر در دو متر می خوابونند حالا کاری با نکیرو منکر ندارم ولی خدایی من مقصر نبودم که داری با من اینطوری رفتار می کنی من چه وقت بهت دروغ گفتم، خودت می دونی به اندازه کافی داغون هستم اتفاق نا خواسته ای شده و حالا پای من این وسط گیر افتاده، خواهش می کنم منو درک کن واینقد اذیت وآزارم نده اگر دروغی گفتم بیشتر دروغ مصلحتی بود ولی حالا می بینم در نظر تو محکوم اصلی من هستم بی تعارف دارم اذیت میشم، در حال حاضر ناراحتم چرا به برادرم توهین کردم هیچ وقت بهش توهین نکرده بودم ، بخدا یهو از دهنم بیرون پرید نباید بهش می گفتم احمق، یهو قیافه خانومم تغییر کرد و عصبانی شد و با داد وبیداد که بفکر منو دوتا بچه ت نیستی بفکر برادرت هستی که چرا بهش گفتی احمق ! خب احمق دیگه ، اگه احمق نبود مارو اینجوری گرفتار نمی کرد. گفتم خانوم حق نداری به برادرم توهین کنی اشتباهی شده وقتلی صورت گرفته ، عمدی که نبوده احمق منم که دارم مو به مو تمام ماجرا رو برات تعریف می کنم ، بار آخرت باشه که به برادرم توهین می کنی، دیدم جستی زد ولباس دوتا بچه را به تن کرد و راه افتاد ، گفتم ؛ کجا خانوم ؟ گفت نه عزیزم تو احمق نیستی من احمقم که دارم پانزده سال با یه دروغگو مثل تو زندگی می کنم، آره برادرت احمق نیست من احمقم و خونه رو ترک کرد ، الان هم از طریق پیامکی مبنی بر اینکه بر اساس ماده ۷۱۴ قانون مجازات اسلامی روز سه شنبه خواهان حضورم در شعبه ۱۲۱ جزایی شدن ، واقعا نمی دونم باید چه غلطی کنم خانومم خونه پدرش برادرم بازداشتگاه ومن هم اینجا ...!!!