همسایه طبقه بالا
دوباره شروع کردند. صدای جر و بحث از دیوارهای آپارتمان به گوش میرسید. هر شب همین طور بود. صداهایی که هیچ وقت تمام نمیشدند. شلوغیها و گاهی هم کلماتی که هیچ معنای خاصی نداشتند. انگار هر چیزی در این خانه تبدیل به یک نوع آزار شده بود. صدای داد و فریاد از دیوارها میآمد، بهگونهای که دیگر شنیدنش عادی شده بود، مثل زنگ ساعت که هر روز میزند، حتی وقتی که به آن هیچ توجهی نمیکنی. این روزها زندگی روزمره خودش پر از مشکلات و دردسرها بود. اما این وضعیت، این دعواهای شبانه، دیگر واقعا سرسام آور بود. هر شب همان تکرار بیپایان. انگار همه چیز به هم ریخته بود و هیچکسی نمی توانست کاری بکند. دیگر نمیدانستم چطور باید با اینها کنار بیایم. انگار کسی حتی اهمیت نمیدهد که چه اتفاقی دارد در همسایه ما می اوفتد و این صدا چطور از دیوارها به درون اتاق ما راه پیدا می کند وتحمل این همه درد آن هم در شب جایی که باید آرامش داشت .
دوباره شب شد. به زن گفتم:
_ خانم، نمیخواهی چیزی به اونا بگی؟ اینکه نمیشه هرشب باید شاهد دعوا ومرافه باشیم
در حال خواندن کتاب بود، نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:
به ما چه؟ دعوای خودشونه. ما که نمیتونیم کاری کنیم.
با این حرفش یک نفس عمیق کشیدم.
آهسته گفتم:
_ اما چرا هر شب ادامه داره؟ گاهی احساس میکنم که دیگه هیچکس به هیچ چیزی اهمیت نمیده.
زن با آرامش جواب داد:
_ شاید زن مهریهاش رو گذاشته به اجرا.
چشمهایم از تعجب باز شد. گفتم : مهریه؟
زن ادامه داد:
_ آره، همون مهریهای که تو به من ندادی.
این را گفت و دوباره سرش را به کتابش فرو برد. سعی کردم به گوشه ای از کاناپه پناه ببرم در حالی که قند را در چای که بخارش بلند شده بود غسل می دادم. نگاهی به او انداختم و آهسته گفتم: خوب، گورم کجا بود تا کفن داشته باشم؟ یهو دیدم سرش را از روی کتاب برداشت و بروبر نگاهم کرد و گفت : یعنی چی این حرف! نمیخواهی مهریهام رو بدی؟ منتظر این جواب نبودم خندیدم گفتم : مگه پول دارم؟ پولم کجا بود؟
زن لبخندی زد و گفت:
_ خب حتما فراموش نکردی مهریه زن عندالمطالبه ست وامنیت مالی زن حساب میشه و تو تعهد کردی که بدی حتما یادت نرفته پس شاید بد نباشه یادآوری کنم، و تو اونو برام مهیا کنی! حتما می دونی چنتا سکه بود !
چشمانم را به سختی باز کردم. و استکان چای را به روی میزعسلی گذاشتم ودستهای خودرا بهم فشردم و آهسته گفتم :
_ تعداد چی رو؟
زن گفت:
_ تعداد سکهها رو.
انگار مرا زنده زنده دفن کردن بیهیچ حرفی به عکس خرگوش بیخ دیوار نگاه کردم و گفتم : نه، فراموش کردم. می بینی که مشکلات از درو دیواره داره می ریزه
زن به کتابش برگشت و گفت: خب، اگه فراموش کردی، مجبورم یادآوری کنم. صدوده سکه بود. یهو به التماس افتادم و با صدای گرفته گفتم
_ باور کن فراموش کرده بودم
_ معلومه که باید فراموش کنی چون برات صرف نداره
_ چی رو صرف نداره
_ دادن مهریه ام رو
_ حالا مطمئنی برای مهریه جروبحث دارن شاید برای موضوع دیگه ست که ما خبر نداریم
_ نه مطمئنم از همین واحد روبرویی پرسیدم اونم شکایت داشت. به من گفت که نمیدونه این درگیریها به چه دلیل است. بعد اضافه کرد که شوهرش مهریهاش رو داده.
_ همین روبرویی؟
_ بله، دقیقا همین واحد روبرویی.
_ اه، تازه دوزاریم افتاد! این روبرویی که خیلی هم به سگ علاقه داره، جریان مهریهاش رو به بالایی گفته. اونم یقه شوهرش رو گرفته، راست گفتن یه بز گر، همه رو گَر میکنه، صدای دعوا همچنان از پشت دیوار میآمد. سعی کردم صحبت رو عوض کنم بدون مقدمه پرسیدم: _ چه کتابی می خونی ؟
_ مهم نیست یه کتاب روانشناسی برای بهتر شناخته شدن آدمها
زن فقط به صفحه کتاب چشم دوخته بود. انگار که هیچ چیز تغییر نکرده است. انگار که هیچ حرفی برای گفتن نیست بعد آهسته زیر لب گفت :
_ حالا کاری ندارم میدی یا بزارم اجرا ؟!
_ چی رو؟
- مهریه رو
هاج و واج نگاهش کردم. بین شوخی و جدی گرفتار شدم. وقتی بیشتر درگیر شدم که بعد از مدتی، واقعاً برایم نامهای از دادسرا (دادگاه خانواده ) بهخاطر پارهای از شکایتها مبنی بر مهریه و همینطور عدم نفقه آمد. ( الزام خوانده به پرداخت ۱۱۰ سکه بهار آزادی به نرخ روز و همین طور الزام به پرداخت هزینه های دادرسی وحق الوکاله وکیل ) یهو نفسم بند آمد.
در حالی که شاهد بود به اندازه توانم کار میکردم. حالا این مهریه شده بود معضل و درد و رنج جدیدی برایم. دیگر سمیهی سابق نبود. رنگ و بویی از محبت در او احساس نمیکردم. و امنیت مالی خودرا در مهریه می دید . خدای من! گاهی زندگی تبدیل به جهنم میشود.
صدای دعوا همچنان از پشت دیوار میآمد. هیچ چیزی تغییر نکرده بود. انگار دیوارهای سرد و بیجان بودند که شاهد این درگیریها بودند، نه ما. خودمان هم شبیه این دیوارها شده بودیم، بیصدا و بیحرکت و بی روح چه کسی اهمیت میدهد؟ همه درگیر خودشانند به نظر میرسد که درست باشد، اما گاهی انسانها آنقدر درگیر درگیریها و جزئیات زندگی میشوند که فراموش میکنند عشق چیست محبت ودوست داشتن یعنی چی ! و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند...!!!
دوست دارم صدای خاص خود باشم چرا که می دانم هرگز چخوف نخواهم شد. از سال 1389 مشغول نوشتن هستم با این توجه که ازایده های ذهنی و انتزاعی وکلمات مبهم و پیچیده و نیز نوشته های تقلیدی سخت بیزارم و داستان را به زبان ساده می نویسم چون ساده نویسی را دوست دارم و نیز سعی دارم از حالت انتزاعی به واقعیت های عینی و از کلمات و واژه ها به تصویر نزدیک کنم و سبک نوشتاری ام رئال اجتماعی خطی است . چقدر در این راه مهم موفق بوده ام را نمی دانم، این را شما دوستان لطف نمائید و یاد آوری کنید ، از لطف و محبت یکایک شما سپاسگزارم [گل]