حرف‌ها کوتاه بود و نگاه‌ها زود از هم فرار می‌کرد. همه کنار هم بودیم، اما انگار هیچ‌کس دلش نمی‌خواست کنار دیگری باشد. کسی حرف نمی‌زد. فقط تیک‌تاک ساعت شنیده می‌شد. چراغ‌ها روشن بودند، اما سالن پذیرایی همچنان تاریک به نظر می‌رسید. نور خورشید هم از پشت پرده‌ی پنجره‌ی شمالی به داخل می‌تابید.
گاهی جیغ سمیرا، بچه‌ی خواهرم، سکوت اتاق را می‌شکست. بی‌هوا جیغ می‌کشید و خواهربزرگم یاسمن با عجله خودش را به او می‌رساند، انگار نگران بود کسی اذیتش کرده باشد. سمیرا هنوز دو سالش نشده بود. نمی‌دانم چرا، اما همیشه دلم می‌خواست لبخندش را تماشا کنم، جیغ کشیدنش را دوست نداشتم. محسن، پسر برادرم ، دو سال از سمیرا بزرگ‌تر بود. برخلاف او، ساکت و آرام گوشه‌ای می‌نشست و با اسباب‌بازی‌هایی که زن‌ برادرم هربار با خودش می‌آورد، سرگرم می‌شد. گاهی سمیرا سراغ اسباب‌بازی‌های محسن می‌رفت و می‌خواست آن را از دستش بگیرد. محسن هم از جایش بلند می‌شد و دنبالش راه می‌افتاد. همین کافی بود تا سکوت خانه به‌هم بریزد. سمیرا جیغ می‌کشید، محسن اسباب‌ بازی‌اش را می‌خواست و مادرهایشان سعی می‌کردند هر دو را آرام کنند. برادرم رضا که پنج سال از من بزرگ‌تر بود. چشمش فقط دنبال محسن بود. هرچه می‌خواست، برایش فراهم می‌کرد. رضا خیلی کم به ما سر می‌زد و هر بار فقط می‌گفت: گرفتارم!
شوهر خواهرم هم هرجا خواهرم می‌رفت، پشت سرش راه می‌افتاد. کمتر یاسمن را اینجا تنها می‌دیدیم. با این حال، رضا و شوهر خواهرم کمتر دخالت می‌کردند. بیشتر می‌نشستند و نگاه می‌کردند. آن‌ها هم مثل من منتظر بودند دوباره همه‌چیز آرام شود و سکوت به خانه برگردد. برادرم رضا ورقه‌ی هزینه را از دستم گرفت و نگاه کرد. بی‌آنکه چیزی درباره‌اش بگوید. نگاهش کردم و بعد چشمم به منیر افتاد. مثل همیشه کنار مادر نشسته بود و آرام دست‌هایش را می‌مالید. دلم برایش سوخت. فقط سه سال از من کوچک‌تر بود. سی‌وهشت سال را پشت سر گذاشته بود و هنوز تنها بود. چند بار خواستگار آمده بود، اما هر بار حرف مادر به میان می‌آمد، همه‌چیز همان‌جا تمام می‌شد. خودش هم کمتر از خانه بیرون می‌رفت. انگار دیگر حوصله‌ی هیچ‌کس را نداشت. انگلیسی را تا سطح تافل خوانده بود و آرزوی مهاجرت داشت! اگر شروع می‌کرد به حرف زدن، دیگر خدا به داد ما می‌رسید. مثل بلبل انگلیسی حرف می‌زد. گاهی وسط حرف‌های فارسی‌مان، بی‌هوا یک کلمه یا جمله‌ی انگلیسی می‌انداخت و همان‌طور با اطمینان ادامه می‌داد. من که از انگلیسی فقط همان یس و نو را بلد بودم، هاج‌وواج نگاهش می‌کردم. چیزی هم نمی‌گفتم. بالاخره زحمت مراقبت از مادر روی دوش او بود و ترجیح می‌دادم بعضی چیزها را نشنیده بگیرم حتی اگر به زبان انگلیسی گفته می‌شد! گاهی آگهی‌ها را زیرورو می‌کرد تا کاری پیدا کند که بتواند از راه دور انجامش بدهد.
قرار بود امروز همه دور هم جمع شویم و درباره‌ی عمل مادر تصمیم بگیریم. از صبح چند بار به روزبه زنگ زده بودم و گفته بودم:

_ هر طور شده خودت را برسان.
روزبه، برادر کوچک‌ترم، تازه ازدواج کرده بود و این روزها کمتر می‌دیدیمش. بالاخره آمد. البته با همسرش.
هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که همسرش گفت آب می‌خواهد. روزبه از جایش بلند شد و رفت. کمی بعد با لیوان آب برگشت و دوباره کنارش نشست.
چند دقیقه بعد باز صدایش کرد. این بار چیز دیگری می‌خواست. روزبه دوباره بلند شد.
من و رضا چیزی نگفتیم. فقط گاهی به هم نگاه می‌کردیم. روزبه سی‌وپنج سالش بود و تازه داماد شده بود. ظاهراً این روزها کارهای مهم‌تری از تصمیم گرفتن برای عمل مادر داشت. و پدر که درد کمر امان او را بریده، آرتروز پا دارد. اول فکر می‌کردیم سیاتیکه، بعد دکترها گفتن سیاتیک نیست. آرتروزه. از پاهاش شروع شد و حالا به کمرش رسیده و طبق آخرین نظر عکس کمر را که گرفتیم، معلوم شد دیسک بین مهره‌های چهار و پنج تقریباً از کار افتاده. با این وجود دردش را پنهان می کند. اما هرچه فکر می کنیم می بینیم، شرایط مادر سخت تر از شرایط پدر است. مادرم سال‌هاست با دیابت دست‌وپنجه نرم می‌کند. حالا دیگر قند خونش قلبش را هم درگیر کرده. دکتر گفت قلبش به جایی رسیده که باید تعویض شود، اما فعلاً چنین امکانی نیست. راه دیگری پیشنهاد دادند باتری قلب. که هزینه‌اش زیاد بود. ورقه هزینه فقط دست بدست می چرخید! رضا دوباره ورقه‌ی هزینه را که سرسری نگاه می کرد، جلوی من گذاشت و گفت:

ـ بیمه یه بخشی از هزینه رو می‌ده یا نه؟
گفتم:

_آره، ولی بعداً. تازه دکتر متخصص قلب با بیمه کاری نداره. اون پول خودش رو می خواد؟!
دوباره نگاهی به برگه انداخت. گفت: یعنی چی؟
گفتم:

_ ببین، این عدد تقریبی هزینه بیمارستانه. دستمزد دکتر جداست. به من گفت هشتاد درصد حق‌الزحمه‌اش رو باید قبل از عمل پرداخت کنیم. منم زیرش آن عدد را نوشتم، یعنی حق خودش رو قبل از عمل می‌خواد.
رضا چیزی نگفت.چند لحظه به عدد روی برگه خیره ماند. همان موقع، زن برادرم که تا آن لحظه روی مبل راحتی لم داده بود و چشم از محسن برنمی‌داشت، یک‌دفعه بلند شد و رفت سمت برگه. و آن را گرفت چند ثانیه‌ای نگاهش کرد، بعد آن را دوباره داد دست رضا و برگشت پیش یاسمن. حرفی هم نزد. انگار دوربینی دستش بود و آمده بود فقط عکس بگیرد. دوباره سکوت افتاد. انگار عدد روی برگه، از خودِ عمل ترسناک‌تر شده بود. رضا ورقه را جلوی روزبه گذاشت. روزبه چیزی نگفت. چشمش روی عددی مانده بود که گوشه‌ی برگه نوشته بودند.
از وقتی ازدواج کرده بود، کمتر می‌دیدمش. هر بار که همسرش روی صندلی جابه‌جا می‌شد، نگاه روزبه هم دنبالش می‌رفت.
ما از قلب مادر می‌گفتیم، از عمل و هزینه‌هایی که از توانمان خارج بود. روزبه سرش را تکان می‌داد، گاهی چیزی می‌گفت و دوباره ساکت می‌شد. نمی‌شد گفت نگران مادر نیست. نگرانی را می‌شد در صورتش دید. فقط انگار نمی‌دانست با آن چه کار کند. هر بار بحث جدی‌تر می‌شد، چشم‌هایش دوباره به سمت همسرش می‌رفت. با خودم گفتم: روزبه هنوز یاد نگرفته آدم می‌تواند هم شوهر خوبی باشد و هم پسر خوبی. که ورقه را دوباره داد دست رضا و رضا هم تا کرد و روی میز گذاشت. هیچ‌کدام چیزی نگفتیم. ورقه هزینه را از روی میز بر داشتم، یاسمن مشغول آشپزی برای شام بود که یک‌دفعه گفت:

ـ داداش، توی یخچال نوشابه نیست.
گفتم: ـ باشه، می‌گیرم.
شوهرش کنار سمیرا دراز به دراز افتاده بود و با دخترش بازی می‌کرد. وضعیت من از همه بدتر است. عاشق دختری هستم که شرایط مرا درک نمی‌کند. می‌گوید باید مستقل باشیم. اما چگونه؟ ویزیتور شرکت معتبری هستم ولی فعلاً همه‌چیز خوابیده، درسا هیچ‌وقت درک درستی از این وضعیت ندارد. البته حق هم دارد. شرایط زندگی‌اش به‌مراتب بهتر از من است. بدبختی اینجاست که خواستگار هم دارد. درسا گاهی به خانه‌مان می‌آمد. آن وقت منیر کنار مادر می‌ماند و پدر هم از اتاقش بیرون نمی‌آمد. من هم درسا را به اتاق خودم می‌بردم و ساعتی را همان‌جا با هم می‌گذراندیم. آن روز هم کنار پدر در سالن پذیرایی نشسته بودم و هراز گاهی به بهانه‌ای از جا بلند می‌شدم و چند قدم راه می‌رفتم. بی‌اختیار خودم را به پنجره‌ی جنوبی سالن رساندم. از پشت پرده‌ی توری، به باغچه‌ی همسایه در طبقه‌ی همکف نگاه کردم. چند شاخه‌ی درهم، خودشان را از میان نرده‌ها بیرون کشیده بودند. کمتر دیده بودم کسی به آن‌ها آب بدهد. با این حال، هنوز علف‌های خودرو سبز مانده بودند. که دیدم رضا آمد کنارم و گفت:

ـ نگران نباش. نهایتش خونه را می‌فروشیم، هرکدوم سهم خودمون رو برمی‌داریم. پول عمل مادر هم جور می‌شه.
مات نگاهش کردم و آرام گفتم:

ـ خب، بعد از عمل چی؟ کجا باید خونه پیدا کنیم؟ منیر روچه کار کنیم؟ پدر و مادر رو چه کار کنیم؟
رضا چیزی نگفت. من هم ادامه ندادم. با آمدن زن‌داداش، پیش رضا انگار حرفمان را قورت دادیم.
همان لحظه زنگ آیفون تصویری به صدا درآمد. یاسمن رفت سراغ آیفون. تصویر پشت در را نگاه کرد و با تعجب پرسید:

ـ داداش، این دخترخانوم کیه؟ پشت در مونده؟
عرق سرد تمام وجودم را گرفت.
فقط می‌توانستم بگویم: خدایا، درسا نباشد.
اما خودش بود. بدون اطلاع قبلی آمده بود. آن هم درست در چنین شرایطی. نمی‌دانستم اگر وارد خانه شود، بعدها در برابر عروس و داماد خانواده، یا حتی خواهر و برادرم، چه باید بگویم.
آیفون تصویری‌مان هم اتصالی داشت همین که گوشی را برمی‌داشتند، در باز می‌شد. یاسمن خبر نداشت. گوشی را که برداشت، در باز شد و با عجله گفت:

ـ داداش، اومد تو.

یهو سرم افتاد پایین، خدای من چه غلطی کنم ؟! در همان چند ثانیه، هزار فکر از ذهنم گذشت. فقط یهو قوز کرده ایستادم طوری که عینکم می خواست بیفتد. چه باید می کردم، به یاسمن می‌گفتم در را باز نکند؟ دیگر دیر شده بود. می‌دویدم و درسا را قبل از رسیدن به خانه برمی‌گرداندم؟ مگر می شد ؟ بوی قرمه سبزی شام در سالن پیچیده شده بود. هیچ راهی برای فرار نداشتم. برای لحظه‌ای با خودم فکر کردم شاید بهترین کار این باشد که همه‌چیز را همان‌جا تمام کنم، سرم را بالا بگیرم و بگویم: این درساست.!
اما گفتن همین دو کلمه برایم سخت‌تر از هر چیز دیگری بود. نه از اینکه خانواده‌ام او را ببینند می‌ترسیدم، بیشتر از سؤال‌هایی می‌ترسیدم که بعد از آن شروع می‌شد. این کیه؟ یا از کجا می‌شناسیش؟ و بدتر اینکه رابطه‌تون چیه؟ و چرا تا امروز چیزی نگفته بودی؟ و بالاتر اینکه دوست نداشتم درسا به وضعیت اسفناک مالی ما آگاه شود. پدر به سختی از ما جدا شد و به اتاق خودش رفت. درسا گاهی به خانه ما می آمد و ساعتی را در اتاقم کنار هم بودیم که ذهنم را آرام نمی گذارد. با این حال، وقتی صدای یاسمن را شنیدم که گفت: داداش، اومد تو، فهمیدم دیگر وقت فکر کردن نیست. من همه را جمع کرده بودم که درباره‌ی شرایط مادر حرف بزنیم، و هزینه‌ی درمانش را از کجا و چطور باید تأمین کنیم. اما حالا باید بفکر درسا باشم، یاسمن در اتاق ورودی را باز کرد وبا گفتن بفرمائید! بفرمایید! او را وارد سالن کرد . ناگهان همه‌چیز به‌هم ریخت. چند لحظه مات همان‌جا ایستاد. نگاهش را آرام روی تک‌تک ما چرخاند. انگار خودش هم از دیدن این همه آدم یکه خورده بود. حتی محسن وسمیرا هم مات و بی حرکت اورا نگاه می کردند. شوهر یاسمن جست زد ونشست . غریبه ای که تا به امروز ندیده بودند. و من گیج و ویج مانده بودم. قادر نبودم قدم از قدم بردارم. انگار زمان برای چند ثانیه ایستاده بود و من وسط آن خانه، میان پدر و مادر و خواهر و برادرها، گیر افتاده بودم. یک طرف، مادر بود و قلبی که هر لحظه بیشتر نگرانمان می‌کرد. طرف دیگر، پدر بود و کمر درد و پاهایی که دیگر مثل گذشته توان راه رفتن نداشتند. پول هم که نبود، حداقل نه آن‌قدر که بدون جمع کردن همه زیر یک سقف، بتوانم هزینه‌هایشان را تأمین کنم و مراقبشان باشم و دختری که از من زندگی مستقلی می‌خواست، در حالی که من حتی نمی‌دانستم فردای خودم را چطور باید بسازم. حرف‌هایش، خواستگارهایش، توقعاتش و همه‌ی چیزهایی که تا آن روز به من گفته بود، یک‌باره از گوشه‌وکنار ذهنم بیرون ریختند. باخودم گفتم : چطور می‌توانستم به او بگویم این روزها تمام فکر و ذکرم شده مادر و پدرم، هزینه‌ی درمانشان و خانه‌ای که در هر گوشه‌اش نگرانی پنهان شده است؟ نگاهش کردم، اما چیزی برای گفتن نداشتم. شاید هم قسمت این بود که او از همین حالا باید خیلی چیزها را یاد بگیرد. برای اولین بار فهمیدم آدم گاهی تمام عمرش می‌دود، تلاش می‌کند و آرزو می‌سازد، اما وقتی به خودش برمی‌گردد، می‌بیند سهمش از زندگی... هیچ است.
آرام به سمتش رفتم و با تته پته گفتم:

ـ هماهنگ... نکردی؟
گفت: مزاحم شدم؟
گفتم: نه، این چه ...حرفیه؟
وبا دست شروع کردم به معرفی کردنشان. خوب بود که حالا هیچ‌کس لرزش پاهایم را نمی‌دید. سهم من از هزینه‌ی عمل مادر، فقط همان ورقه‌ی مچاله و تاخورده‌ای بود که ته جیبم باقی ماند...