هر روز وقتی آخرین نور غروب لابه لای شاخه های درختان کم رنگ می شد و سکوت جنگل با صدای حشرات درهم می آمیخت و صدای نغمه غمگین دختر در کوهستان می پیچید، پلنگ از دل جنگل بیرون می آمد. آرام و بی صدا خودش را به نزدیکی کلبه می رساند، روی صخره ای می نشست و چشم از پنجره خانه دختر بر نمی داشت. نه به گله های اهالی نزدیک می شد و نه به کسی کاری داشت. انگار تمام جهان برایش در همان صدا خلاصه شده بود. وقتی آخرین نغمه دختر در کوهستان گم می شد، لحظه ای همان جا می ماند. گویی رفتن برایش سخت بود. سپس سرش را پایین می انداخت و آرام به سوی جنگل باز می گشت. من بارها این صحنه را با چشمان خود دیده بودم اما بازهم باورش سخت بود. باور کردن بعضی چیزها آسان نیست. مخصوصا وقتی چیزی می بینی که با تمام باورهای گذشته ات تفاوت دارد. پلنگ، عاشق چهره دختر نبود. او معنای زیبایی چهره را نمی دانست. تنها عاشق صدایی شده بود که برای لحظه ای تنهایی اش را از بین می برد. صدایی که او را هر روز از تاریکی جنگل به روشنایی کلبه می کشاند اما چیزی که بیشتر از همه مرا حیرت زده می کرد، رفتار مردم بود. آن ها هر روز می آمدند، همان جا می نشستند و ساعت ها به کلبه دختر خیره می ماندند، گویی منتظر بودند، اتفاقی بیفتد که حتی خودشان هم نمی دانستند چیست. کم‌کم میان اهالی ده حرف‌های تازه‌ای شکل گرفت. ترس، وقتی پاسخی برای خودش پیدا نمی‌کند، شروع می‌کند به ساختن داستان بعضی‌ها آرام زیر لب می‌گفتند:
ـ این طبیعی نیست... یه روز همین پلنگ بلایی سر کسی میاره
یکی دیگر می‌گفت:
ـ باور کنین این یه پلنگ نیست، جنه !
و دیگری ادامه می‌داد:
ـ نخیر آقا، جن چیه؟ روح کسیه که عاشق این دختر بوده ولی پلنگ بیرحم اونو خورده و حالا روحش سرگردونه و داره پلنگ رو اذیت می‌کنه.
و زن‌های ده هم دختر را مقصر می‌دانستند:
ـ اصلاً چرا باید دختر آواز بخونه که شیطون به شکل پلنگ در بیاد ؟
اما من در چشم‌های پلنگ چیزی جز آرامش نمی‌دیدم. هیچ‌وقت غرش نکرده بود و به کسی هم حمله نکرده بود. فقط می‌آمد، گوش می‌داد و بعد آرام به سوی جنگل بازمی‌گشت. عده ای هم می گفتند این عشق نیست فریبی ست که کوهستان برای امتحان مردم ساخته، اما دختر هیچ گاه چیزی نگفت نه از پلنگ دفاع کرد و نه از مردم خواست او را باور کنند
. فقط هر غروب، وقتی خورشید پشت کوه ها پنهان می شد، و کم کم سایه تاریکی فراگیر می شد. کنار پنجره کلبه می ایستاد و می خواند . نمی دانستم میان آن دختر و آن پلنگ چه رازی بود. فقط می دیدم هر دو در سکوتی عجیب چیزی را یافته بودند که هیچ کدام از ما توان درکش را نداشتیم، مشکل اینجا تنها پلنگ نبود. من هم برای اهالی مورد سؤال بودم. می‌دیدند وقتی دختر گاهی برای آوردن هیزم از کلبه بیرون می‌آید، بی‌آنکه حرف زیادی بزنم، به کمکش می‌روم. و چند بار هم دیدند چطور همراه خودش، پدر بیمارش را با موتورسیکلت قدیمی‌ام به نزدیک‌ترین آبادی که درمانگاه داشت رسانده بودم. آنها مرا خوب می‌شناختند و از روحیه‌ام باخبر بودند. که چطور برای کمک کردن به او کوتاهی نمی کردم و اگر لازم بود حاضر بودم فداکاری بیشتری هم بکنم میان ما چیزی بود که نه نام عشق داشت و نه می شد انکارش کرد. یک وابستگی خاموش قلبی بود. اما باید قبول می کردم پلنگ زودتر از من آن صدا را فهمید، آن را شنید ، پذیرفت و با خود برد، گویی راز میان ما را از من گرفت و مال خود کرد و قبول این قضیه سخت بود. چون نمی خواستم از یک پلنگ شکست بخورم پلنگ احمق باید بداند این صدا و این ترانه برای من است واجازه نمی دهم کسی آنرا تصاحب کند. شاید حسادت همین باشد وقتی می بینی بازی دیگر به سودت پیش نمی رود آن قدر از شکست می ترسی که ترجیح می دهی همه چیز را به آتش بکشی و بعد صدای گلوله برای همیشه آواز کوهستان را خاموش کرد...

به چهره های بی حرکت مردم نگاه می کردم تک تک آنها را می شناختم. پلنگ فقط یک حیوان بود. اما این پلنگ لعنتی تمام ذهنیت مرا نسبت به توصیفی که به محیط اطرافم داشتم را تباه کرد. وقتی می آمد. نه با غرش ونه با خشم، آرام می آمد وگوش می داد درست به مانند یک مرد غریبه که می خواهد زندگی مرا تباه سازد. همین پلنگی که امروز جسدش را در میان ده به نمایش گذاشته شده روزگاری تنها حیوان شنونده آواز دختری بود که دیگر هیچ کس صدایش را نمی شنید. فقط صدای یک گلوله به پلنگ نبود. صدایی خاموش شد که در دل کوهستان زندگی می کرد. هرگز فراموش نمی کنم وقتی دختر به میدان ده آمد کنار پیکر پلنگ خونی نشست. اهالی ده نگاهش می کردند. همان مردمی که دیروز از ترس پلنگ خوابشان نمی برد و امروز از سکوتی که خودشان ساخته بودند. چیزی نمی گفتند. دختر آواز خواند اما آن آواز دیگر برای شنیدن نبود برای خداحافظی بود. از آن روز به بعد هرکسی از کنار آن خانه می گذشت فقط یک سکوت می شنید سکوت دختری که دیگر نمی خواند و کوهستانی که دیگر پلنگ عاشق نداشت. مدتی بعد، حرف دیگری میان اهالی ده پیچید . آرام در گوش هم می گفتند : شاید خودِ راوی عاشق دختر بوده و می‌خواسته به هر قیمتی که شده پلنگ را از او دور کند. چون نمی‌توانسته ببیند دختری که دوستش دارد، دل به موجود دیگری سپرده است. کم‌کم نگاه‌ها به سویم برگشت، همان‌هایی که روزی کنار کلبه‌ی دختر می‌نشستند و ساعت‌ها به پلنگ خیره می‌شدند، حالا مرا زیر نظر داشتند. و مرا متهم می کردند که گلوله ای که پلنگ را از پای انداخت شاید از تفنگ من شلیک شده باشد و من سکوت می کردم و همچنان در پی کشف این ماجرا بودم اینکه در صدای این دختر جوان چه راز دل انگیزی نهفته بود که پلنگ را آرام می کرد، رازی که هرگز نتوانستم درکش کنم درست مانند بسیاری از چیزهای دیگر زندگی ام که هیچ گاه شناخت درستی از آن ها به دست نیاوردم و هر بار بهایش را به روزگار پرداختم، سال ها به این فکر می کردم که چرا او هر غروب آن آواز غمگین را می خواند، چرا بجای آواز خواندن حاضر نبود با من راز دل خود را بیان کند چرا راز دلش را در صندوقچه ی خاموش قلبش پنهان می داشت و به زبان نمی آورد. چرا آنچه را که می توانست با یک جمله به من بگوید در قالب نغمه ای پنهان می کرد. شاید کسی نبود که واقعا شنونده حرف هایش باشد و شاید آن آواز تنها راهی بود. که می توانست به دنیا سخن بگوید وخود را خلاص کند وقتی کسی نباشد حرفهایت را بشنود حرفهایت را بلندتر می زنی که همه بشنوند. وشاید هم اشکال از من و این غرور لعنتی ام بود که اجازه نمی داد پا پیش بگذارم و ماجرا را تمام کنم، اعتراف می کنم پلنگ راز آن صدا را بهتر از من فهمید. او چیزی را شنید که ما فقط صدایش را می شنیدیم، واقعیت قضیه این بود که پلنگ رقیبی بود که حضورش را نمی توانستم تحمل کنم رقیبی که بدون آنکه بخواهد چیزی داشته باشد. داشت و من با همه تلاش، هرگز نتوانستم به دست بیاورم زیرا سخت ترین کار برای انسان روبه رو شدن با خودش است چیزی که هرگز نمی تواند آنرا انکار کند و یا حتی درست کند. دیر فهمیدم از روزی که پلنگ مرد آواز دختر هم مرد وچقدر سخت است وقتی می فهمی تو از پلنگ شکست خوردی و تلخ تر از همه لحظه ای است که می فهمی هر سه ما در جست جوی چیزی بودیم چیزی که شاید هیچ کدام حتی نامش را نمی دانستیم چیزی که برای پیدا کردنش پلنگ بهای سنگینی پرداخت، بهایی به اندازه جانش شاید آنچه او زودتر از ما یافت عشق واقعی بود. چیزی که من سالها در جست جویش بودم پلنگ با کشته شدن پیدا کرد. و در نهایت صدایی که برای دختر آرامش بود و برای من با حسرت تمام شد. پلنگ رفت و برای من چیزی جز دلتنگی و حسرت باقی نگذاشت، خانواده دختر تصمیم گرفتند از آنجا برای همیشه کوچ کنند. شکستی که قادر به تحمل دردش نبودم حتی پیش از آنکه دختر از من جدا شود به سراغش رفتم تا شاید با زبانی شکسته، کشتن پلنگ را توجیح کنم. اما حتی خانواده اش به من اجازه ندادن که به او نزدیک شوم چون به آنها گفته بود که دیگر هیچ تمایلی به من ندارد. شاید دردناک ترین حقیقت همین باشد گاهی درست در لحظه ای که می خواهی چیزی را که تمام عمر در جست جویش بوده ای به دست بیاوری با یک اشتباه همه چیز را نابود می کنی ...