داستان های کوتاه منصور

... چه راحت دارن درد دل می کنند انگار تو اطاق خونه نشستن بدون اینکه در نظر بگیرن به فاصله کمی گوش های ادمای کنجکاو براحتی می تونن گوش کنن  

-  عزیزم فکر نمی کنی خونه رو ارزون فروختی؟

-  نه، دیدم دست به نقد بود گفتم از دست ندم بهتر

- چطور یهو تصمیم گرفتی که بفروشی؟

-  بخاطر توعزیزم که بریم مسافرت! باور کن تو شایسته بهترین هایی

-  آه عزیزم ، ازت ممنونم، من همیشه از تو راضی بودم

... رستوران کوچکی نزدیک ایستگاه قطارو بهترین جا برای در امان بودن از سوز سرمای بیرون،  سوز بدی که بوی برف با خود داشت وحرکت عقربه های ساعت هنوز حرکت قطار را نشان نمی داد. روبروی من زن وشوهری پشت میز نشسته بودن، اما حس کنجکاوی  من عالم دیگه ای داشت که مانع از شنیدنم نمی شد. با اینکه سن سالی ازشون گذشته بود. مثل جوونا رفتار می کردن مخصوصا شوهرش که خیلی دوست داشت خود شو مردی مهربون، مودب و صبور نشون بده ولی  قبول شنیدن بعضی حرفا خیلی سخته و نمی تونم باور کنم، مثل این گاگولا کسی خونه خودشو بفروشه بعد بره مسافرت! واقعا مضحک به نظر می رسه، بارها شد که زنم بابت همین مسافرت نرفتن به من بی محلی می کرد.

چون علاوه بر ماموریت های که از طرف شرکت باید می رفتم، بخاطر کاردوم ناچار بودم هر روز تا پاسی از شب هم بیرون باشم و همین مشکل باعث می شد از من سرد ، دل گیر وهمیشه او رادر خواب ببینم. بهونه اش اینه ، از زندگی که براش درست کردم لذت نمی برد، خب چکارباید می کردم، مثل اینا رفتار می کردم خوب بود.؟  چرا نمی خواد بفهمه، باید بیشتر پول در بیارم تا برای فردا پس اندازی داشته باشم که محتاج کس وناکس نشوم وچیزی که او نمی دونست این بود که من همیشه از فردای نیومده می ترسم، واین ترس از فردا همیشه با من هست...

از پشت شیشه رستوران  چشمم به  دورگردی می افته که با سازاکاردئونش ترانه غم انگیزی می خونه: یا مولا دلم تنگ اومده ،شیشه ی دلم ای خدا زیر سنگ اومده،  یا مولا دلم تنگ اومده شیشه ی دلم ای خدا زیر سنگ اومده... که مردک رفت اونو آورد داخل رستوران و ازش خواست اهنگای شاد بزنه اونم می زد و ول کن نبود.  نمی دونم دنبال چی هستن و چی رو  می خوان ثابت کنن، یه جورایی رستوران روبا باشگاه عروسی اشتباه گرفته بودن وبیشتراز همه به نظرم الکی خوش ودیوونه بودن، جالبه بعد بهش ناهارهم داد. همیشه از این بذل بخشش ها بیزاربودم، حتی  اجازه ندادم کسی رو برای شام یا ناهار دعوت کنه، اینا دارن طوری نمایش میدن که هرکه ندونه فکر می کنه گونی گونی اسکناس دارن، حالا خوبه خونه فروختن اینقد شادن! اینم یه جوریشه، بدبختی که شاخ دم نداره، وقتی می بینم آدم اینقد متوجه فرداش نباشه لجم میگیره ولی خدایی از اینکه نمی تونم مثل اونا  اینقد بی خیال و شاد شنگول باشم حس حسادت منو گرفته، چیزی که نمی فهمم اینه که مردک چه جوری داره قربون صدقه زنش میره، تازه زنی که رنگ رویی هم نداره ومثل مریضا صورتش به زردی می زنه، مطمئنم از همون مردهای زن ذلیل بدبخت  باید باشه که آبروی هر چه مرد رو برده، کارایی که عمرا انجام نمی دم رو دارم به وضوح می بینم  و  زنش هم با خنده و با نگاه شیرین اش سر شوهرشو گرم کرده و بهش جواب میده، تنها حسن ماموریت برای من دیدن همین ادامای انتیک است. که خوب سوژه ای برای تماشاست،  مدتی گذشت و سکوت رو حس می کردم ولقمه های اخرم بود ودوست داشتم زودتر تموم کنم وفرار رو برقرار واز دستشون خلاص شم، که یکباره سر صدا داخل دستشویی پیچید.

"  شوهر این خانوم کیه؟ شوهر این خانوم کیه؟ " یهوشوهرش مثل برق جهید به سمت دستشویی، دیدم چطوراونو بغل گرفته آورد بیرون، و دراز به دراز خوابوند روی چنتا صندلی ردیف شده،  بیچاره حال زنش بهم خورده بود. دور برهم هیچ دکتری نبود. اول فکر کردم مربوط به غذای رستوران باید باشه بعد متوجه شدم مریض احوال، فقط نفس می کشه بدون هیچ حرکتی ویا نگاهی، باورم نمی شه شیرینی لحظات چقد سریع تموم میشه، اضطراب شوهرش دیدنی بود . در حالی که محکم دست زنشو گرفته بود. تند تند می گفت

" نگران نباش عزیزم نگران نباش، خوب میشی خوب میشی، من کنارتم، تو رو خدا شانس رو می بینی، می خواستیم بعد از این همه مدت با هم بریم مسافرت، صاحب رستوران هم بیکار نبود همش زنگ می زد که ماشین امبولانس بیاد ببردشون بیمارستان، در این فاصله دستگیرم شد بیچاره  دیابت داره که هر دو کلیه اش رواز کار انداخته و داره با یه کلیه پیوندی خریداری شده زندگی می کنه، ویه جورایی  قبلا دیالیزی بود. وبرای اینکه روحیه ای تازه  کنند قصد مسافرت کوتاهی داشتند. وانقد این بیماری خرج رو دستش گذاشته بود که  مجبور شد برای حفظ آبرو وبدهکار نبودن به کسی حتی خونه رو هم بفروشه، هاج واج نگاشون می کردم واقعا دردناک بود. چی فکر می کردم چی شنیدم، ماشین آمبولانس اومد و با برانکار داخل ماشین بردن، دست شوهرش می لرزید  ونگرون بود. درموندگی و بیچاره شدن رو در چهره شوهرش می دیدم ولی با اون حال تمام حساب کتاب صندوق رو داد . هرچه صاحب رستوران می خواست نگیره،  قبول نمی کرد وعلاوه بر پول غذای نوازنده یه پولی هم توی جیبش گذاشت بعد با آمبولانس  رفتند.  آژیر از دور شنیده می شد.

قبل از این اتفاق بعدها می خواستم از ماجرای این زن وشوهر تصویر مضحکی داشته باشم که برای هر کس وناکسی تعریف کنم ولی بعد از این اتفاق  قادر نیستم و یه جورایی لال شدم، تصویر من از زندگی اونا اون چیزی نبود که فکر می کردم واصلا دوست ندارم لحظه ای جای شوهرش باشم، واز اینکه زنم سرمور گنده ست خوشحالم چون حوصله این جور خرجا ودردسر ها رو ندارم... نوازنده اکاردئون حالش گرفته بود و دوست داشت بیشتراز هوای مطبوع رستوران بهره ببره که صاحب رستوران بیرونش کرد. دیگه چیزی به حرکت قطار نمونده لبه های یقه کاپشنم رو بالا وسرم رو زیر کلاه پشمی پنهون کردم، باید کم کم به سمت ایستگاه قطار گز کنم در حالی که اتفاقات امروز جلوی چشمانم در حال رژه رفتن است. ریزش برف باریدن گرفته بود. نزدیک ایستگاه هستم بوق قطار را می شنیدم ، زندگی همچنان  برای هر نفر به شکلی ادامه داره، باید بیشتر فکر کنم و لحظه زندگی را در یابم و از آن لذت ببرم ...

نوشته شده در 93/11/02ساعت 8:22 PM توسط منصور قلیزاده|

امروز هم  باید مثل همیشه پشت همین پنجره طبقه چهارم بشینم که هم به بیرون دید بزنم وهم دردفترخاطرات روزانه خود بنویسم مقصرنبودم، مقصرخودش بود که به علت عدم درک متقابل باعث جدایی شد.

بعد از رفتن او تنها شدم نه فرزندانم به من سر می زنند و نه دوستی این حس خوبی نیست که بخوام آنرا با کسی تقسیم کنم، فقط خوب می دونم از همه چی زده وازهمه فراری شدم، و بیشتر طول روز درهمین چهار دیواری اتاق درگیرم، البته تنها مشغول نوشتن نیستم بلکه هرازگاهی پنجره روبرویی مرا به دیدن دعوت می کند !

 درست شبیه پرده سینما،  وقتی پرده پنجره اش به کنار می رفت او می اومد، و صادقانه اعتراف می کنم تنها دلخوشی من همین لحظات است و دل گیر از اینکه چرا همسرم نخواست مرا به خودش مانند این زیبا روی جذب کنه، چون کاری جز تحقیرنداشت وتنها چیزی که نمی دید عشق ودوست داشتن بود و کاری می کرد که هرگز احساس خوشبختی نکنم، او همیشه تفاوت با دیگرون رو جلوی چشام قرار می داد که امری مسخره و بیهوده بود و سر هیچ پوچ جنجال براه مینداخت واز من دوری می کرد، تا اینکه شنیدم دوباره ازدواج کرد.  عوض کرد به مانند عوض کردن یک جفت کفش! حالا با رفتن او حس تازه ای دارم حسی که بالاخره کسی پیدا شد درکم کنه و به من آرامش روحی بده و خون تازه ای در رگام جاری کنه، شاید به نظر مسخره بیاد اما حقیقت داشت تا جایی که دیگه نگرون اومدن یا نیومدن کسی نیستم حالا خودش شده آینه من که خودمو در او می بینم طوری که اگه شبی فراموش می کرد تا پاسی از شب نمی خوابیدم ومنتظر ش می موندم، که دوباره اونو با زیر پوش توری ببینم، 

خوب می دونم قبل ازآشنایی با او بقدری نسبت به همه چیز بدبین شده بودم که بسختی می تونستم کسی رو باور کنم و حتی چند روز اول نسبت به خود او هم شک داشتم حس می کردم اونم کابوسی بیش نیست که دیر یا زود ازمن سیر و برای همیشه فراموش می کنه درست مث بقیه ادما ، ولی اشتباه فکر می کردم او کابوس نبود او تونسته بود تموم حسم رو کنترل کنه، طوری که صدای دنگ دنگ ساعت  مثل زنگ گوشیم تمام وجودم رو شرطی و نیرویی  انرژی نهفته ام را بیدار و باعث می شد ناخوداگاه چشام دو دو بزنه و تازه هر شب  نگاه ها پررنگ تر از شب قبل و تا حدی هیزی هم قاطی آن شده بود.

  دیگه دوست دارم از نزدیک ببینمش و راز دل اونو بدونم  پس چاره ای جز تماس با اقای گلشنی  ندارم که زیر همون طبقه زندگی می کنه تا بیشتر ازش بشنوم ، او مردی که روزگار دیده و همیشه منو از تنها بودن نهی می کنه،  پس باید این راز رو به اقای گلشنی بگم،  چون اولا دهنش چفت وبست داره ومثل خاله زنکا نمی شینه پیش هر کس وناکس درد دل کنه، بعد هر چه فکر می کنم می بینم اصلا اهل تعارفات روزمره مسخره و کلمات پوچ وتوخالی ومدح تمجید الکی نیست و تنها کسی که می تونه  نجاتم بده، وراز اونو به من بگه... 

حالا بهتر به  بهونه  بازی شطرنج اونو دعوت و ازش بپرسم، ولی انچه که اذیتم می کنه نحو پرسیدن که  نمی دونم به چه شکلی باید بپرسم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم خجالت را کنار و ماجرا رو با او در میون بزارم  که گذاشتم ولی بی توجه در حالی که سگرمه هاش در هم رفت گفت:

 خانوم رنجبر را میگی؟ گفتم، " اسم اونو نمی دونم ولی می دونم که خیلی تنهاست چون هر شب ساعت ده شب میاد پشت پنجره ، الان مدت یکساله که ما اینجوری با هم در ارتباطیم ، تو که بهتر می دونی منم تنها هستم  وبالاخره باید فکری به حال خودم بکنم، نباید تا ابد با خیالش زندگی کنم، نمی دونم الان تونستم منظورمو بگم یا نه "  

بهت زده چشم خود شو از صفحه شطرنج دور و به من خیره شد. طوری که عینکو از چشاش برداشت  وآروم گفت :  

 چی گفتی ! یکساله  باهاش  در ارتباطی ؟ تو اصلا حالت خوبه! متوجه هستی چی داری میگی! جا خوردم، گفتم  " یعنی چی؟!"  گفت:

-   خانوم رنجبر خیلی وقته مرده ودیگه کسی طبقه بالای ما زندگی نمی کنه، بی تعارف  توحتما باید به یه دکتر تماس بگیری .

یه لحظه از اینکه دیوونه تصورم می کرد حالم گرفته شد یه جورایی عصبانی شدم  گفتم " نخیر اقای گلشنی بخدا دیوونه نیستم  بخدا دیوونه نیستم چون هر شب  اونو می بینم ، من دیوونه نیستم دیوونه کسی که منو دیوونه کرد. " همین لحظه شنیدم

-  خب بگو اون آدم کیه! که تو رو دیوونه کرده؟

بی اراده گفتم

-   من تو او

 هاج واج نگاه کرد و با پوزخند پرسید

-   من تو او، یعنی چی!

هیچی نگفتم بعد ادامه داد

-  گفتی ساعت چند خودشو آفتابی می کنه ؟

-   ساعت ده شب

-   خب من هستم ، واقعا ببینم چه اتفاقی می افته  ونشست ،  از بازی دیگه خبری نبود ومهره ها کج کوله افتاده بودند. درست مثل خودم و چشمای اقای گلشنی بیشتر از من به سمت ساعت دیواری تغییر مسیر می داد. ساعت ده شب شد وما هر دو به طرف پنجره رفتیم ونگاه کردیم هیچ اتفاقی نیفتاد. هیچ اتفاقی !

حتی بخاطر اینکه به من ثابت کنه، بیست دقیقه بیشتر صمم بکم به پنجره روبرویی خیره شد اما باز هم هیچ خبری نبود دیگه واقعا نگرون حالم شد بناچار از روی صندلی بلند ودوباره بی رحمانه حرف خود شو تکرار کرد

" نگفتم، می دونستم بالاخره تنهایی پدرتو در میاره حتما فردا برودکتر، چه جوری حالیت کنم  تو باید تحت نظر باشی،  سعی کن با واقعیتا کنار بیایی ، خانوم رنجبر از وقتی که شوهرش اونو بی علت رها کرد ورفت ، گرفتار بود. تا اینکه  از غصه مرد ، تو هم سعی کن اینقد خیال باف نباشی، بخدا این کارا آخرعاقبت نداره و کاری می کنه که تو هم از غصه، استغفرالله چی بگم بهت " در حالی که نگاهی به پلاستیک قرصام که روی میز ولو شده بود انداخت  با نگرونی سریع به سمت درب خروجی رفت

... باید با خودنویسم بنویسم بد جوری پیش اقای گلشنی کنف وشرمنده  و یه جورایی کیش مات شدم طوری که مات وبی حرکت روی همون صندلی کنار پنجره افتادم، در حالی که دست وپاهام می لرزید بی اراده زل زدم به پنجره روبرویی، یعنی واقعا توهم بود ؟ این همه مدت ، نه ، نه ، نمی تونه  توهم باشه، می دیدمش هرشب ، کاش امشب هم می اومد تا می دید  دروغ نمی گم فقط او بود. وقتی در تب تاب می سوختم بطور زنده وقابل محسوس پای به رویاهام می ذاشت و آن گاه در باره همه چیز حرف می زدیم، خدای من چرا اینجوری شد. دیگه مستاصل وپریشون خاطر شدم و از خودم بدم میاد تا اینکه یکهو  آروم آروم پرده اش کنار رفت و اومد با همان زیرپوش امّا اینبارشبیه تور عروس، و لبخند زیبا ونگاه معصومانه...

با خوشحالی در حالی که اشک شوق مانع از دیدنش می شد فریاد زدم

 " اقای گلشنی دیدی توهم نبود. می دونستم تنهام نمی زاره بیا ببین خودشه، بیا ببین مثل یه عروس شده " و دوباره بهش نگاه کردم، یه لحظه دیدم دستش رو بسوی من دراز کرد، خواستم دست اونو نه بلکه بازوهامو عاشقونه دور شونه هاش حلقه ولبشو ببوسم ، او همون روشنایی دل گرم کننده در ظلمت شب تار من بود ومن هرشب در دفتر خاطراتم ازش می نوشتم بدون اینکه چیزی خودش بدونه از مهربونیش از لبخند زیباش از صورتش از دستش از شونه هاش حتی از ساق پاهاش که بیشتر از این تحمل نکردم در حالی که دفتر خاطراتو بهش نشون می دادم  فریاد زدم

-   تو رو خدا بیا به اینا ثابت کن که دیوونه نیستم ...  بیا  بخون ببین چقد برات نوشتم ... باید بخونی و ببینی که دروغ نمی گم... بیا ببین که نوشتم دوست دارم ... بیا تو همین دفترچه نوشتم ... حالا می خوام بهت نشون بدم که نگی دروغ گفتم...  ببین نوشتم، می خوام تا ابد با تو باشم ... نگاه کن اینجا نوشتم...

و پنجره گشوده شد...

کم کم سر صدای همسایه ها بلند شد " خودشو انداخت خودشو انداخت " اقای گلشنی بیرون پرید در حالی که از تاسف وپریشانی عرق از سر رویش می ریخت و بیش از هرکس دیگری خود شو مسئول می دونست و تنها جمله  ای که تکرار می کرد  

-    بیچاره، دیوونه شد وزمان، مکانو گم کرد اما فهمیدم کی در این جنایت مقصراست . من تو او ... من تو او

... کف خیابان خونی ، ملحفه سفیدی روی جنازه ای افتاده و همسایه ها پچ پچ کنان منتظر پلیس ایستاده و دفتر خاطراتی که  باد ورق های انرا جابجا می کرد. گویی کسی انرا  سریع می خواند...

نوشته شده در 93/10/01ساعت 3:51 PM توسط منصور قلیزاده|

تمام آرزوها آن قدر که به من مربوط بود دست نیافتنی شد . فهمیدم به تلاش نیست به خیلی چیزای دیگه ای هست که دست من نیست . یک اتفاق غیر عادی هم می تواند همه چی را بهم بریزد و ناخواسته سرنوشت را به سمت دیگه ای ببرد. که هرگز تصورش را هم نمی کردم، هر روزمحبوبه را می دیدم ولی این روزا یه جوردیگه ای شده بود مضطرب وپریشان من هم بخاطر اینکه روحیه او را عوض کنم به شوخی گفتم " خوشحالی که هر روز منو می بینی ؟ " که اینبار با تعجب رو راست به من گفت:

-   مصیب، می دونستی خیلی از خود راضی هستی، من هر روز برای تو نه، برای مادرت می اومدم ، الان هم میام که تو تنها نباشی، بعد با ناراحتی که در چهره اش می دیدم اشاره کرد .  " دوست نداری دیگه نیام فقط، فقط..."

بله درست می گفت بخاطر من نمی آمد بخاطر مادرم بود. همسایه دیوار به دیواری که مادرم سبب رابطه عاطفی بین ما شد، زود به او حالی کردم "  چی شده خب دارم شوخی می کنم دلخور نشو، اما شنیدم گفتی فقط، خب فقط که چی؟ "

-   هیچی ، الان حوصله ندارم بعدا بهت میگم، اما تو رو خدا یه جوری نگو که فکر کنم اصلا برای خودم ارزشی قائل نیستم بعد ادامه داد ، مصیب یا با این دلم بازی نکن یا بازی کردی ، مرد باش ودر حرف زدنت صادق !

دیدم نه بابا امروزاصلا روبراه نیست اما بهم بدجوری بر خورد یعنی چی صادق باشم زود گفتم ببخشید محبوبه خانوم، صداقت که زن ومرد نداره بعد سعی کردم با خاطره ای از گذشته فضا را عوض کنم، آروم یاد آوری کردم  " محبوبه باور می کنی هنوز نفهمیدم  چرا باید آنروز اون اتفاق بیفته، چیزی که هنوز هم باورم نمیشه، یادته کدوم روز رو میگم؟ اون روزی که تو با اون پیرهن یقه باز گل منگلی قشنگت گرم گفتگو با مادرم بودی، ناخوداگاه کنارت نشستم و بهت خیره شده بودم، اینقد که تپش قلبت رو حس می کردم، فکر کنم تو هم نفس کشیدن منو حس می کردی، ولی به روی خودت نمی اوردی وداشتی  با مادرم همچنان حرف می زدی، تا اینکه نتونستم خودمو کنترل کنم یهو اتفاق غیر عادی افتاد. ابتدا دستت رو لمس کردم بعد دست زدم به کمرت شر شر عرق ریختی نمی دونستی چکار کنی  به تته پته افتادی زود شال وکلاه کردی رفتی ولی بعدا برات عادی شده بود ومن هم راحت با هات ور می رفتم و وقتی مادر می خوابید بیشتر" ... خجالت کشید سرش انداخت پایین وزود حرفم را قطع کرد و گفت:

-   مصیب می تونم ازت خواهش کنم  دیگه تمومش کنی، من همه این کارو بخاطر تو کردم که بتونم کمکت کنم که روحیه ات رو نبازی

یه دفعه دیدم اشک از چشمان سیاه اش سرازیر شد. انتظار نداشتم گفتم "خب حالا چرا گریه می کنی اصلا همش شوخی بود. من که نمی خواستم اذیتت کنم "

-  نه موضوع این نیست موضوع این بود که تا اون روز نمی دونستم دوستم داری ، وقتی لمسم کردی فهمیدم ، می دونی که من از لمس چیزارو می فهمم ، به شوخی طعنه زدم

-  خدا رو شکر من زودتراز همه لمست کردم معلوم نبود اگه کس دیگه ای تو رو لمس می کرد الان کنارم بودی ! با ناراحتی جواب داد

-   بیشعور نباش ، خودت می دونی هیچ جا نمی رفتم فقط به خاطر مادرت می اومدم حالا که اینجوری شد باید بگی واقعا دوستم داری ؟

- خب عاشقتم ، چه جوری بگم دوست دارم، ولی حیف ولی حیف

-  ولی حیف! منظورت  دیگه چیه؟ بگو منظورت چیه! چرا حرف دلتو نمی زنی؟

چرا همش از یه موضوع اشکار داری فرار می کنی من که بچه نیستم

با من راحت باش آیا اینقد شرایط مادر، رو تو اثر گذاشته که نمی خواهی بپذیری، تازه الان باید این حرف رو بزنی الان که کار از کار گذشته!

-   واقعیتش، همین که داری میگی ، این موضوع منو اذیت می کنه چون برام خیلی مهمه، بخاطرشرایط مادرم خیلی زجر کشیدم... !  صبر کن ببینم چی گفتی! الان که کار از کار گذشته، چه کاری؟

در حالی که داشت اشک چشمها یش را با پشت دست پاک می کرد گفت: دست شما درد نکنه  دیگه بالاتر از این کار، خب مصیب تو شکمم بچه تو جای گرفته، من حامله ام !

-  نه ؟!

-  همین که شنیدی! من  سه ماه که حامله ام

تمام اتاق دور سرم چرخید به تته پته افتاده بودم خیلی سخته، شنیدن بعضی از حرفا، بد ترین خبری بود که بعد از مرگ مادرم می شنیدم سریع پرسیدم " خب الان باید چکار کنیم " فقط سکوت کرده بود ومی گریست بعد آروم گفت: " فکر می کردم انقد عاشقم هستی که به عنوان شوهر کنارم باشی الان من باید چکار کنم ؟ چی جواب خونواده ام رو بدم  ، تو با من چکار کردی ! "

اخرین حرفی بود که بین ما رد وبدل شد حتی نفهمید چرا من اصرار داشتم باید این حرف بین ما باقی بماند،  تصمیم گرفتم در اولین فرصت کار را برای همیشه تمام کنم و همه چیز را دور بیاندازم، حتی در حد یک فاجعه، هوا گرگ میش بود. تازه از کار تعمیرگاه ماشین آمده بودم خسته ودر مانده، جای خالی مادرم را حس می کردم در همان اتاق وهمان شرایط ، فوت مادر برای من بیشتر از خودش باعث آرامش شد. اما آرامشی قبل از طوفان، از درد وغصه دراز کشیدم، باید نقشه کشید وکار را تمام کرد، برای این منظور به گوشی او زنگ زدم ومنتظرش ماندم، رد پای خواب الودگی را احساس می کنم، اما ذهنم همچنان درگیر محبوبه بود بی تاب او بودم که زودتر تمام کنم تا اینکه ...

چقد ساحل دریا به ما نزدیک شد. از اینجا صدای موج کف الود را می شنوم، موج های خروشان موج شکن با ما فاصله ای نداشت، او صدای موج دریا  ونسیمی که روح خسته مارا از تن بدر می کرد دوست داشت ولذت می برد.  به همین بهانه اورا آوردم وسعی کردم بعد از گذر از چند تکه سنگ بزرگ قصدم را عملی و او را به ناگاه در میان امواج خروشان کنار موج شکن پرت کنم، که این کار را هم کردم، خیلی سعی داشت خود را نجات دهد تنها مرا با هر غوته خوردن در دریا صدا می زد مصیب... مصیب...


اما موج های خروشان او را خسته ودر نهایت تسلیم کرد و برای اخرین بار  اورا می دیدم در حالی که در ذهنم  زنده می شد انچه که تا اکنون دیده بودم از پوست سفید و قد بلند او، گونه هایش ، ابروهای باریک بهم پیوسته و لب های گوشتالو او که هنوز طعم بوسیدنش را حس می کنم ، وسینه های برجسته و گیسوی بلندش به مانند شب سیاه،  آری این همان محبوبه ای بود که روح وتنش را به من برایگان می داد ولی حالا بی حس وبی حرکت با چشم های همیشه بسته ، آه خدای من! چشم های سیاه که همیشه تاریک بود. چشم هایی که نمی دید. درست مانند مادرم که نابینا بود وهرگزمرا ندید. محبوبه هم هرگز مرا ندید که خود داغی شد بر دلم، داغی که تازگی نداشت از ندیدن پدر که در دریا غرق شد ویا باز ماندن از درس، چرا که وقتی با بچه های تقص شرور دعوا می شد به تمسخر به مادرم اهانت وکوری او را صدا می زدند، وعمویی که در سراسر کودکی وجوانیم نفهمیدم بالاخره چه نسبتی با من دارد. وحالا تازه دوباره باید درد از نو زائیده شود. اما نه ! باید بچه را نجات می دادم که دادم، اهالی فریاد می زدند محبوبه غرق شد محبوبه غرق شد. ناگاه از صدای زنگ خانه پریدم،

 پلک های چشمم  رو باز کردم، تند تند نفس می کشیدم داشتم خفه می شدم و سرتا پا خیس  شده بودم، اول فکر کردم آب دریاست اما نه آب دریا نبود. خیس عرق بدنم بود. عرق ترس،  سینه ام از نفس نفس بریده بود. حس می کردم دست ها وپاهام فلج شده اند ، " اوف عجب خوابی بود." از خوشحالی گریستم وباز دوباره گریستم این بار برای بدبختی ام، این آن چیزی نبود که آرزو داشتم اما تقدیر برای من چنین رقم زده بود. حالا از این پس چهار چشمی به جای مادرباید مراقب محبوبه باشم، و باید بیش از بیش او را در بغل گیرم واز او مراقبت کنم، فهمیدم همه چی در حال تغییراست همه چی، فقط چهره ها عوض می شوند. اما با همان درد همان رنج وبا همان زحمت، درست مثل یک اتفاق غیر عادی  که به ناگاه می افتد یا مثل یک اهنگ غیر منتظره که می شنوی ودیوانه می شوی، پشت در محبوبه به انتظار ایستاده بود...  

 

 

نوشته شده در 93/09/02ساعت 5:3 AM توسط منصور قلیزاده|


آخرين مطالب
» لذت زندگی
» من تو او
» محبوبه
» نذری
» امانتی زری خانوم
» زمین گیر
» دیوونه
» همشهری
» شیله پیله
» جای همیشگی
Design By : Pars Skin