|
داستان های کوتاه |
بوی روغن مونده غذای قبلی ماهیتابه این هشداررو می ده
که نشستن ودیدن اینکه چه جوری بارون داره بشدت به پنجره پوسیده اتاقم بر خورد می کنه
دردم رو دوا نمی کنه باید به فکر شام باشم، سریع پیاز های خرد شده را ریختم توی ماهیتابه، با این که عاشق غذای خونگی هستم ولی هیچ وقت آشپزیم تعریفی نداشت می
دونم باید یاد بگیرم، شعله گاز رو خاموش می کنم و به گوشه ای از مبل
راحتی پناه می برم و مروری دوباره به کتاب آشپزی، که تق تق صدای در ورودی چرتم را
پاره کرد. حتما برای اجاره سر ماه اومده امّا نه، زنی دیدم چادر به سر پشت در... - کمک کنید بچه یتیم دارم همیشه در ورودی اصلی آپارتمان ما مث گاراژ ترانسپورت شمس العماره بازست. چشمان درشتش چهره عبوس وغمگین او را بخوبی پوشش می داد. نمی دونم چطور شد که برای دک کردنش یهو فکرم به لباس های چرک افتاد. - - من در ازاء کار پول می دم - - کار! چه کاری آقا ؟ - لباس می شوری؟ - - شما مگه ماشین لباسشویی ندارید؟! - - خرابه - -ُخب بدید اطو شویی هم می شوره وهم اطو می زنه - - همین کار را می کنم ولی قبول کنید پشت یقه چرک پیرهنم همیشه برام عذاب آور شده اصلا معلوم نیست پیرهنم را با چه پیراهن های قاطی می شه - - یا حضرت عباس - - بله ! - - هیچی آقا همین جوری گفتم تو رو خدا کمکم کنید بچه های صغیر دارم - - گفتم که در ازاء کار - - خانمتون خونه ست - - می تونی به من بگی الان اون کجاست؟ با تعجب با اون چشمای درشتش - - من ازکجا میدونم خانمتون کجاست ! - - چرا کسی به من خبر نمی ده اون کجاست ! نگام کرد شبیه اونایی که به آدمای ابله نگاه می کنند - - پس شما تنهائید؟ - - بله - - می دونید حاج آقا شما جای برادرم جای پدرم، من مث زنای ... مث زنای... که تو حرفش دویدم - - منظور شما ِاینه که مث زنای هرزه نیستید و بسیار هم آبرومندید - - بله حاج آقا درسته - - امّا من حاج آقا نیستم - - بله آقا ! - - گفتم من حاج آقا نیستم - - خب برادرم که هستید ؟ - - برادر شما هم نیستم - - پدرم چی؟ پدرم که هستید - - پدر شما هم نیستم ... در حالی که به زور می خوام در رو ببندم می بینم نمی زاره - - تو رو قران به من رحم کنید - - بالاخره می شوری یا نه ؟ یه جورایی نرم شد و قبول کرد. فهمیدم برای بچه هاش داره دست وپا می زنه - - بله آقا می شورم اصلا کارم شستن لباس های مردمه حالا شما هم برادرم، چقد لباس دارید - - داخل سبد رخت چرکاست انتهای راهرو سمت چپ - - انتهای راهرو! - - بله انتهای راهرو کنار همون لباسشویی لعنتی - - پودرو لگن هم، همون جاست ؟ - - بله همون جاست - - پس شما نیائید هر وقت کارم تموم شد خبرتون می کنم - - مشکلی نیست دوباره رجوع به کتاب آشپزی ودر حالی که روی مبل راحتی ولو شده بودم و گوش به اهنگ جدید که یهو روی میز چشمم به مجله خارجی که عکس زنی برهنه روی جلدش بود افتاد. سریع با بدبختی اونو پشت مبل پنهونش کردم، زمانی گذشت که صدایی از ته چاه بود شنیدم با صدای بلند حالیش کردم - - نمی فهمم، بلندتر - جلوتر اومد - - کجا پهن کنم ؟ - - پهن کنی؟ چی رو! - - ُخب لباسای شسته رو - - آهان ! خیلی خب، در تراس رو باز کن رخت پهن کن اونجاست... ... داشت با گوشه مانتو ش دستای خیسشو پاک می کرد که آروم گفت تموم شد. بعد اتاقا رو دید که بد جوری خاک گرفته بود. - - دوست داشته باشید اتاقاتون هم جارومرتب کنم - - خوبه آره خیلی خوبه، حتما این کار رو بکن خیلی وقته که جارو نشده جارو برقی هم داخل انباری پهلوی دستشویی کاراش که تموم شد رفت طرف پنجره رو به خیابون زنی بود. لاغر اندام متوسط قدی که مانتوی قهوه ای رنگی پوشیده بود. تا دید دارم براندازش می کنم سریع روسری شو جمع وجور کرد. بارون هنوز می بارید ورطوبت و خنکی اونو می شد از درز پنجره پوسیده حس کرد. همین جوری که داشت به بیرون نگاه می کرد پرسید - - ببخشید فضولی می کنم شما تنهائید ؟ - - منظور - - هیچی ! فقط می خواستم بدونم، خانوم شما بیرون رفته یا مث من طلاق گرفته؟ - - طلاق ! تو که گفتی بچه یتیم داری! - - وقتی پدری بالا سر بچه نباشه ُخب اون بچه یتیمه دیگه، بعد خواست یه جوری سرهم کنه گفت: پدری که همش بالای سر منقل باشه بهتره نباشه، امّا هنوز نگفتید خانوم شما طلاق گرفته؟ - - نه ! رفته بیرون دیر میاد حالا از سن خودت بگو فکر کنم بین سی تا سی وپنج سالت باید باشه درست گفتم؟ - - نگاهی به من کرد وخندید گفت: بین سی تا سی و پنج سال بدت نیاد تو خیلی پرتی من بیست سه سال بیشتر ندارم بهم برخورد یعنی چی خیلی پرتی! اصلا به روی خودم نیاوردم ادامه دادم - - بهت نمی خوره خیلی شکسته بنظر می رسی ! - - و خیلی هم بدبخت، اگه بهت زندگیمو بگم می شینی زار زار برام گریه می کنی، ُخب بی زحمت اجرت کارمو بدید تا بچه هام مادرمو به گریه ننداختن - - بچه ها مگه چنتا بچه داری؟ - - یه پسر چهار ساله ویه دختر دو ساله که هنوز وقت نکردم شناسنامه براش بگیرم! - - وقت نکردی شناسنامه براش بگیری یعنی چی! - - حقیقتش بعد از طلاق اتفاق افتاد فکر کردم آدم شده رجوع کرده ولی بازم اشتباه کردم حالا هم گرفتار دادگاه وپزشک قانونی، چون قبول نمی کنه! نمی دونم چمه ! میگن وقتی که از موضوعی تعّجب می کنم مردمک چشام گشاد میشه، مغزم یه لحظه قفل شد تنها تونستم بگم - - چند سال طلاق گرفتی ؟ - - دوسال بعد با یک مکث کوتاه گفت: با این حرف فهمیدم شما هم دارید در موردم فکر بد می کنید درسته؟ - - نه! نه! من هیچ وقت در مورد کسی فکر بد نمی کنم فقط می بینم تو هم مث من یه جورایی علیل شدی - - من علیل نشدم اما می دونید بدتر از علیل شدن چیه ؟ - - نمی دونم، امّا فکر نمی کنم بدتر از علیل شدن هم باشه - - چرا هست، بدتر از علیل شدن ناامیدی آقا، امّا من هیچ وقت نا امید نمی شم شما هم نشید حالا بدید من باید برم دیرم شد - - بله بله بفرمائید . رفتم ازجیب کت مشکی پنجتا اسکناس ده هزار تومنی بهش دادم که صداش دراومد - - آقا خیلی کمه پنجاه تومن دیگه باید بدید - - پنجاه تومن دیگه برای چی؟! - - برای چی نداره! لباساتونو شستم اتاقاتونو مرتب و خاک گیری کردم و... - - ُخب ُخب باشه ببینم چقد دیگه تو جیبم پول هست آهان اینم سی تومن دیگه خوبه ؟ - - ممنونم ببخشید روم نمیشه بگم، بیرون داره بارون می باره ، می شه لطف کنید چتر به من بدید که خیس نشم قول می دم براتون بیارم چترمو بهش دادم و بعد از خداحافظی، چادر مشکی رنگ رو رفته اش روی سرش انداخت وآروم آروم از پله ها به سمت پایین راهرو رفت در ورودی رو بستم و به سختی خودم رو پشت پنجره اتاق رسوندم و منتظر خروجی او بودم که بخوبی بتونم از بالا بدرقه ش کنم ، دیدم چطور به سرعت عرض خیابون خیسو طی کرد و در حالی که چترم بالای سرش بود. از نظر دور شد. دوباره تنها وسکوت اتاقی که به مراتب بسیار مرتب از قبل بود. بارون کم کم داشت بند میومد. پنجره را گشودم وهوای خنک وتازه مث رگه های یخی که توی هوای دم کرده اتاق مهمون دلم شد از اون هوای سردی که تا مغزاستخونم نفوذ کرد. خسته ودرمونده مث مگسی مرده زیر پنجره باز شده اتاق گیج ومنگ ولو شدم، دارم می بینم چطور پنجره اتاق داره تکون تکون میخوره حتی نوک درختای چنارکنار خیابون که حسابی خیس شدند. عجب بالاخره پیداش شد صدای کفش زنم رو میگم که از پله ها اومد بالا، آره این صدای پای کفش اونه حالا صدای کلید یه بار می چرخونه نمی تونه برای بار دوم بالاخره موفق شد. اومد توی اتاق، باز صدای کفش ونفس زدن های بی شمار مث همیشه دوباره ایراد گرفتن شروع شد." این پله های لعنتی امان منو گرفته تو چه جوری میای بالا " - - فقط یادت باشه خانوم همش داری دنبال بهانه می گردی - - چه بهانه ای، هی بهت گفتم قند خونت بالاست بی احتیاطی نکن مگه گوش دادی - - چه می دونستم اینجوری میشه سگ مصب زخم پا زمین گیرم کرد - - آره همه رو بگو که چه جوری هنوز چند ماه از زندگیم نگذشته بود که زندگیمو سیاه کردی بگو که چه جوری مجبور شدی یه پاتو زیر تیغ جراحی تا زیر زانو قطع کنی بهت گفتم که من نمی تونم این شرایط رو قبول کنم مگه بهت نگفتم، حالا چرا زیر پنجره خوابیدی برو توی تختخواب من یه دوش بگیرم بعد محکم در حموم رو بست چشامو باز کردم... امّا این در حموم نبود. این پنجره اتاق بود که زور باد داشت اونو محکم باز وبسته می کرد و منو از خواب بیدار کرد واقعا یاد اوری طلاق برام شده یه کابوس... امشب هم مث دیشب از شام خبری نیست. پایان
[ 92/03/16 ] [ 7:13 AM ] [ منصور قلیزاده ]
[ ]
تمام آبادی این ده از همین آب رودخونه بود. که الان خشکیده، از آبادی هم که دیگه چیزی نمونده جز کوچه هایی که رد پایی نیست وپشت اون دیوارهای ِگلی زمانی برای خودش باغ هایی بود که الان فقط قامت اون درختا بر زمین مونده ، درخت هایی که ریشه آنها از بس یه دل سیر آب نخورده ُمردند. هر چه چاه عمیق هم زدیم نشد که نشد. تا اینکه بالاخره اهالی هم از بی آبی کوچ کردند و رفتند به ده بالا یه عده هم رفتند شهر، ما دونفرموندیم تنها با یه مشت خاطره ، آسمون هم که با ما قهر کرده نمی باره، وتنها زوزه باد است که می شنویم، امّا خانوم، قبول کن با تمام این سختی ها بازم اینجا رو دوست داریم چون تا هفت پشت مون همین جا بدنیا اومدند. نمی دونم چرا هر وقت یادش که می افتم لبخندی به لبم می شینه، یادته خانوم، همین آب انباری بود که اومده بودی آب ببری، تو رو دیدم یه دل نه صد دل عاشقت شدم خب جوونی بود. دیگه!
- - یعنی چی؟ - - هیچی خانوم دارم از گذشته تعریف می کنم که چطور پشت همین آب انباری می نشستم تا تو بیایی آب ببری من هم کمکت کنم، اولش سخت گرفتی ولی آخرش قبول کردی تازه برام هفتا شکم هم زائیدی، ای روزگار! چه روزایی بود. خانوم حالا یه چایی دم می کنی بخوریم، فردا صبح ایشالله بعد از خروس خوند برم ده بالایی دوتا دبه آب بیارم که بی آب نمونیم - - لازم نیست، دیوونه شدی غلامحسین پنج کیلومتر راه بری برای دوتا دبه آب - - ُخب ، اون چهارتا بیست لیتری هم پر آب می کنم ویه مقداری هم خرت وپرت لازم هم می خرم البته اگه الاغه راه بیاد. آه ! خوب شد یادش افتادم برم ببینم یونجش تموم شده یا نه وگرنه حتما باید یونجه هم بخرم یه خرده بدهی از قبل به حاج اسماعیل دارم که باید بدم امروز هستیم معلوم نیست فردا باشیم - میگم غلامحسین ، امسال گوجه سبزا کال موندند وگرنه می تونستی حالا که داری میری ده بالا چنتا سبد گوجه سبز هم برای فروش می ُبردی - من به فکر ِاینم که هر لحظه ممکنه سقف چوبی خونمون فرو بریزه روی سرمون تو بفکر کال بودن گوجه سبز هستی! راستی صدای سگ نمیاد کجاست؟ - از صبح رفته تا الان هم نیومده ، میگم خدا کنه حسین بیاد بهش بگم چنتا قرص برام بیاره چند روزی می شه که پاهام بد جوری درد می کنه داره ُذق ُذق می کنه - دوباره سرما خوردی زده به پات چیزی نیست گرم نگه دار خوب می شه امشب برات ِکرم می مالم بعدش شال پیچش می کنم گرم بمونه... خانوم گوش کن صدای بوق وانت حسین نیست؟ - چرا چرا خودشه زود پاشو عزیز دلم اومده - باشه خانوم بخدا تلق تلوق ماشینشو می شناسم ... - سلام پدر - سلام پسرم خدا خیرت بده آب آوردی؟ - آره پدر، حال مادر چطوره ؟ - خوبه خدا رو شکر تو چطوری؟ - خوبم ، مادر کجاست ؟ - تو اتاقه ... ...سلام مادر خوبی، خدا بد نده چی شده؟ - هیچی مادر چند روز هست که پاهام راه نمیره - درد هم داره؟ - آره مادر، ولی چیزی نیست ِکرم می زنم خوب می شه، حالا بیا چایی تازه دم برات بریزم - می خوای ببرمت شهر درمونگاه ؟ - نه پسرم کم کم خوب می شه فقط یادت باشه چنتا قرص برام بیاری - باشه ، این دفعه چنتا بسته قرص چرک خشک کن میارم همین که بخوری خوب می شی مادر خیلی خسته ام - تکیه بده به پشتی پاهاتو دراز کن بزار خستگیت بره بیرون بیا اینم چای تازه دم قندونم اونجاست - باشه مادر دستت درد نکنه، آخ ! من که نفهمیدم بالاخره با این اوضاع می خواید چکار کنید. بازم اینجا می مونید والله دوست وآشنا دارن حرف مفت می زنن. میگن، ببین چطور پدر مادرش رو گذاشته اونجا خودش راحت داره این جا زندگی می کنه. - غلط کرده هرکی گفته، من وپدرت اینجا رو دوست داریم نمی تونیم رها کنیم شهر برای ما غریبه ست راستی بچه هات چطورند فاطمه چکار می کنه حالش خوبه؟ - خوبه، دلتنگ شماست، میگه برو بیاریشون اینجا پیش خودمون که تنها نباشند وکمتر حرف وحدیث داشته باشیم ! - نه مادر، خودتونو بخاطر ما به زحمت نندازید ما اینجا خیلی راحت هستیم نگران ما نباشید . - چرا نمی خواید قبول کنید. هیچکس در این ده نیست فقط شما دونفر دارید زندگی می کنید. همه رفتند یا ده بالایی یا شهر چون آب نیست می بینید که منم گرفتارم نمی تونم یه فکرم اونجا باشه یه فکرم اینجا ، راستی امشب چرا صدای سگ نمیاد. - چی بگم مادر، از اول صبح رفته، همیشه غروبا می اومد ولی هیچ صدایی ازش نیست - نگفتم اینجا جای موندن نیست حتی سگ هم فهمیده! نمیدونم چرا سرم یه دفعه افتاد پائین ورفتم تو حرف پسرم که صدایی شنیدم - چرا سرتو انداختی پائین رفتی تو فکر چی شده ؟ چائیت سرد شد به چی نگاه می کنی؟ بعد رو کرد طرف پسرش گفت: - حالا پسرم ناراحت نشو شاید بارون اومد وضع بهتر شد خودت که می دونی من وپدرت اینجا خاطراتی داریم که دل کندن ازش سخته - بس کنید مادر چسبیدید به یه مشت خاطره گذشته ول کن هم نیستید - چرا متوجه نیستی ! منو پدرت این جا به دنیا اومدیم این جا بزرگ شدیم وهمین جا هم از دنیا میریم چون این جا رو دوست داریم، چه جوری بهت بگم نمی تونیم شهر زندگی کنیم، حالا تو خودتو بخاطر ما ناراحت نکن ما راحتیم - باشه باشه مادر هرطور که راحتی از من گفتن بود حالا هر جور که راحترید... حالا با اجازه تا شب نشده برم، فردا اول وقت یه بار گرفتم باید جابجا کنم - حالا چرا به این زودی، نمی شه تا صبح اینجا باشی اول صبح بری، پدرت هم ده بالا کار داشت اونم برسونی وکمکش کنی؟ - نه مادر، گفتم که فردا اول وقت باید باری رو جابجا کنم ، دیگه چی بگم از پدر! هم داره خودشو زجر می ده، هم شما رو چه جوری حالی کنم آب که نباشه هیچی نیست. اینجا بدرد قبرستون هم نمی خوره، بازم هر طور که خودتون دوست دارید کار دیگه ای با من ندارید - نه ، خدا خیرت بده، دست حق بهمرات، راستی گفتی قبرستون یادم اومد دیشب پدرت به من گفت: که سند زمین لای قران گذاشته اگه اتفاقی برای ما افتاد بدونید کجاست به بقیه هم خبر بده - من می گم اینجا سگ زندگی... استغفرالله، مادر، ایشالله حالا حالا ها زنده باشید وسند هم لای قرآن... پدر بیا کمک کن آبارو از وانت بیاریم پائین - باشه پسرم بریم آبارو از وانت بیاریم پائین نمی دونم چرا پاهام راه نمیره... بزار در باغ رو برات باز کنم که راحت بری، برو بسلامت... وانت هم رفت با یه تک بوق یعنی خدا حافظ، پاسی از شب گذشت ولی هنوز از سگ خبری نبود . تو اون تاریکی اتاق که از پنجره اش می شد ستاره ها رو به خوبی دید آروم صدایی شنیده شد - غلامحسین بیداری؟ بلافاصله جواب شنید - آره! خانوم چی شده؟ - دلم درد گرفت ! - از چی ؟ - از آسمون! ببینم تو می گی سگه گذاشته رفته؟ - چی بگم خانوم، وقتی بچه ت ُغر می زنه، همش چرت وپرت میگه اندازه نشستنش به اندازه یه استکان چای وحاضر نیست نیم ساعت بیشتر پیشت باشه از سگ چه توقعه ای داری...گوش ت با منه خانوم خانوم با توام نه بابا تا بخوام دوکلمه حرف از بچه هاش بزنم خوابش می بره ... گرگ ومیش سپیده دم قبل از خوندن خروس، به قصد آماده کردن الاغ برای رفتن به ده بالا بودم که در اتاق رو باز کردم یهو چشم های درشت سگ رو دیدم که با گوش های بلند بل بلش و دم افتاده اش همین طوری که گوشه ای از باغ نشسته بود و پوزشو به موهای چرک پاهاش می چسبوند. زل زده بود به چشام، از زوزه باد دیشب هم خبری نبود. پایان
[ 92/02/15 ] [ 6:45 AM ] [ منصور قلیزاده ]
[ ]
روزگار عجیبی شده، از اول نباید ادامه می دادم باید دوری می کردم، امّا نشد. تا این که ذره ذره دود آتش نزدیکی با او چشم هایم را هم کور کرد. رفت وآمد من به خانه مونا عادی شده بود. حتی مراسم ساده نامزدی را هم برگزار کردیم و خلوتی تلخ دراتاقی که از پنجره آن تنها نور ماه بود. اعتراف می کنم رازی که او نمی دانست این بود. عشقی هوس انگیز دیگری هم داشتم که ناخوداگاه دلسردی مرا نسبت به او بیشتر می کرد و او کسی نبود جز النا که تنها دوسال با او اختلاف سن داشت چشمانی گیرا و بدنی دلربا، النا براستی زیبا بود. که بی رحمانه با لبخند شیطانی مرا به کام میوه ممنوعه دعوت می کرد. و من لذت دیگری نداشتم جز لذت بردن از این عشق! به یاد می آورم که چگونه با شوخی ساده از طرف او شروع شد. گویی راز چشمان مرا دریافته بود ومی دانست افسون نگاه زیبای او شده ام ودیگر بدون اونمی توانستم زندگی کنم، امّا جواب مونا را چه باید می دادم، حتیّ در چند نوبت تصمیم گرفتم برای همیشه از او جدا شوم واگر النا موافقت می کرد از این شهر فرار را برقرار ترجیح می دادم، امّا اوراه را بر من می بست که " نمی تواند بدون مادرش زندگی کند " و حاصل تنها یک عشق پنهانی زشت ومسخره ای برایم باقی گذاشت. که امروز نتیجّه آن ایام است . در شبی از شب های تابستان النا با پیامی کوتاه که " همه چیز آماده است و کسی هم در خانه نیست " سر نوشتم را تغییر داد. سریع خود را به خانه او رساندم، شب رویایی من آغاز شد. بدنبال او رفتم اتاق خواب خود را از قبل آماده کرده بود با دو شمع روشن در بالای تخت خواب، تاریکی وروشنایی اتاق با نور شمع ها وقرص ماه در آسمان جلوه ای شاعرانه به اتاق داده بود. که مرا بیش از بیش غرق شهوت و شور عشق مستی می کرد. او بر خلاف مونا می دانست چگونه با لوندی غوغایی به پا کند. درحالی که سعی در خاموش کردن نور دو شمعی که بالای تخت خواب قرار داشت . آرام به روی تخت خواب نشست و تنها اشاره ای که داشت این بود. آیا تاکنون دل به دیگری هم داده ام
- - النا النای من! دست بر دار تو بهتر از هر کسی می دانی که چقدر دل باخته تو هستم کاشکی زودتر تو را می دیدم تو تمام هستی من هستی... کت مشکی خود را درآوردم در حالیکه طاقت باز کردن دکمه های پیراهن سفید خود را نداشتم قرص های مصرفی مانع از تعادلم می شود. ولی باید بر خودم مسلط باشم، به تخت خواب نزدیک شدم، در میان تاریکی وروشنایی موجود که تنها انعکاس نور ماه ازپشت پنجره داخل اتاق است. دقیقا همان شبی برایم تداعی شد که با مونا خلوت کرده بودم، بی رغبت وبی حال تنها قرص از من طلب می کرد وبسیار عصبی بنظر می رسید. وصورت خود را در میان دستان خود پنهان کرده بود. دستان النا را کنار زدم وبا دستانی که می لرزید صورت او را آرام بالا آوردم که از شهد لبانش سیراب شوم، استفاده قرص های روانگردان جاذبه ها را به غلط نمایش می دهد. نور ماه چهره مونای بیچاره را به مانند شبحی به من نشان داد. باز هم تعادل روحی من درگیر شبح مونایی بود که رهایم نمی کرد. نتوانستم راز قلبی خود را پنهان کنم ودر یک لحظه غفلت با اشاره از شرم وحیا ویا احیانا از ترس افتاده بر جانم، گفتم: النا می دانستی چقد شبیه مونا شده ای؟ خیره به چشمانم نگریست وبا تعجب پرسید مونا !! نباید در این لحظه روان خود را از دست می دادم باید بداند که اینک اوست که می تواند شعله عشق وزندگی را برایم روشن کند سریع به نوعی خواستم افشای نام مونا را که به مانند رازی که آشکار شده بود. از ذهنش پاک کنم، با لبخند گفتم فراموش کن مونا تنها اسمی که اصلا نمی شناسم، پاسخی مسخره چون چیزی به ذهنم نمی رسید ساکت شد. امّا نگاه النا عادی نبود. زجرم می داد. من به نوع نگاه حساسم چون تمام دریافتم از نوع نگاه ست. نگاهی که مونا را به یادم می آورد از نوع بدبینی وشک... بله همان نگاه... طاقتم به پایان رسیده بود. از وحشت می لرزیدم چون دوباره توهم جای خود را به واقعیت داده و مرز بین خیال و واقعیت درآن شب لعنتی بهم نزدیک شده بود. دیگرماهیت اصلی خود را گم وخود را گرفتار گناه می دیدم و تمام وجودم را ترس فرا گرفته ، طوری که با فریاد تکرار می کردم بگو بگو که منو بخشیدی !! و در حالی که زار می زدم با مونا گرم گفتگو شدم که " چرا شرایط منودرک نمی کنی حتما فراموش نکردی که در آن شب تومانند من از آن قرص لعنتی مصرف کردی و باعث آن فاجعه شدی پس چرا دوست داشتی منو سبب بدبختی خودت بدانی چرا؟ " مونا را حاضر می دیدم و حتی حاضرم قسم یاد کنم که چگونه منو به سخره می کشید. اکنون به یاد ندارم چه گفتگویی بین من ومونا صورت گرفت وچه زمانی به پایان رسید تنها لحظه ای به مرز نیمه هوشیاری رسیده بودم که متوجه شدم النا وحشت زده به گوشه ای پناه برده و پلیس بالای سر من رژه می رود . فهمیدم روح مونا بالاخره مرا خوار وماهیت مرا آشکارکرده است. ... بله اقای رئیس، آن شب دیر متوجه شدم که مونا در میان دستانم جانی ندارد. بعد در دل شب جسدش را گونی پیچ ودر سد پرتاب کردم به همین راحتی، تصمیم داشتم میان مرگ توام با انتقامجویی وزندگی سرد وبی روح یکی را انتخاب کنم و من زندگی را انتخاب کردم، اما مونا با انتقام این را هم از من گرفت. آقای رئیس چرا همیشه مونا مرا سرزنش می کرد ومرا مسبب بدبختی خود می دانست! و با چه زبانی بگویم که او نیز به اندازه من در مصیبت وبدبختی سهیم بود. هیچ وقت فراموش نمی کنم برای تهیه قرص برای او چه رنگ زردی های به جان می خریدم ولی مزد من جز تحقیر وملامت چیزی نبود. در حالی که دوسرباز بسختی مرا محکم بر روی صندلی میخکوب کرده اند. منتظر دستور بودند که با دست بند و پابند ببرند... در جاده منتهی به شهر کوچکی که با تابلوی رنگ ورو رفته ای نشان از تنها بند زندانی هایی دارد که به علت مصرف مواد مخدر در بخش ویژه باید حبس باشند. بیمارانی که هر روز داستان النا ومونا را می شنوند و گاها صدای بیماران بی حوصله در راهروها که با فریادهای دشنام گونه من باعث همهمه ای می شود. که ساکت کردن آن ها تنها از عهده نگهبانان بخش روانی بر می آید . باید تا روشن شدن اصل ماجرا در این جا باشم هر چند که با خبر شدم قانون حکم سنگینی برای من در نظر گرفته است ......... پایان [ 92/01/16 ] [ 4:18 PM ] [ منصور قلیزاده ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |