داستان های کوتاه منصور

سردرگم وگیجم اینجوری نبودم کم کم شدم خیال پرداز وناباور ساعت ها می شینم و با خودم کلنجار میرم ای کاش جواب رد بهش نمی دادم و دوستیمو ن رو قطع نمی کردم یا با اون یکی عصبی نمی شدم وهزار فحش بد بیراه نثارش نمی کردم، چه دوستی های کم دوام وبی خاصیتی بخدا نوبر، عجول بودن هم دردسر شده برام، فکر کنم احتیاج به ریکاوری دارم نباید مغرور می شدم و هزاربار مهندس مهندس بارخود نمی کردم، خب مهندس هستم ولی چه لزومی داره تابلو در دست سر چهاراه بایستم تا دیگرون بفهمند نیازی به این کار نبود.

باور کن با این روش مرد زندگی من پیدا نمی شه باید بیشتر با خودم صادق باشم وکمتر خودخواه، بهترین دوستانمو بابت غرور از دست دادم تنهایی تا مغز استخونم پیش رفته ومنو عذاب می ده دوستان همه صاحب شوهر وهرکدوم چند شکم هم زائیده اند غیر از من احمق که دیر از خواب بلند شدم، خب مقصر بودم والانم دارم چوب حماقتم رو می خورم، تعادل روحیم داغونه تا اونجا که مشاوررفتم می دونی چی میگه ؟ از این حرفای چرت وپرت" خانوم شما باید تعادل روحی خودتو پیدا کنی تا با تغییرات رفتاری روبرو نشی"

... چی گفتی ؟...نمی شنوم منا

... چی گفتی بلندتر حرف بزن؟

... میگی چی شده!

هیچی، فقط گاهی قاطی می کنم جایی که باید بخندم گریه ! وجایی که باید گریه کنم می خندم برای دوستم سیمین باید بشناسیش، حالات روحی خودمو گفتم، دیوونه به من میگه تو هیچیت نیست، تو به مرحله حق الیقین عارفانه رسیدی! این تغییر فقط مختص به عارفان بزرگه، بی شرف یه بچه توپولی مپلی خوشگل داره حواسش پرته نمی فهمه که چی داره به من می بافه، یکی نیست بهش بگه، نمی خوام به مرحله حق الیقین عارفانه برسم من فقط می خوام یه شوهر خوب داشته باشم وزندگی کنم یک زندگی ساده توام با عشق وچرا دروغ، یه یا دو بچه اگه شکم اول هم دوقلو باشه که چه بهتر یه پسر ویه دختر، حالا این حرفای منو نبری بهش بگی بین خودمون بمونه، جان تو گفتیم میریم دانشگاه که بعدش بریم زایشگاه، دانشگاش درست شد وتموم اما زایشگاش مونده که یکی بیاد مارو خبر کنه،

... کوفت زهرمار چرا داری کرکرمی خندی خب دارم بدبختیمو به ات میگم، نه اینکه دست پا چلفتی باشم وکسی دور بر من نباشه، نه اینجوریا هم نیست پس بزار اعتراف کنم که چند تجربه عشقی هم داشتم ولی ته اونا خوب از کار در نیومد  اولین کسی که باهاش اشنا شدم مردی بود بلند قامت باچهره ای سبز رو و لبخندی همیشه بر لبش که تونست منو جذب خودش کنه ولی  گوشه گیر ومنزوی من خواهان اجتماع بودم و دوست داشتم به روز باشم، چون جنسش با جنس من جورنبود قطعش کردم یا اون یکی، اجتماعی قد کوتاه چاق و تا حدی هم ورزشکار رزمی ولی اصلا رک راست نبود تازه  شیله پیله هم تو کارش بود همین کافی بود که قبول نکنم  وسومی که هیچ شیله پیله ای نداشت وآدم رک راستی بود هم نپذیرفتم می دونی چرا ؟ چون می گفت با من باش برای همیشه ولی بدون هیچ ازدواجی با ورقه سفید ! نمی فهمیدم  این لعنتی ورقه سفید دیگه چه کوفت وزهر ماری تا اینکه فهمیدم منظورش اینه که با هم باشیم بدون عقد رسمی، شب روز بدون بچه تا ابد، دیدم این یکی دیگه عروسک ماده می خواد نه یک زن واقعی با خصوصیت روحی وروانی مختص زنانه و چهارمی مذهبی بود با قید بندهای مخصوص خودش که با روحی من جور نبود چون من یک زن مذهبی نبودم خلاصه انتخابای من همه غلط از کار دراومد نمی دونم منا شاید به پای شانس اقبال باید نوشت که هرکه با من اشنا شد عتیقه از کار در اومد. 

منا حقیقتش  می ترسم که مث دختر راهبه ها از دنیا برم... حالا خوبه مستقل هستم واز پدر مادر جدا خب بی دلیل نیست  می خوام مستقل باشم  دیگه کسی ازم نپرسه کجا داری میری ویا کی میایی خونه !  و از همه مهمتر دستم تو جیب خودمه، هرچن اتاقش بزرگ نیست اما از اون جایی که  انتخاب من باید پنجره رو به خیابون باشه زیاد پیدا کردنش سخت نبود. زیاد مردم با سر صدای خیابون موافق نیستن ولی من دوست دارم رفت آمد مردم رو ببینم، می شینم کنار پنجره وحرکت اونا رو تعقیب می کنم ، البته اجاره ای و سعی کردم زیاد دور برمو پر نکنم  چون خوش نشینی رو دوست دارم هرسال یه جا، شدیم مارکوپلو، گفتم پلو یاد برنج افتادم روی اجاق گذاشتم یه وقت ته نگیره در ضمن  یه  میز تحریر با صندلی چوبی خوشگلی که یار همیشگی منه و الانم ارنجم  رو میز تکیه دادم ودارم برات از شرح ماوقع زندگی خودم  میگم، می خوای بدونی  دیگه چی دارم یه کتابخونه کوچک از نویسنده های خودی غیر خودی ویه چرخ خیاطی یه یخچال یه اجاق واز همه مهمتر یه تخت خواب وسه تا عروسک و یه میز ناهار خوری چهار نفری که امروز برای من حمل می کنن. حتی کرایه بار آن را پرداختم حتما دوست داری بدونی چرا میز چهار نفری! خب می خوام بر سر سه صندلی دیگه به یاد آرزوهای انجام نگرفته سه تا عروسک که خریدم بزارم وبا اونا درد دل کنم مث الان که دارم با تو درد دل می کنم  یه مرد ودوتا بچه موهومی، واقعی که پیدا نشد تازه با این وضعیتی که درست کردن باید تنهایی رو بخوبی نشونه بگیرم یه وقت فکر نکنی نا امید م نه اصلا ابدا، خیلی دلشون بخواد من زنشون بشم اولا مهندسم در ثانی خیلی هم خوشگلم مگه رویا ازدواج کرد چی شد هیچی، با دوتا دختر خوشگل جدا شد ویا میترا، یا نازی بیچاره که نمی شناسیش اینقد تو دست این اون به بازی گرفتنش تا هرزه شد. اخ بمیرم براش، گاهی به من زنگ می زنه ، فقط ازدواج کردن که نیست حواسم خیلی جمع تر از اونیه که تو فکر می کنی، به جنس مردا نمیشه اعتماد کرد.

تازگیا نر خر پیر سگ همش دنبال منه  و اس عاشقانه می ده نمی دونستم زن بچه داره تا اینکه  فهمیدم  همین که فهمیدم بیشعور گفت : صیغه میشی! یا اون یکی داره دون ژون بازی در میاره برام، معلوم نیست بی شرف چنتا دوست دختر داره با همه هست با هیچ کس نیست و کم کم بدش نمی اومد رابطه احساسی رو به رابطه جنسی نزدیک کنه که در رفتم اصلا حیوون بود . اما تا دلت بخواد جذاب،  من که بخدا از این مردا هیچی سر در نیاوردم ونفهمیدم کی به کیه، مرده شورشونو ببرن حال به هم زنن دخترا رو اسکل خودشون کردن ولی منا خدا شاهد عین حقیقتو دارم میگم با همه این حرفایی که به ات زدم هنوز چشم براه هستم که شاید روزی روزگاری اونی که آرزومه پیدا بشه اینو دارم از ته قلب میگم خدا رو چی دیدی شاید جور شد نا امید نیستم ، هم برای تو هم برای خودم ، تو چه فکر می کنی بالاخره پیدا میشه یا نه ولی از خدا میخوام که تو زودتر از من پیدا کنی چون تو خیلی خوبی خیلی بهتر از من، راستی، راستی ، یه چیز دیگه یه پیشنهاد دارم اگه دوست داشتی وتونستی ماما باباتو راضی کنی بیا با هم زندگی کنیم هر چه باشه ما دوتا دختر هستیم که همدیگر رو بهتر درک می کنیم، البته اگه گذاشتن ! آه آه بوی  سوختگی بلند شد. منا جون شرمنده فکراتو بکن فعلا...

نوشته شده در 93/11/24ساعت 7:49 AM توسط منصور قلیزاده|

... چه راحت دارن درد دل می کنند انگار تو اطاق خونه نشستن بدون اینکه در نظر بگیرن به فاصله کمی گوش های ادمای کنجکاو براحتی می تونن گوش کنن  

-  عزیزم فکر نمی کنی خونه رو ارزون فروختی؟

-  نه، دیدم دست به نقد بود گفتم از دست ندم بهتر

- چطور یهو تصمیم گرفتی که بفروشی؟

-  بخاطر توعزیزم که بریم مسافرت! باور کن تو شایسته بهترین هایی

-  آه ، ازت ممنونم، من همیشه از تو راضی بودم

... رستوران کوچکی نزدیک ایستگاه قطارو بهترین جا برای در امان بودن از سوز سرمای بیرون،  سوز بدی که بوی برف می اومد وحرکت عقربه های ساعت که هنوز برای رفتن جا داشت. روبروی من زن وشوهری پشت میز نشسته بودن، اما حس کنجکاوی  من عالم دیگه ای داره که مانع از شنیدنم نمی شه با اینکه سن سالی ازشون گذشته  مثل جوونا رفتار می کنن، مخصوصا شوهرش که خیلی دوست داشت خود شو مردی مهربون، مودب و صبور نشون بده ولی  قبول شنیدن بعضی حرفا خیلی سخته و نمی تونم باور کنم، مثل اینا، کسی خونه خودشو بفروشه بعد بره مسافرت! واقعا مضحک به نظر می رسه، بارها شد که زنم بابت همین مسافرت نرفتن به من بی محلی می کرد.

چون یا ماموریت بودم یا این که، بخاطر کاردوم ناچار بودم هر روز تا پاسی از شب بیرون باشم و همین مشکل باعث می شد از من سرد ، دل گیر وهمیشه در خواب ببینم. بهونه اش اینه ، از زندگی که براش درست کردم لذت نمی بره، خب چکارباید می کردم، آیا مثل این گاگولا رفتار می کردم خوب بود.؟  چرا نمی خواد بفهمه، باید بیشتر پول در بیارم تا برای فردا پس اندازی داشته باشم که محتاج کس وناکس نباشم وچیزی که او نمی دونه این بود که  همیشه از فردای نیومده می ترسم، واین ترس از فردا همیشه با من هست ...

از پشت شیشه رستوران  چشمم به  دورگردی می افته که با سازاکاردئونش ترانه غم انگیزی می خونه: یا مولا دلم تنگ اومده ،شیشه ی دلم ای خدا زیر سنگ اومده،  یا مولا دلم تنگ اومده شیشه ی دلم ای خدا زیر سنگ اومده... که مردک رفت اونو آورد داخل رستوران و ازش خواست اهنگای شاد بزنه اونم می زد و ول کن نبود.  نمی دونم دنبال چی هستن و چی رو  می خوان ثابت کنن، یه جورایی رستوران روبا باشگاه عروسی اشتباه گرفته بودن وبیشتراز همه به نظرم الکی خوش ودیوونه بودن، جالبه بعد بهش ناهارهم داد. همیشه از این بذل بخشش ها بیزاربودم، حتی  اجازه ندادم کسی رو برای شام یا ناهار دعوت کنه، ولی اینا دارن طوری نمایش میدن که هرکه ندونه فکر می کنه گونی گونی اسکناس دارن، حالا خوبه خونه فروختن اینقد شادن! اینم یه جوریشه، بدبختی که شاخ دم نداره، وقتی می بینم آدم اینقد متوجه فرداش نباشه لجم میگیره ولی خدایی از اینکه نمی تونم مثل اونا  اینقد بی خیال و شاد شنگول باشم حس حسادت منو گرفته، چیزی که نمی فهمم اینه که مردک چه جوری داره قربون صدقه زنش میره، تازه زنی که رنگ رویی هم نداره ومثل مریضا صورتش به زردی می زنه، مطمئنم از همون مردهای زن ذلیل بدبخت  باید باشه که آبروی هر چه مرد رو برده، کارایی که عمرا انجام نمی دم رو دارم به وضوح می بینم  و  زنش هم با خنده و با نگاه شیرین اش سر شوهرشو گرم کرده و بهش جواب میده، تنها حسن ماموریت برای من دیدن همین ادامای انتیک است. که خوب سوژه ای برای تماشاست

... مدتی گذشت و سکوت رو حس می کردم ، لقمه های آخرم بود . یکباره سر صدا داخل دستشویی پیچید.

"  شوهر این خانوم کیه؟ شوهر این خانوم کیه؟ " یهوشوهرش مثل برق جهید به سمت دستشویی، دیدم چطوراونو بغل گرفته آورد بیرون، و دراز به دراز خوابوند روی چنتا صندلی ردیف شده،  بیچاره حال زنش بهم خورده بود. دور برهم  دکتری نبود. اول فکر کردم مربوط به غذای رستوران باید باشه بعد متوجه شدم مریض احوال، فقط نفس می کشه بدون هیچ حرکتی ویا نگاهی، باورم نمی شه شیرینی لحظات چقد سریع تموم میشه، اضطراب شوهرش دیدنی بود . در حالی که محکم دست زنشو گرفته بود. تند تند می گفت

" نگران نباش عزیزم نگران نباش، خوب میشی خوب میشی، من کنارتم، تو رو خدا شانس رو می بینی، می خواستیم بعد از این همه مدت با هم بریم مسافرت، صاحب رستوران هم بیکار نبود همش زنگ می زد که ماشین امبولانس بیاد ببردشون بیمارستان، در این فاصله دستگیرم شد بیچاره  دیابت داره که هر دو کلیه اش رواز کار انداخته و داره با یه کلیه پیوندی خریداری شده زندگی می کنه، ویه جورایی  قبلا دیالیزی بود. وبرای اینکه روحیه ای تازه  کنند قصد مسافرت کوتاهی داشتند. وانقد این بیماری خرج رو دستش گذاشته بود که  مجبور شد برای حفظ آبرو وبدهکار نبودن به کسی حتی خونه رو هم بفروشه، هاج واج نگاشون می کردم واقعا دردناک بود. چی فکر می کردم چی شنیدم، ماشین آمبولانس اومد و با برانکار داخل ماشین بردن، دست شوهرش می لرزید  ونگرون بود. درموندگی و بیچاره شدن رو در صورت شوهرش می دیدم ولی با اون حال تمام حساب کتاب صندوق رو داد . هرچه صاحب رستوران می خواست نگیره،  قبول نمی کرد وعلاوه بر پول غذای نوازنده یه پولی هم توی جیبش گذاشت بعد با آمبولانس  رفتند.  آژیر از دور شنیده می شد.

قبل از این اتفاق بعدها می خواستم از ماجرای این زن وشوهر تصویر مضحکی داشته باشم که برای هر کس وناکسی تعریف کنم ولی بعد از این اتفاق  قادر نیستم و یه جورایی لال شدم، تصویر من از زندگی اونا اون چیزی نبود که فکر می کردم واصلا دوست ندارم لحظه ای جای شوهرش باشم، واز اینکه زنم سرمور گنده ست خوشحالم چون حوصله این جور خرجا ودردسر ها رو ندارم... نوازنده اکاردئون حالش گرفته بود و دوست داشت بیشتراز هوای مطبوع رستوران بهره ببره که صاحب رستوران بیرونش کرد. دیگه چیزی به حرکت قطار نمونده لبه های یقه کاپشنم رو بالا وسرم رو زیر کلاه پشمی پنهون کردم، باید کم کم به سمت ایستگاه قطار گز کنم در حالی که اتفاقات امروز جلوی چشمانم در حال رژه رفتن است. ریزش برف باریدن گرفته بود. نزدیک ایستگاه هستم بوق قطار را می شنیدم ، زندگی همچنان  برای هر نفر به شکلی ادامه داره، باید بیشتر فکر کنم و لحظه زندگی را در یابم و از آن لذت ببرم ...

نوشته شده در 93/11/02ساعت 8:22 PM توسط منصور قلیزاده|

امروز هم  باید مثل همیشه پشت همین پنجره طبقه چهارم بشینم که هم به بیرون دید بزنم وهم دردفترخاطرات روزانه خود بنویسم مقصرنبودم، مقصرخودش بود که به علت عدم درک متقابل باعث جدایی شد.

بعد از رفتن او تنها شدم نه فرزندانم به من سر می زنند و نه دوستی این حس خوبی نیست که بخوام آنرا با کسی تقسیم کنم، فقط خوب می دونم از همه چی زده وازهمه فراری شدم، و بیشتر طول روز درهمین چهار دیواری اتاق درگیرم، البته تنها مشغول نوشتن نیستم بلکه هرازگاهی پنجره روبرویی مرا به دیدن دعوت می کند !

 درست شبیه پرده سینما،  وقتی پرده پنجره اش به کنار می رفت او می اومد، و صادقانه اعتراف می کنم تنها دلخوشی من همین لحظات است و دل گیر از اینکه چرا همسرم نخواست مرا به خودش مانند این زیبا روی جذب کنه، چون کاری جز تحقیرنداشت وتنها چیزی که نمی دید عشق ودوست داشتن بود و کاری می کرد که هرگز احساس خوشبختی نکنم، او همیشه تفاوت با دیگرون رو جلوی چشام قرار می داد که امری مسخره و بیهوده بود و سر هیچ پوچ جنجال براه مینداخت واز من دوری می کرد، تا اینکه شنیدم دوباره ازدواج کرد.  عوض کرد به مانند عوض کردن یک جفت کفش! حالا با رفتن او حس تازه ای دارم حسی که بالاخره کسی پیدا شد درکم کنه و به من آرامش روحی بده و خون تازه ای در رگام جاری کنه، شاید به نظر مسخره بیاد اما حقیقت داشت تا جایی که دیگه نگرون اومدن یا نیومدن کسی نیستم حالا خودش شده آینه من که خودمو در او می بینم طوری که اگه شبی فراموش می کرد تا پاسی از شب نمی خوابیدم ومنتظر ش می موندم، که دوباره اونو با زیر پوش توری ببینم، 

خوب می دونم قبل ازآشنایی با او بقدری نسبت به همه چیز بدبین شده بودم که بسختی می تونستم کسی رو باور کنم و حتی چند روز اول نسبت به خود او هم شک داشتم حس می کردم اونم کابوسی بیش نیست که دیر یا زود ازمن سیر و برای همیشه فراموش می کنه درست مث بقیه ادما ، ولی اشتباه فکر می کردم او کابوس نبود او تونسته بود تموم حسم رو کنترل کنه، طوری که صدای دنگ دنگ ساعت  مثل زنگ گوشیم تمام وجودم رو شرطی و نیرویی  انرژی نهفته ام را بیدار و باعث می شد ناخوداگاه چشام دو دو بزنه و تازه هر شب  نگاه ها پررنگ تر از شب قبل و تا حدی هیزی هم قاطی آن شده بود.

  دیگه دوست دارم از نزدیک ببینمش و راز دل اونو بدونم  پس چاره ای جز تماس با اقای گلشنی  ندارم که زیر همون طبقه زندگی می کنه تا بیشتر ازش بشنوم ، او مردی که روزگار دیده و همیشه منو از تنها بودن نهی می کنه،  پس باید این راز رو به اقای گلشنی بگم،  چون اولا دهنش چفت وبست داره ومثل خاله زنکا نمی شینه پیش هر کس وناکس درد دل کنه، بعد هر چه فکر می کنم می بینم اصلا اهل تعارفات روزمره مسخره و کلمات پوچ وتوخالی ومدح تمجید الکی نیست و تنها کسی که می تونه  نجاتم بده، وراز اونو به من بگه... 

حالا بهتر به  بهونه  بازی شطرنج اونو دعوت و ازش بپرسم، ولی انچه که اذیتم می کنه نحو پرسیدن که  نمی دونم به چه شکلی باید بپرسم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم خجالت را کنار و ماجرا رو با او در میون بزارم  که گذاشتم ولی بی توجه در حالی که سگرمه هاش در هم رفت گفت:

 خانوم رنجبر را میگی؟ گفتم، " اسم اونو نمی دونم ولی می دونم که خیلی تنهاست چون هر شب ساعت ده شب میاد پشت پنجره ، الان مدت یکساله که ما اینجوری با هم در ارتباطیم ، تو که بهتر می دونی منم تنها هستم  وبالاخره باید فکری به حال خودم بکنم، نباید تا ابد با خیالش زندگی کنم، نمی دونم الان تونستم منظورمو بگم یا نه "  

بهت زده چشم خود شو از صفحه شطرنج دور و به من خیره شد. طوری که عینکو از چشاش برداشت  وآروم گفت :  

 چی گفتی ! یکساله  باهاش  در ارتباطی ؟ تو اصلا حالت خوبه! متوجه هستی چی داری میگی! جا خوردم، گفتم  " یعنی چی؟!"  گفت:

-   خانوم رنجبر خیلی وقته مرده ودیگه کسی طبقه بالای ما زندگی نمی کنه، بی تعارف  توحتما باید به یه دکتر تماس بگیری .

یه لحظه از اینکه دیوونه تصورم می کرد حالم گرفته شد یه جورایی عصبانی شدم  گفتم " نخیر اقای گلشنی بخدا دیوونه نیستم  بخدا دیوونه نیستم چون هر شب  اونو می بینم ، من دیوونه نیستم دیوونه کسی که منو دیوونه کرد. " همین لحظه شنیدم

-  خب بگو اون آدم کیه! که تو رو دیوونه کرده؟

بی اراده گفتم

-   من تو او

 هاج واج نگاه کرد و با پوزخند پرسید

-   من تو او، یعنی چی!

هیچی نگفتم بعد ادامه داد

-  گفتی ساعت چند خودشو آفتابی می کنه ؟

-   ساعت ده شب

-   خب من هستم ، واقعا ببینم چه اتفاقی می افته  ونشست ،  از بازی دیگه خبری نبود ومهره ها کج کوله افتاده بودند. درست مثل خودم و چشمای اقای گلشنی بیشتر از من به سمت ساعت دیواری تغییر مسیر می داد. ساعت ده شب شد وما هر دو به طرف پنجره رفتیم ونگاه کردیم هیچ اتفاقی نیفتاد. هیچ اتفاقی !

حتی بخاطر اینکه به من ثابت کنه، بیست دقیقه بیشتر صمم بکم به پنجره روبرویی خیره شد اما باز هم هیچ خبری نبود دیگه واقعا نگرون حالم شد بناچار از روی صندلی بلند ودوباره بی رحمانه حرف خود شو تکرار کرد

" نگفتم، می دونستم بالاخره تنهایی پدرتو در میاره حتما فردا برودکتر، چه جوری حالیت کنم  تو باید تحت نظر باشی،  سعی کن با واقعیتا کنار بیایی ، خانوم رنجبر از وقتی که شوهرش اونو بی علت رها کرد ورفت ، گرفتار بود. تا اینکه  از غصه مرد ، تو هم سعی کن اینقد خیال باف نباشی، بخدا این کارا آخرعاقبت نداره و کاری می کنه که تو هم از غصه، استغفرالله چی بگم بهت " در حالی که نگاهی به پلاستیک قرصام که روی میز ولو شده بود انداخت  با نگرونی سریع به سمت درب خروجی رفت

... باید با خودنویسم بنویسم بد جوری پیش اقای گلشنی کنف وشرمنده  و یه جورایی کیش مات شدم طوری که مات وبی حرکت روی همون صندلی کنار پنجره افتادم، در حالی که دست وپاهام می لرزید بی اراده زل زدم به پنجره روبرویی، یعنی واقعا توهم بود ؟ این همه مدت ، نه ، نه ، نمی تونه  توهم باشه، می دیدمش هرشب ، کاش امشب هم می اومد تا می دید  دروغ نمی گم فقط او بود. وقتی در تب تاب می سوختم بطور زنده وقابل محسوس پای به رویاهام می ذاشت و آن گاه در باره همه چیز حرف می زدیم، خدای من چرا اینجوری شد. دیگه مستاصل وپریشون خاطر شدم و از خودم بدم میاد تا اینکه یکهو  آروم آروم پرده اش کنار رفت و اومد با همان زیرپوش امّا اینبارشبیه تور عروس، و لبخند زیبا ونگاه معصومانه...

با خوشحالی در حالی که اشک شوق مانع از دیدنش می شد فریاد زدم

 " اقای گلشنی دیدی توهم نبود. می دونستم تنهام نمی زاره بیا ببین خودشه، بیا ببین مثل یه عروس شده " و دوباره بهش نگاه کردم، یه لحظه دیدم دستش رو بسوی من دراز کرد، خواستم دست اونو نه بلکه بازوهامو عاشقونه دور شونه هاش حلقه ولبشو ببوسم ، او همون روشنایی دل گرم کننده در ظلمت شب تار من بود ومن هرشب در دفتر خاطراتم ازش می نوشتم بدون اینکه چیزی خودش بدونه از مهربونیش از لبخند زیباش از صورتش از دستش از شونه هاش حتی از ساق پاهاش که بیشتر از این تحمل نکردم در حالی که دفتر خاطراتو بهش نشون می دادم  فریاد زدم

-   تو رو خدا بیا به اینا ثابت کن که دیوونه نیستم ...  بیا  بخون ببین چقد برات نوشتم ... باید بخونی و ببینی که دروغ نمی گم... بیا ببین که نوشتم دوست دارم ... بیا تو همین دفترچه نوشتم ... حالا می خوام بهت نشون بدم که نگی دروغ گفتم...  ببین نوشتم، می خوام تا ابد با تو باشم ... نگاه کن اینجا نوشتم...

و پنجره گشوده شد...

کم کم سر صدای همسایه ها بلند شد " خودشو انداخت خودشو انداخت " اقای گلشنی بیرون پرید در حالی که از تاسف وپریشانی عرق از سر رویش می ریخت و بیش از هرکس دیگری خود شو مسئول می دونست و تنها جمله  ای که تکرار می کرد  

-    بیچاره، دیوونه شد وزمان، مکانو گم کرد اما فهمیدم کی در این جنایت مقصراست . من تو او ... من تو او

... کف خیابان خونی ، ملحفه سفیدی روی جنازه ای افتاده و همسایه ها پچ پچ کنان منتظر پلیس ایستاده و دفتر خاطراتی که  باد ورق های انرا جابجا می کرد. گویی کسی انرا  سریع می خواند...

نوشته شده در 93/10/01ساعت 3:51 PM توسط منصور قلیزاده|


آخرين مطالب
» آرزوی حقیقی
» لذت زندگی
» من تو او
» محبوبه
» نذری
» امانتی زری خانوم
» زمین گیر
» دیوونه
» همشهری
» شیله پیله
Design By : Pars Skin