داستان های کوتاه منصور

تمام آرزوها آن قدر که به من مربوط بود دست نیافتنی شد . فهمیدم به تلاش نیست به خیلی چیزای دیگه ای هست که دست من نیست . یک اتفاق غیر عادی هم می تواند همه چی را بهم بریزد و ناخواسته سرنوشت را به سمت دیگه ای ببرد. که هرگز تصورش را هم نمی کردم، هر روزمحبوبه را می دیدم ولی این روزا یه جوردیگه ای شده بود مضطرب وپریشان من هم بخاطر اینکه روحیه او را عوض کنم به شوخی گفتم " خوشحالی که هر روز منو می بینی ؟ " که اینبار با تعجب رو راست به من گفت:

-   مصیب، می دونستی خیلی از خود راضی هستی، من هر روز برای تو نه، برای مادرت می اومدم ، الان هم میام که تو تنها نباشی، بعد با ناراحتی که در چهره اش می دیدم اشاره کرد .  " دوست نداری دیگه نیام فقط، فقط..."

بله درست می گفت بخاطر من نمی آمد بخاطر مادرم بود. همسایه دیوار به دیواری که مادرم سبب رابطه عاطفی بین ما شد، زود به او حالی کردم "  چی شده خب دارم شوخی می کنم دلخور نشو، اما شنیدم گفتی فقط، خب فقط که چی؟ "

-   هیچی ، الان حوصله ندارم بعدا بهت میگم، اما تو رو خدا یه جوری نگو که فکر کنم اصلا برای خودم ارزشی قائل نیستم بعد ادامه داد ، مصیب یا با این دلم بازی نکن یا بازی کردی ، مرد باش ودر حرف زدنت صادق !

دیدم نه بابا امروزاصلا روبراه نیست اما بهم بدجوری بر خورد یعنی چی صادق باشم زود گفتم ببخشید محبوبه خانوم، صداقت که زن ومرد نداره بعد سعی کردم با خاطره ای از گذشته فضا را عوض کنم، آروم یاد آوری کردم  " محبوبه باور می کنی هنوز نفهمیدم  چرا باید آنروز اون اتفاق بیفته، چیزی که هنوز هم باورم نمیشه، یادته کدوم روز رو میگم؟ اون روزی که تو با اون پیرهن یقه باز گل منگلی قشنگت گرم گفتگو با مادرم بودی، ناخوداگاه کنارت نشستم و بهت خیره شده بودم، اینقد که تپش قلبت رو حس می کردم، فکر کنم تو هم نفس کشیدن منو حس می کردی، ولی به روی خودت نمی اوردی وداشتی  با مادرم همچنان حرف می زدی، تا اینکه نتونستم خودمو کنترل کنم یهو اتفاق غیر عادی افتاد. ابتدا دستت رو لمس کردم بعد دست زدم به کمرت شر شر عرق ریختی نمی دونستی چکار کنی  به تته پته افتادی زود شال وکلاه کردی رفتی ولی بعدا برات عادی شده بود ومن هم راحت با هات ور می رفتم و وقتی مادر می خوابید بیشتر" ... خجالت کشید سرش انداخت پایین وزود حرفم را قطع کرد و گفت:

-   مصیب می تونم ازت خواهش کنم  دیگه تمومش کنی، من همه این کارو بخاطر تو کردم که بتونم کمکت کنم که روحیه ات رو نبازی

یه دفعه دیدم اشک از چشمان سیاه اش سرازیر شد. انتظار نداشتم گفتم "خب حالا چرا گریه می کنی اصلا همش شوخی بود. من که نمی خواستم اذیتت کنم "

-  نه موضوع این نیست موضوع این بود که تا اون روز نمی دونستم دوستم داری ، وقتی لمسم کردی فهمیدم ، می دونی که من از لمس چیزارو می فهمم ، به شوخی طعنه زدم

-  خدا رو شکر من زودتراز همه لمست کردم معلوم نبود اگه کس دیگه ای تو رو لمس می کرد الان کنارم بودی ! با ناراحتی جواب داد

-   بیشعور نباش ، خودت می دونی هیچ جا نمی رفتم فقط به خاطر مادرت می اومدم حالا که اینجوری شد باید بگی واقعا دوستم داری ؟

- خب عاشقتم ، چه جوری بگم دوست دارم، ولی حیف ولی حیف

-  ولی حیف! منظورت  دیگه چیه؟ بگو منظورت چیه! چرا حرف دلتو نمی زنی؟

چرا همش از یه موضوع اشکار داری فرار می کنی من که بچه نیستم

با من راحت باش آیا اینقد شرایط مادر، رو تو اثر گذاشته که نمی خواهی بپذیری، تازه الان باید این حرف رو بزنی الان که کار از کار گذشته!

-   واقعیتش، همین که داری میگی ، این موضوع منو اذیت می کنه چون برام خیلی مهمه، بخاطرشرایط مادرم خیلی زجر کشیدم... !  صبر کن ببینم چی گفتی! الان که کار از کار گذشته، چه کاری؟

در حالی که داشت اشک چشمها یش را با پشت دست پاک می کرد گفت: دست شما درد نکنه  دیگه بالاتر از این کار، خب مصیب تو شکمم بچه تو جای گرفته، من حامله ام !

-  نه ؟!

-  همین که شنیدی! من  سه ماه که حامله ام

تمام اتاق دور سرم چرخید به تته پته افتاده بودم خیلی سخته، شنیدن بعضی از حرفا، بد ترین خبری بود که بعد از مرگ مادرم می شنیدم سریع پرسیدم " خب الان باید چکار کنیم " فقط سکوت کرده بود ومی گریست بعد آروم گفت: " فکر می کردم انقد عاشقم هستی که به عنوان شوهر کنارم باشی الان من باید چکار کنم ؟ چی جواب خونواده ام رو بدم  ، تو با من چکار کردی ! "

اخرین حرفی بود که بین ما رد وبدل شد حتی نفهمید چرا من اصرار داشتم باید این حرف بین ما باقی بماند،  تصمیم گرفتم در اولین فرصت کار را برای همیشه تمام کنم و همه چیز را دور بیاندازم، حتی در حد یک فاجعه، هوا گرگ میش بود. تازه از کار تعمیرگاه ماشین آمده بودم خسته ودر مانده، جای خالی مادرم را حس می کردم در همان اتاق وهمان شرایط ، فوت مادر برای من بیشتر از خودش باعث آرامش شد. اما آرامشی قبل از طوفان، از درد وغصه دراز کشیدم، باید نقشه کشید وکار را تمام کرد، برای این منظور به گوشی او زنگ زدم ومنتظرش ماندم، رد پای خواب الودگی را احساس می کنم، اما ذهنم همچنان درگیر محبوبه بود بی تاب او بودم که زودتر تمام کنم تا اینکه ...

چقد ساحل دریا به ما نزدیک شد. از اینجا صدای موج کف الود را می شنوم، موج های خروشان موج شکن با ما فاصله ای نداشت، او صدای موج دریا  ونسیمی که روح خسته مارا از تن بدر می کرد دوست داشت ولذت می برد.  به همین بهانه اورا آوردم وسعی کردم بعد از گذر از چند تکه سنگ بزرگ قصدم را عملی و او را به ناگاه در میان امواج خروشان کنار موج شکن پرت کنم، که این کار را هم کردم، خیلی سعی داشت خود را نجات دهد تنها مرا با هر غوته خوردن در دریا صدا می زد مصیب... مصیب...


اما موج های خروشان او را خسته ودر نهایت تسلیم کرد و برای اخرین بار  اورا می دیدم در حالی که در ذهنم  زنده می شد انچه که تا اکنون دیده بودم از پوست سفید و قد بلند او، گونه هایش ، ابروهای باریک بهم پیوسته و لب های گوشتالو او که هنوز طعم بوسیدنش را حس می کنم ، وسینه های برجسته و گیسوی بلندش به مانند شب سیاه،  آری این همان محبوبه ای بود که روح وتنش را به من برایگان می داد ولی حالا بی حس وبی حرکت با چشم های همیشه بسته ، آه خدای من! چشم های سیاه که همیشه تاریک بود. چشم هایی که نمی دید. درست مانند مادرم که نابینا بود وهرگزمرا ندید. محبوبه هم هرگز مرا ندید که خود داغی شد بر دلم، داغی که تازگی نداشت از ندیدن پدر که در دریا غرق شد ویا باز ماندن از درس، چرا که وقتی با بچه های تقص شرور دعوا می شد به تمسخر به مادرم اهانت وکوری او را صدا می زدند، وعمویی که در سراسر کودکی وجوانیم نفهمیدم بالاخره چه نسبتی با من دارد. وحالا تازه دوباره باید درد از نو زائیده شود. اما نه ! باید بچه را نجات می دادم که دادم، اهالی فریاد می زدند محبوبه غرق شد محبوبه غرق شد. ناگاه از صدای زنگ خانه پریدم،

 پلک های چشمم  رو باز کردم، تند تند نفس می کشیدم داشتم خفه می شدم و سرتا پا خیس  شده بودم، اول فکر کردم آب دریاست اما نه آب دریا نبود. خیس عرق بدنم بود. عرق ترس،  سینه ام از نفس نفس بریده بود. حس می کردم دست ها وپاهام فلج شده اند ، " اوف عجب خوابی بود." از خوشحالی گریستم وباز دوباره گریستم این بار برای بدبختی ام، این آن چیزی نبود که آرزو داشتم اما تقدیر برای من چنین رقم زده بود. حالا از این پس چهار چشمی به جای مادرباید مراقب محبوبه باشم، و باید بیش از بیش او را در بغل گیرم واز او مراقبت کنم، فهمیدم همه چی در حال تغییراست همه چی، فقط چهره ها عوض می شوند. اما با همان درد همان رنج وبا همان زحمت، درست مثل یک اتفاق غیر عادی  که به ناگاه می افتد یا مثل یک اهنگ غیر منتظره که می شنوی ودیوانه می شوی، پشت در محبوبه به انتظار ایستاده بود...  

 

 

نوشته شده در 93/09/02ساعت 5:3 AM توسط منصور قلیزاده|

بشقاب بشقاب کرده بودیم که خرما رو  بین اهالی محل تقسیم کنیم، به خونه ای رسیدم که چند طبقه بود زنگ تک تک رو زدم که بیان بگیرن که صدای دختر کوچولویی توجه مرا جلب کرد ...

- بله

- تشریف بیارید برای گرفتن نذری

- شما

- من یکی از همسایه ها هستم

 

- بله ، خیلی ممنونم اما  ببخشید نذری چی هست؟

گفتم

 

- دختر خانوم بگو مادرت یا برادرت بیاد ظرف خرما رو بگیره

با تعجب گفت:

 

- خرما !

 

- بله لطفا

- می دونید چیه ، مادرم  رفته بیرون ،  برادر ندارم یعنی الان هیچ کس نیست مادرم نی نی رو گذاشته که من مواظب باشم خب نمی تونم تا پایین بیام ولی مادرم اومد بهش میگم " اقایی اومد با ظرف خرمای نذری، بعد بهتون زنگ میزنه که دوباره بیارین ببخشید اشکالی که نداره ؟ "

خوشم اومد از این شیرین جوابی، فقط اشاره کردم دختر خانوم چند سالته ؟ جواب داد

 

- فکر کنم الان دیگه باید چهار سالم باشه ولی به همه میگم سه سالمه چون هنوزآذر نیومده آذر بیاد میرم تو چهار سال می دونید اسمم آذر، مامان به من میگه اذی جون، ولی من همون آذر رو دوس دارم یه چیز دیگه به مادرم نگید من با شما حرف زدم چون مادرم سفارش کرده با هیچ مرد غریبه ای حرف نزنم!

به همسایه پایینی، ظرف خرمای آذر خانوم هم دادم...

 

 

نوشته شده در 93/08/16ساعت 9:29 AM توسط منصور قلیزاده|

وقتی  می می ،  تو رو دید، یهو روگرداند سمت من که "مرده شور تو رو

ببره " و طبق معمول رفت سیگار بخره به همین راحتی، به پشت دراز

کشیدم وبه سقف تیره و تار اتاق نگاه و تو  فکر این حرف یعنی چی! چرا

باید مرده شور منو ببره و اگه ببره کجا می بره خواستم ببینم ریشه این

حرف مزخرف چیه ، چون هر چی فکر می کنم می بینم  مرده شور آدمو

نمی بره بلکه می شوره، عادتش بود. تا تقی به توقی می خورد از این

حرفا می زد و یه جوری میگفت که خدایی آدم باورش می شد. خب

اصلا ربطی به من نداشت، دراتاق باز بود و تو بی توجه و بدون هیچ  ِاهن

واوهنی اومدی داخل، ولی به من گیر سه پیچ داد. نمی دونم چرا ، بعد

من هم ناخوداگاه هر وقت تو رو می بینم تمام دق ودلی رو سرت خالی

می کنم و تو رو مسبب اصلی می دونم خب دروغم  چیه،  همه این

آتیشا از گور تو بلند شد. یه دفعه بگو اینجا قلمرو خودته خیال ما رو راحت

کن، بیخود نیست که می می از ت بیزار بود. در مورد اسم می می صبر

داشته باش  فقط عجالتا عرض کنم، این اسم رو خیلی دوست داشت

وبطور ضمنی به من گفت : اسم منه و به تو هم هیچ ربطی نداره ...

خوشگله  تو رو خدا می بینی با چه شخصیت برازنده ای زندگی می کنم

بگذریم داشتم  چی بهت می گفتم  ؟ آهان می گفتم، عصبانیت می

می بی دلیل نبود هر وقت تو رو می دید یاد زری خانوم دختر آقا مراد

می افتاد. ولی تو بیخیال دعوای ما انگار نه انگار، هر وقت خواستی می

رفتی هر وقت خواستی می اومدی، هر چه هم بهت بی محلی کردم

فایده ای نداشت، الان هم طوری نشستی اینجا و زل زدی به چشمام

که غرق چشات شدم، بد جوری یاد چشمای رنگی زری خانوم می اوفتم

که اگه می می بفهمه همین جا اعدامم می کنه، او نمی خواد قبول کنه

که توتقصیری نداری، مقصر اصلی زری خانوم بود. رفتم براش خوش

خدمتی کنم، خوش گوشت گرفتم، بله درست شنیدی خوش گوشت،

حتی بهش گفتم قابل شما رو نداره بعد  سرم رو انداختم پایین، فهمید

بدجوری خراب کردم ، خندید : " اشکالی نداره بازهم بیارید خیلی بهش

احتیاج دارم " یه لحظه که سرم رو بالا کردم کفترای علی اقا همسایه

دیوار به دیوار رو ببینم از پشت پنجره اقا مراد رو دیدم که چطورداشت از

اون بالا ما رو می پائید. دمم رو جمع کردم، حالا بیا ببین چه جوری چپیدم

تو اتاق ولی همین خوش گوشت  شد ماجرا، چون می می فهمید و

اشاره کرد خوشم باشه حالا خوش گوشت می بری میدی به زردک ! یه

خرده اگه ممکنه از این خوش گوشتت هم برای من کنار بزارو بقدری

عصبانی بود که ادامه داد " تو زندگی شانس نداشتم با هرکی آشنا

شدم آنتیک از کار در اومد، ریدم به این شانس اون از بزمچه اولی اینم از

تو اشکول " هاج واج موندم چی بگم وچه غلطی کنم، فهمیدم لو رفتم

چون با هم دوست بودن ومن هم با هر دوتاشون ، می خواستم نفهمه

که فهمید، اونا هم مثل من مستاجر، می می که برای پیدا کردن کاراز

شهرستان اومده بود پایین می نشست و زری خانوم بالا، منم با مادر پیر

و دوتا خواهر مونده بین این دوتا طبقه آویزون که با شغلم جور جور بود.

جوشکار در پنجره وآویزون ساختمون مردم، که بهم اقا مهندس می گفتند

تا اینکه زری خانوم چطور شد که دیگه نمی خواست اینجا بمونه و می

می رو بیشتر از این ببینه، زور کرد به اقا مراد که باید از اینجا بروند و رفتند

اما تو رو نبرد، داد به من وبا خنده گفت:  این امانتی من به شما، کسی

چه می دونه شاید یه روز اومدم ازت گرفتم ... فهمیدم با این کارش می

خواست آخرین ضربه رو به می می  بزنه که الحق زد. هر وقت  می می

تو رو می دید عنبیه چشاش از حدقه کاسه چشمش به رنگ خون می

زد بیرون، چون می دونست مال کی هستی، تا اینکه رسید به این پول

ده چوق  لعنتی مهریه  که دیگه  یقم رو گرفت، پیش خودم حساب کردم

روزی بیست و پنج چوق از اوستام می گیرم  دیگه زورم نمی رسه چیزی

بدم اونم نود و نه سال ولی قبول نمی کرد میگفت" قبول کردی باید بدی

" هرچه بالا رفتم پایین اومدم دیدم فایده ای نداره و او ول کن نبود. آخر

بهش گفتم ، می می جان چی از جونم می خوای بگو، گفت " همون

روزی ده هزار تومن قولی که داده بودی، مهریه عندالمطالب ست می

خواستی قبول نکنی" گفتم ، می می جان اون شب چاره ای نداشتم

دستم تو کار بود. میگفتی چهار ملیون هم می گفتم فدای یه تار موی

رنگ مش قشنگت،  ولی حالا سرد سرد شدم و باور کن ندارم این شد

که سر ناسازگاری گذاشت وسیگاری شد.  اینقد زیاد که هرشب میگفت

می خوام برم سر کوچه سیگار بگیرم، گفتم تو رو خدا هر شب نرو از این

دکه روزنامه فروشی اقا مسعود سیگار بگیر، همسایه ها حرف در میارن

ولی گوش نمی کرد، البته قبلنا هم می رفت اما ایندفعه  زمانش

بیشترشد.  تمام هم  زیر سر هوس بیجای من شد خاک بر سر من که

نتونستم زیر شکم خودم رو کنترل کنم و الکی الکی بدبخت شدم،  یه بار

اشتباه کردم هنوز دارم توئونش رو پس می دم، رفتم پایین لولای پنجره

اش رو درست کنم لولای خودم گیر کرد. و همون جا موندم هرچند که

سریع سر به نیست کرد و نزاشت به چهل روز طول بکشه، میگفت –

"گناه داره "  قربونش برم استادی بود تو این چیزا و این چیزای شرعی رو

بهتر از من می دونست نظرش این بود که  بچه هنوز بچه نشده وروح

نداره می شه سر به نیست کرد! حتی عقد موقت هم خودش خوند وبه

من یاد داد که چی باید بگم، حالا اینا رو کی بهش یاد داده بود. والله نمی

دونم، تا اینکه اون روز تو اومدی ومی می با دیدنت داغ کرد و رفت که

رفت با اینکه دکه روزنامه فروشی تا اینجا راهی نبود. البته دیگه برام

هیچی مهم نیست. تنها سرگرمی من این شبا علامتهای روی تقویم که

داره زیاد میشه، هر شبی که نمیاد من روی تقویم علامت می زنم که

بعدن بهش نشون بدم،  تپلی خوشگله ، خوشبحال تو کاشکی من هم

راحتی تو رو داشتم، تو می دونی  که نمی خوام بهش زور بگم ، سعی

می کنم اگه از خر شیطون اومد پایین وبرگشت با زهم باهاش مدارا کنم،

باور کن پیشی تپلی خوشگله هیچی بدتر از چشم انتظاری نیست ومن

از چشم انتظاری بیزارم، حالا دیگه دیر وقته باید خوابید و امشب هم

چیزی ندارم، ولی بهت  قول میدم، فردا برم قصابی برات خوش گوشت

بگیرم، هرچه باشه تو امانتی زری خانوم هستی.

 

نوشته شده در 93/07/24ساعت 4:27 AM توسط منصور قلیزاده|


آخرين مطالب
» محبوبه
» نذری
» امانتی زری خانوم
» زمین گیر
» دیوونه
» همشهری
» شیله پیله
» جای همیشگی
» ترس
» خاکسپاری

Design By : Pichak