داستان های کوتاه منصور

این روزا غلام، دلهره ای تو دلم انداخت که نگو نپرس،  بیچاره بد جوری دستشو رو کرد. کاری کرد که بین اهالی پچ پچی پیچید که آدم ترسو وبزدلی واز سایه خودش هم می ترسه ودرست وقتی خبر بیشتر شد که  دوتا گرگ که می دیدنمی تونست گله رو خوب جمع کنه در نتیجه گرگا می اومدند چند تا لاشه بره می زاشتن ومی رفتندهمین باعث شد کمتر کسی بهش اعتماد کنه پس گوسفند بی گوسفند وقتی گوسفندی نباشه گله داری هم نیست و دیگه چاره ای براش نمونده بود.  جز گوشه گیری ومنزوی شدن، اینقد این خبر بد پخش شد که دختر اقا سید جواد هم حاضر نشد زنش بشه، گفت من زن آدم ترسو نمیشم  بیچاره نمی دونست من قبلا رگ خوابش رو پیدا کرده بودم. تا اینکه فهمید با دختر اقا سید جواد رفت آمدی دارم نفهمیدم چی شد که اونم اومد تمام دارایی اش که دوتا بره ویک اسب بود فروخت و دلیلش هم هیچ کس نفهمید. نزدیکای عید بود. منو دید تا دید گفت : وقت کردی یه نوک پا بیا کارت دارم منم رفتم پیشش ... گفت:

-  تو رفیق منی؟  

-   خب اره چطور مگه ؟

-   مطمئنی رفیق منی ؟

موندم چی بهش بگم،  شصتم خبر دار شد که حتما بویی از خاطر خواهی من و دختر اقا سید جواد برده با این وجود خودم رو از تک تا ننداختم  گفتم  " منو اوردی اینجا اینو بگی، موضوع چیه ؟" بی حوصله بود جلوی پاش هم یه کارتون مقوایی افتاده که یه چیزی توش تکون می خورد. گفت: هیچی می خواستم بدونم تو که منو ترسو نمی دونی ؟ گفتم نه تو ترسو نیستی! گفت: خوبه، خیلی خوبه ، لااقل تومنو امیدوار کردی، یهو دستش رفت داخل کارتون  یه بچه گربه رو درآورد وبه من نشون داد... تازه گرفته بود واز دیدنش لذت می برد . بعد شیشه شیری چپاند تو حلقش وبچه گربه هم قورت قورت نوش جان می کرد. گفت:

" قشنگه؟  " با بی میلی گفتم بچه گربه کجاش  قشنگه! بیخود نیست مردم میگن تو دیوونه شدی رفتی دار ندارتو فروختی  اینو بخری، خیره شد به چشام بعد با طعنه گفت : تو  به این می گی بچه گربه ؟  من بخاطرش هرچی داشتم فروختم که اینو بگیرم، احساس خوبی نداشتم گفتم: خب نگفتی، چرا بابتش   همه زندگیتو فروختی؟  خندید گفت:

-  تو به یه اسب دوتا بره میگی همه زندگی واقعا مسخره است معلوم که هنوز زندگی رو نمی شناسی ببین مرتضی زندگی برای من داشتن یه زن خوبه که ادم رو قبول داشته باشه، به این میگن زندگی بعدش یعنی تو هنوز فرق بین یوز وبچه گربه رو  تشخیص نمی دی!

خیره شدم با تعجب پرسیدم یعنی چی یوز؟ گفت: " خب این یوز پلنگه"  ترسیدم فکر اینجارو نکرده بودم  البته شنیده بودم که چنتا یوز پلنگ تو منطقه ما هست و از تعریف هایی که تو این مدت دهن به دهن شنیده بودم ازشدت ترس قالب تهی کرده بودم  ولی تا حالا توله یوز رو از نزدیک ندیده بودم با ترس ولرز نزدیکتر شدم چشای خواب الوده پفی داشت درست شبیه بچه گربه که سر پستونک شیشه شیر رو می مکید .  دوباره پرسیدم خب نگفتی چرا رفتی اینو خریدی یهو زل زد به چشمام گفت: خوب برای گرفتن انتقام!

 دیدم از انتقام گرفتن حرف می زنه. با تته پته پرسیدم از کی؟ گفت:

-   از خیلی ادما که به ظاهر دوستن اما در باطن گرگ که می خوان ریشه ادمو خشک کنن و فقط فکر خودشونن یه روزهایی باورشون داشتم ولی الان باورشون ندارم اونایی که منو ترسو می دونن باید بدونن که دارم یوز بزرگ می کنم ، باید حساب کار دستشون بیاد.

دیدم بد جوری بازی عشقی رو باخته وقاطی کرده که حاضر شده بخاطرش اینو از شکارچی پیر بخره شکارچی که از توله روباه، بچه خرس گرفته تا مارمی فروخت و از اینکه می خواد یوز بزرگ کنه که انتقام بگیره شوکه هستم پس حرف مردم راست بود. که غلام دیوونه شده  ولی این دیگه خیلی قبولش سخته یه جوری بهش وانمود کردم که قافیه رو نباختم گفتم

-  ببین غلام خیلی چیزها هست که دست ادم نیست یهواتفاق می افته ولی میشه مثل دوتا مرد نشست موضوع رو حل کرد. فقط این نکته رو بهت گوشزد می کنم که تا دیر نشده بیش از این خودتو درگیر یوز نکن چون می دونم که می دونی یوز با کسی شوخی نداره  

سکوت معنی داری کرد و نگاه اش به پنجره روبه اسمون بود وتوله یوز در بغلش. جوونی می بینم عبوس ونا متعادل ، با چشمانی همچون چشم کودک  که می خواد انتقام بگیره بعد از سکوت آروم گفت : ببین مرتضی حالا یه چیزی من می خوام بهت بگم خوب گوش کن ، به من بگو نبین نمی بینم، بگو نشنو نمی شنوم، اما به من نگو نفهم چون من خوب می فهمم دوربرم چی میگذره اگه میگند من از گرگ می ترسم دروغ نیست چون بچه بودم، دیدم چطور گرگا اومدند و پدرم از ترس اینکه منو تکه پاره نکنند بغل کرده وبا چوب سرشون می زد قیافه ترسناک سه تا گرگ با اون دندونای تیز  بزرگ وصدایی که از ته گلویشون شنیده می شد و چشمایی که بوی خون می فهمیدند و طرز نیم خیز بودنشون  به دنبال کوچکترین فرصتی بودن که پاره پاره ات کنند هنوز از خاطرم نرفته واگه نبود کمک چنتا از اهالی که بطور شانسی عبور می کردن معلوم نبود چی به سر، ما می اومد، اره مرتضی من این چیزا رو دیدم  ولی دیگه اجازه نمی دم هیچ گرگی بخواد از این ترسم سواستفاده کنه وزندگی ام رو از من بگیره...

فهمیدم بیخود منو اینجا نیاورده باید منتظر حوادث بعدی باشم چون وقتی ادم برسه به مرز جنون دیگه براش فرقی نداره که چه می خواد پیش بیاد، کار خودش رو می کنه،  من هم کار خودم رو کردم ودختر اقا سید جواد رو گرفتم  چون منم بد جوری دیوونه شده بودم و طبق رسم رسوم بعضی از اهالی رو هم به شام دعوت که اتفاقا همه اومده بودن جز غلام که  بعد از اون شب  یهو نیست شد  و اصلا معلوم نشد کجا رفته بود .

حالا کاری ندارم که چطور بعضیا اسمون ریسمون الکی می بافتن که هر شب یوزی رو می بینن به ده نزدیک وبه سرعت هم دور می شه،  ناپدید شدن غلام نگرانی هایی برای اهالی درست کرده بود و روزی نبود که اسمش تو دهن مردم شنیده نشه البته می دونستند نقشه انتقام داره ولی نمی دونستند به قصد کی ، جز من  که حقیقت ماجرا رو می دونستم ، اگه غلام از گرگ می ترسید من از یوز می ترسم و از ترس بعضی شبا خوابم نمی بره طوری که خواب یوز می بینم  از ترس بلند میشم این رازی بود که هیچ وقت دوست نداشتم کسی بفهمه چون قرار نیست ادم دستشو برای هرکی رو کنه ! حالا هم نمی دونم با این بی همه چی غلام چکار کنم  که یهو اومد تو زندگیم و یه دلهره ترس تو دلم مثل شعله انداخت  که از خود اتیش بیشترداره منو می سوزنه. چون هیچ وقت حرف آخرش یادم نمیره " دیگه اجازه نمی دم هیچ گرگی زندگی ام رو از من بگیره"

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۲۲ساعت 6:36 AM توسط منصور قلیزاده|

سردرگم وگیجم اینجوری نبودم کم کم شدم خیال پرداز وناباور ساعت ها می شینم و با خودم کلنجار میرم ای کاش جواب رد بهش نمی دادم و دوستیمو ن رو قطع نمی کردم یا با اون یکی عصبی نمی شدم وهزار فحش بد بیراه نثارش نمی کردم، چه دوستی های کم دوام وبی خاصیتی بخدا نوبر، عجول بودن هم دردسر شده برام، فکر کنم احتیاج به ریکاوری دارم نباید مغرور می شدم و هزاربار مهندس مهندس بارخود نمی کردم، خب مهندس هستم ولی چه لزومی داره تابلو در دست سر چهاراه بایستم تا دیگرون بفهمند نیازی به این کار نبود.

باور کن با این روش مرد زندگی من پیدا نمی شه باید بیشتر با خودم صادق باشم وکمتر خودخواه، بهترین دوستانمو بابت غرور از دست دادم تنهایی تا مغز استخونم پیش رفته ومنو عذاب می ده دوستان همه صاحب شوهر وهرکدوم چند شکم هم زائیده اند غیر از من احمق که دیر از خواب بلند شدم، خب مقصر بودم والانم دارم چوب حماقتم رو می خورم، تعادل روحیم داغونه تا اونجا که مشاوررفتم می دونی چی میگه ؟ از این حرفای چرت وپرت" خانوم شما باید تعادل روحی خودتو پیدا کنی تا با تغییرات رفتاری روبرو نشی"

... چی گفتی ؟...نمی شنوم منا

... چی گفتی بلندتر حرف بزن؟

... میگی چی شده!

هیچی، فقط گاهی قاطی می کنم جایی که باید بخندم گریه ! وجایی که باید گریه کنم می خندم برای دوستم سیمین باید بشناسیش، حالات روحی خودمو گفتم، دیوونه به من میگه تو هیچیت نیست، تو به مرحله حق الیقین عارفانه رسیدی! این تغییر فقط مختص به عارفان بزرگه، بی شرف یه بچه توپولی مپلی خوشگل داره حواسش پرته نمی فهمه که چی داره به من می بافه، یکی نیست بهش بگه، نمی خوام به مرحله حق الیقین عارفانه برسم من فقط می خوام یه شوهر خوب داشته باشم وزندگی کنم یک زندگی ساده توام با عشق وچرا دروغ، یه یا دو بچه اگه شکم اول هم دوقلو باشه که چه بهتر یه پسر ویه دختر، حالا این حرفای منو نبری بهش بگی بین خودمون بمونه، جان تو گفتیم میریم دانشگاه که بعدش بریم زایشگاه، دانشگاش درست شد وتموم اما زایشگاش مونده که یکی بیاد مارو خبر کنه،

... کوفت زهرمار چرا داری کرکرمی خندی خب دارم بدبختیمو به ات میگم، نه اینکه دست پا چلفتی باشم وکسی دور بر من نباشه، نه اینجوریا هم نیست پس بزار اعتراف کنم که چند تجربه عشقی هم داشتم ولی ته اونا خوب از کار در نیومد  اولین کسی که باهاش اشنا شدم مردی بود بلند قامت باچهره ای سبز رو و لبخندی همیشه بر لبش که تونست منو جذب خودش کنه ولی  گوشه گیر ومنزوی من خواهان اجتماع بودم و دوست داشتم به روز باشم، چون جنسش با جنس من جورنبود قطعش کردم یا اون یکی، اجتماعی قد کوتاه چاق و تا حدی هم ورزشکار رزمی ولی اصلا رک راست نبود تازه  شیله پیله هم تو کارش بود همین کافی بود که قبول نکنم  وسومی که هیچ شیله پیله ای نداشت وآدم رک راستی بود هم نپذیرفتم می دونی چرا ؟ چون می گفت با من باش برای همیشه ولی بدون هیچ ازدواجی با ورقه سفید ! نمی فهمیدم  این لعنتی ورقه سفید دیگه چه کوفت وزهر ماری تا اینکه فهمیدم منظورش اینه که با هم باشیم بدون عقد رسمی، شب روز بدون بچه تا ابد، دیدم این یکی دیگه عروسک ماده می خواد نه یک زن واقعی با خصوصیت روحی وروانی مختص زنانه و چهارمی مذهبی بود با قید بندهای مخصوص خودش که با روحی من جور نبود چون من یک زن مذهبی نبودم خلاصه انتخابای من همه غلط از کار دراومد نمی دونم منا شاید به پای شانس اقبال باید نوشت که هرکه با من اشنا شد عتیقه از کار در اومد. 

منا حقیقتش  می ترسم که مث دختر راهبه ها از دنیا برم... حالا خوبه مستقل هستم واز پدر مادر جدا خب بی دلیل نیست  می خوام مستقل باشم  دیگه کسی ازم نپرسه کجا داری میری ویا کی میایی خونه !  و از همه مهمتر دستم تو جیب خودمه، هرچن اتاقش بزرگ نیست اما از اون جایی که  انتخاب من باید پنجره رو به خیابون باشه زیاد پیدا کردنش سخت نبود. زیاد مردم با سر صدای خیابون موافق نیستن ولی من دوست دارم رفت آمد مردم رو ببینم، می شینم کنار پنجره وحرکت اونا رو تعقیب می کنم ، البته اجاره ای و سعی کردم زیاد دور برمو پر نکنم  چون خوش نشینی رو دوست دارم هرسال یه جا، شدیم مارکوپلو، گفتم پلو یاد برنج افتادم روی اجاق گذاشتم یه وقت ته نگیره در ضمن  یه  میز تحریر با صندلی چوبی خوشگلی که یار همیشگی منه و الانم ارنجم  رو میز تکیه دادم ودارم برات از شرح ماوقع زندگی خودم  میگم، می خوای بدونی  دیگه چی دارم یه کتابخونه کوچک از نویسنده های خودی غیر خودی ویه چرخ خیاطی یه یخچال یه اجاق واز همه مهمتر یه تخت خواب وسه تا عروسک و یه میز ناهار خوری چهار نفری که امروز برای من حمل می کنن. حتی کرایه بار آن را پرداختم حتما دوست داری بدونی چرا میز چهار نفری! خب می خوام بر سر سه صندلی دیگه به یاد آرزوهای انجام نگرفته سه تا عروسک که خریدم بزارم وبا اونا درد دل کنم مث الان که دارم با تو درد دل می کنم  یه مرد ودوتا بچه موهومی، واقعی که پیدا نشد تازه با این وضعیتی که درست کردن باید تنهایی رو بخوبی نشونه بگیرم یه وقت فکر نکنی نا امید م نه اصلا ابدا، خیلی دلشون بخواد من زنشون بشم اولا مهندسم در ثانی خیلی هم خوشگلم مگه رویا ازدواج کرد چی شد هیچی، با دوتا دختر خوشگل جدا شد ویا میترا، یا نازی بیچاره که نمی شناسیش اینقد تو دست این اون به بازی گرفتنش تا هرزه شد. اخ بمیرم براش، گاهی به من زنگ می زنه ، فقط ازدواج کردن که نیست حواسم خیلی جمع تر از اونیه که تو فکر می کنی، به جنس مردا نمیشه اعتماد کرد.

تازگیا نر خر پیر سگ همش دنبال منه  و اس عاشقانه می ده نمی دونستم زن بچه داره تا اینکه  فهمیدم  همین که فهمیدم بیشعور گفت : صیغه میشی! یا اون یکی داره دون ژون بازی در میاره برام، معلوم نیست بی شرف چنتا دوست دختر داره با همه هست با هیچ کس نیست و کم کم بدش نمی اومد رابطه احساسی رو به رابطه جنسی نزدیک کنه که در رفتم اصلا حیوون بود . اما تا دلت بخواد جذاب،  من که بخدا از این مردا هیچی سر در نیاوردم ونفهمیدم کی به کیه، مرده شورشونو ببرن حال به هم زنن دخترا رو اسکل خودشون کردن ولی منا خدا شاهد عین حقیقتو دارم میگم با همه این حرفایی که به ات زدم هنوز چشم براه هستم که شاید روزی روزگاری اونی که آرزومه پیدا بشه اینو دارم از ته قلب میگم خدا رو چی دیدی شاید جور شد نا امید نیستم ، هم برای تو هم برای خودم ، تو چه فکر می کنی بالاخره پیدا میشه یا نه ولی از خدا میخوام که تو زودتر از من پیدا کنی چون تو خیلی خوبی خیلی بهتر از من، راستی، راستی ، یه چیز دیگه یه پیشنهاد دارم اگه دوست داشتی وتونستی ماما باباتو راضی کنی بیا با هم زندگی کنیم هر چه باشه ما دوتا دختر هستیم که همدیگر رو بهتر درک می کنیم، البته اگه گذاشتن ! آه آه بوی  سوختگی بلند شد. منا جون شرمنده فکراتو بکن فعلا...

نوشته شده در ۹۳/۱۱/۲۴ساعت 7:49 AM توسط منصور قلیزاده|

... چه راحت دارن درد دل می کنند انگار تو اطاق خونه نشستن بدون اینکه در نظر بگیرن به فاصله کمی گوش های ادمای کنجکاو براحتی می تونن گوش کنن  

-  عزیزم فکر نمی کنی خونه رو ارزون فروختی؟

-  نه، دیدم دست به نقد بود گفتم از دست ندم بهتر

- چطور یهو تصمیم گرفتی که بفروشی؟

-  بخاطر توعزیزم که بریم مسافرت! باور کن تو شایسته بهترین هایی

-  آه ، ازت ممنونم، من همیشه از تو راضی بودم

... رستوران کوچکی نزدیک ایستگاه قطارو بهترین جا برای در امان بودن از سوز سرمای بیرون،  سوز بدی که بوی برف می اومد وحرکت عقربه های ساعت که هنوز برای رفتن جا داشت. روبروی من زن وشوهری پشت میز نشسته بودن، اما حس کنجکاوی  من عالم دیگه ای داره که مانع از شنیدنم نمی شد . با اینکه سن سالی ازشون گذشته  مثل جوونا رفتار می کردن، مخصوصا شوهرش که خیلی دوست داشت خود شو مردی مهربون، مودب و صبور نشون بده ولی  قبول شنیدن بعضی حرفا خیلی سخته و نمی تونم باور کنم، مثل اینا، کسی خونه خودشو بفروشه بعد بره مسافرت! واقعا مضحک به نظر می رسه، بارها شد که زنم بابت همین مسافرت نرفتن به من بی محلی می کرد.

چون یا ماموریت بودم یا این که، بخاطر کاردوم ناچار بودم هر روز تا پاسی از شب بیرون باشم و همین مشکل باعث می شد از من سرد ، دل گیر وهمیشه در خواب ببینم. بهونه اش اینه ، از زندگی که براش درست کردم لذت نمی بره، خب چکارباید می کردم، آیا مثل این گاگولا رفتار می کردم خوب بود.؟  چرا نمی خواد بفهمه، باید بیشتر پول در بیارم تا برای فردا پس اندازی داشته باشم که محتاج کس وناکس نباشم وچیزی که او نمی دونه این بود که  همیشه از فردای نیومده می ترسم، واین ترس از فردا همیشه با من هست ...

از پشت شیشه رستوران  چشمم به  دورگردی می افته که با سازاکاردئونش ترانه غم انگیزی می خونه: یا مولا دلم تنگ اومده ،شیشه ی دلم ای خدا زیر سنگ اومده،  یا مولا دلم تنگ اومده شیشه ی دلم ای خدا زیر سنگ اومده... که مردک رفت اونو آورد داخل رستوران و ازش خواست اهنگای شاد بزنه اونم می زد و ول کن نبود.  نمی دونم دنبال چی هستن و چی رو  می خوان ثابت کنن، یه جورایی رستوران روبا باشگاه عروسی اشتباه گرفته بودن وبیشتراز همه به نظرم الکی خوش ودیوونه بودن، جالبه بعد بهش ناهارهم داد. همیشه از این بذل بخشش ها بیزاربودم، حتی  اجازه ندادم کسی رو برای شام یا ناهار دعوت کنه، ولی اینا دارن طوری نمایش میدن که هرکه ندونه فکر می کنه گونی گونی اسکناس دارن، حالا خوبه خونه فروختن اینقد شادن! اینم یه جوریشه، بدبختی که شاخ دم نداره، وقتی می بینم آدم اینقد متوجه فرداش نباشه لجم میگیره ولی خدایی از اینکه نمی تونم مثل اونا  اینقد بی خیال و شاد شنگول باشم حس حسادت منو گرفته، چیزی که نمی فهمم اینه که مردک چه جوری داره قربون صدقه زنش میره، تازه زنی که رنگ رویی هم نداره ومثل مریضا صورتش به زردی می زنه، مطمئنم از همون مردهای زن ذلیل بدبخت  باید باشه که آبروی هر چه مرد رو برده، کارایی که عمرا انجام نمی دم رو دارم به وضوح می بینم  و  زنش هم با خنده و با نگاه شیرین اش سر شوهرشو گرم کرده و بهش جواب میده، تنها حسن ماموریت برای من دیدن همین ادامای انتیک است. که خوب سوژه ای برای تماشاست

... مدتی گذشت و سکوت رو حس می کردم ، لقمه های آخرم بود . یکباره سر صدا داخل دستشویی پیچید.

"  شوهر این خانوم کیه؟ شوهر این خانوم کیه؟ " یهوشوهرش مثل برق جهید به سمت دستشویی، دیدم چطوراونو بغل گرفته آورد بیرون، و دراز به دراز خوابوند روی چنتا صندلی ردیف شده،  بیچاره حال زنش بهم خورده بود. دور برهم  دکتری نبود. اول فکر کردم مربوط به غذای رستوران باید باشه بعد متوجه شدم مریض احوال، فقط نفس می کشه بدون هیچ حرکتی ویا نگاهی، باورم نمی شه شیرینی لحظات چقد سریع تموم میشه، اضطراب شوهرش دیدنی بود . در حالی که محکم دست زنشو گرفته بود. تند تند می گفت

" نگران نباش عزیزم نگران نباش، خوب میشی خوب میشی، من کنارتم، تو رو خدا شانس رو می بینی، می خواستیم بعد از این همه مدت با هم بریم مسافرت، صاحب رستوران هم بیکار نبود همش زنگ می زد که ماشین امبولانس بیاد ببردشون بیمارستان، در این فاصله دستگیرم شد بیچاره  دیابت داره که هر دو کلیه اش رواز کار انداخته و داره با یه کلیه پیوندی خریداری شده زندگی می کنه، ویه جورایی  قبلا دیالیزی بود. وبرای اینکه روحیه ای تازه  کنند قصد مسافرت کوتاهی داشتند. وانقد این بیماری خرج رو دستش گذاشته بود که  مجبور شد برای حفظ آبرو وبدهکار نبودن به کسی حتی خونه رو هم بفروشه، هاج واج نگاشون می کردم واقعا دردناک بود. چی فکر می کردم چی شنیدم، ماشین آمبولانس اومد و با برانکار داخل ماشین بردن، دست شوهرش می لرزید  ونگرون بود. درموندگی و بیچاره شدن رو در صورت شوهرش می دیدم ولی با اون حال تمام حساب کتاب صندوق رو داد . هرچه صاحب رستوران می خواست نگیره،  قبول نمی کرد وعلاوه بر پول غذای نوازنده یه پولی هم توی جیبش گذاشت بعد با آمبولانس  رفتند.  آژیر از دور شنیده می شد.

قبل از این اتفاق بعدها می خواستم از ماجرای این زن وشوهر تصویر مضحکی داشته باشم که برای هر کس وناکسی تعریف کنم ولی بعد از این اتفاق  قادر نیستم و یه جورایی لال شدم، تصویر من از زندگی اونا اون چیزی نبود که فکر می کردم واصلا دوست ندارم لحظه ای جای شوهرش باشم، واز اینکه زنم سرمور گنده ست خوشحالم چون حوصله این جور خرجا ودردسر ها رو ندارم... نوازنده اکاردئون حالش گرفته بود و دوست داشت بیشتراز هوای مطبوع رستوران بهره ببره که صاحب رستوران بیرونش کرد. دیگه چیزی به حرکت قطار نمونده لبه های یقه کاپشنم رو بالا وسرم رو زیر کلاه پشمی پنهون کردم، باید کم کم به سمت ایستگاه قطار گز کنم در حالی که اتفاقات امروز جلوی چشمانم در حال رژه رفتن است. ریزش برف باریدن گرفته بود. نزدیک ایستگاه هستم بوق قطار را می شنیدم ، زندگی همچنان  برای هر نفر به شکلی ادامه داره، باید بیشتر فکر کنم و لحظه زندگی را در یابم و از آن لذت ببرم ...

نوشته شده در ۹۳/۱۱/۰۲ساعت 20:22 PM توسط منصور قلیزاده|


آخرين مطالب
» گرگ
» آرزوی حقیقی
» لذت زندگی
» من تو او
» محبوبه
» نذری
» امانتی زری خانوم
» زمین گیر
» دیوونه
» همشهری
Design By : Pars Skin