داستان های کوتاه منصور

 وقتی  می می ،  تو رو دید، یهو روگرداند سمت من که "مرده شور تو رو

ببره " و طبق معمول رفت سیگار بخره به همین راحتی، به پشت دراز

کشیدم وبه سقف تیره و تار اتاق نگاه و تو  فکر این حرف یعنی چی! چرا

باید مرده شور منو ببره و اگه ببره کجا می بره خواستم ببینم ریشه این

حرف مزخرف چیه ، چون هر چی فکر می کنم می بینم  مرده شور آدمو

نمی بره بلکه می شوره، عادتش بود. تا تقی به توقی می خورد از این

حرفا می زد و یه جوری میگفت که خدایی آدم باورش می شد. خب

اصلا ربطی به من نداشت، دراتاق باز بود و تو بی توجه و بدون هیچ  ِاهن

واوهنی اومدی داخل، ولی به من گیر سه پیچ داد. نمی دونم چرا ، بعد

من هم ناخوداگاه هر وقت تو رو می بینم تمام دق ودلی رو سرت خالی

می کنم و تو رو مسبب اصلی می دونم خب دروغم  چیه،  همه این

آتیشا از گور تو بلند شد. یه دفعه بگو اینجا قلمرو خودته خیال ما رو راحت

کن، بیخود نیست که می می از ت بیزار بود. در مورد اسم می می صبر

داشته باش  فقط عجالتا عرض کنم، این اسم رو خیلی دوست داشت

وبطور ضمنی به من گفت : اسم منه و به تو هم هیچ ربطی نداره ...

خوشگله  تو رو خدا می بینی با چه شخصیت برازنده ای زندگی می کنم

بگذریم داشتم  چی بهت می گفتم  ؟ آهان می گفتم، عصبانیت می

می بی دلیل نبود هر وقت تو رو می دید یاد زری خانوم دختر آقا مراد

می افتاد. ولی تو بیخیال دعوای ما انگار نه انگار، هر وقت خواستی می

رفتی هر وقت خواستی می اومدی، هر چه هم بهت بی محلی کردم

فایده ای نداشت، الان هم طوری نشستی اینجا و زل زدی به چشمام

که غرق چشات شدم، بد جوری یاد چشمای رنگی زری خانوم می اوفتم

که اگه می می بفهمه همین جا اعدامم می کنه، او نمی خواد قبول کنه

که توتقصیری نداری، مقصر اصلی زری خانوم بود. رفتم براش خوش

خدمتی کنم، خوش گوشت گرفتم، بله درست شنیدی خوش گوشت،

حتی بهش گفتم قابل شما رو نداره بعد  سرم رو انداختم پایین، فهمید

بدجوری خراب کردم ، خندید : " اشکالی نداره بازهم بیارید خیلی بهش

احتیاج دارم " یه لحظه که سرم رو بالا کردم کفترای علی اقا همسایه

دیوار به دیوار رو ببینم از پشت پنجره اقا مراد رو دیدم که چطورداشت از

اون بالا ما رو می پائید. دمم رو جمع کردم، حالا بیا ببین چه جوری چپیدم

تو اتاق ولی همین خوش گوشت  شد ماجرا، چون می می فهمید و

اشاره کرد خوشم باشه حالا خوش گوشت می بری میدی به زردک ! یه

خرده اگه ممکنه از این خوش گوشتت هم برای من کنار بزارو بقدری

عصبانی بود که ادامه داد " تو زندگی شانس نداشتم با هرکی آشنا

شدم آنتیک از کار در اومد، ریدم به این شانس اون از بزمچه اولی اینم از

تو اشکول " هاج واج موندم چی بگم وچه غلطی کنم، فهمیدم لو رفتم

چون با هم دوست بودن ومن هم با هر دوتاشون ، می خواستم نفهمه

که فهمید، اونا هم مثل من مستاجر، می می که برای پیدا کردن کاراز

شهرستان اومده بود پایین می نشست و زری خانوم بالا، منم با مادر پیر

و دوتا خواهر مونده بین این دوتا طبقه آویزون که با شغلم جور جور بود.

جوشکار در پنجره وآویزون ساختمون مردم، که بهم اقا مهندس می گفتند

تا اینکه زری خانوم چطور شد که دیگه نمی خواست اینجا بمونه و می

می رو بیشتر از این ببینه، زور کرد به اقا مراد که باید از اینجا بروند و رفتند

اما تو رو نبرد، داد به من وبا خنده گفت:  این امانتی من به شما، کسی 

چه می دونه شاید یه روز اومدم ازت گرفتم ... فهمیدم با این کارش می

خواست آخرین ضربه رو به می می  بزنه که الحق زد. هر وقت  می می

 تو رو می دید عنبیه چشاش از حدقه کاسه چشمش به رنگ خون می

زد بیرون، چون می دونست مال کی هستی، تا اینکه رسید به این پول

ده چوق  لعنتی مهریه  که دیگه  یقم رو گرفت، پیش خودم حساب کردم

روزی بیست و پنج چوق از اوستام می گیرم  دیگه زورم نمی رسه چیزی

بدم اونم نود و نه سال ولی قبول نمی کرد میگفت" قبول کردی باید بدی

" هرچه بالا رفتم پایین اومدم دیدم فایده ای نداره و او ول کن نبود. آخر

بهش گفتم ، می می جان چی از جونم می خوای بگو، گفت " همون

روزی ده هزار تومن قولی که داده بودی، مهریه عندالمطالب ست می

خواستی قبول نکنی" گفتم ، می می جان اون شب چاره ای نداشتم

دستم تو کار بود. میگفتی چهار ملیون هم می گفتم فدای یه تار موی

رنگ مش قشنگت،  ولی حالا سرد سرد شدم و باور کن ندارم این شد

که سر ناسازگاری گذاشت وسیگاری شد.  اینقد زیاد که هرشب میگفت

می خوام برم سر کوچه سیگار بگیرم، گفتم تو رو خدا هر شب نرو از این

دکه روزنامه فروشی اقا مسعود سیگار بگیر، همسایه ها حرف در میارن

ولی گوش نمی کرد، البته قبلنا هم می رفت اما ایندفعه  زمانش

بیشترشد.  تمام هم  زیر سر هوس بیجای من شد خاک بر سر من که

نتونستم زیر شکم خودم رو کنترل کنم و الکی الکی بدبخت شدم،  یه بار

اشتباه کردم هنوز دارم توئونش رو پس می دم، رفتم پایین لولای پنجره

اش رو درست کنم لولای خودم گیر کرد. و همون جا موندم هرچند که

سریع سر به نیست کرد و نزاشت به چهل روز طول بکشه، میگفت –

"گناه داره "  قربونش برم استادی بود تو این چیزا و این چیزای شرعی رو

بهتر از من می دونست نظرش این بود که  بچه هنوز بچه نشده وروح

نداره می شه سر به نیست کرد! حتی عقد موقت هم خودش خوند وبه

من یاد داد که چی باید بگم، حالا اینا رو کی بهش یاد داده بود. والله نمی

دونم، تا اینکه اون روز تو اومدی ومی می با دیدنت داغ کرد و رفت که

رفت با اینکه دکه روزنامه فروشی تا اینجا راهی نبود. البته دیگه برام

هیچی مهم نیست. تنها سرگرمی من این شبا علامتهای روی تقویم که

داره زیاد میشه، هر شبی که نمیاد من روی تقویم علامت می زنم که

  بعدن بهش نشون بدم،  تپلی خوشگله ، خوشبحال تو کاشکی من هم

راحتی تو رو داشتم، تو می دونی  که نمی خوام بهش زور بگم ، سعی

می کنم اگه از خر شیطون اومد پایین وبرگشت با زهم باهاش مدارا کنم،

باور کن پیشی تپلی خوشگله هیچی بدتر از چشم انتظاری نیست ومن

از چشم انتظاری بیزارم، حالا دیگه دیر وقته باید خوابید و امشب هم

چیزی ندارم، ولی بهت  قول میدم، فردا برم قصابی برات خوش گوشت

بگیرم، هرچه باشه تو امانتی زری خانوم هستی.

 

 

[ 93/07/24 ] [ 4:27 AM ] [ منصور قلیزاده ] [ ]

  توکه بهتر از همه می دونی اون موقع ها حالم به این بدی نبود. کم کم

خراب شد. طوری که حتی از کار کردن منع و از شرکت تعدیلم کردن، بهتر

بگم یه جورایی می خواستن با احترام بیرونم کنن، ولی اینقد دوندگی کردم

که تبدیل شد به بازنشستگی، بیست سال  عمرکمی نبود برای

اون خراب شده تا اینکه قبول کردن  به ازاء همین بیست سال ، هرماه

 چیزی به حسابم واریز کنن اما با گرونی این روزا، مث یه گوله برف تو

تابستون می مونه، الان هم بزرگترین مشکل من تهیه دواست اونا بیماری

منو جز بیماری خاص قلمداد کردن و داروهاش بندرت گیر میاد

خواستم بهش حالی کنم بی انصافی که نامی از مریم گفته نشه این شد

که پرسیدم

-   خب مریم کمکت می کنه، می دونم که همش دنبال دوا می چرخه

 که بی رحم یهو گفت:

-   زکی مریم! چه امام زاده ای، کور می کنه شفا نمیده، بیشتر دوس داره

بره بیرون بگرده و خوش باشه تا دوا ها رو پیدا کنه ! بدت نیاد نمی دونم چه

مرگشه با من همکاری نمی کنه، زن هم اینقد بی توجه! جان تو نه جان

خودم ، منو رها کرده رو تخت به امون خدا ، همه زنا همین طورن فقط

شوهرای سرمورو گنده میخوان یه ذره که بهشون نرسن ولشون می کنن،

این یکی هم مث بقیه

...خون خونمو خورد. هیچی نگفتم، گفتم بزار اینقد زر بزنه تا خودش خسته

شه ، مریم رو زیر چشمی نگا می کردم داشت تو اون اتاق یه چیزایی جمع

جور می کرد. اصلا تو این مدت که من اومده بودم یه لحظه هم نیومد کمک

حال این بدبخت باشه، بعد دیدم زل زد به چشام گفت:

- می شه محبت کنی  یه چکه آب بریزی تو حلقم تا مریم نیومده

- چی گفتی؟ چرا تا مریم نیومده !

-  چون قاشق قاشق آب میده آرزوی یه قلپ آب خوردن درست وحسابی

برام شده یه آرزو!

 - عجب ! آب کجاست ؟

- اونا پشت سرت، آب معدنی رو میگم

- دیدم، اما چرا تو یخچال نمی زاری؟

- زیاد نباید سرد باشه

- درسته ، خب لیوانت کو؟

- لیوان نمی خواد سرش رو بگیر تو دهنم قطره قطره خودش میره

دیدم قلپ قلپ می خوره، ترسیدم، یه چکه آب شد نصفه بطری، بشوخی

گفتم - مگه می تونی بری بشاشی،  گفت " شلنگ به اش وصله، سر خود

خارج میشه"  نگاه کردم زیر تخت دیدم راست میگه، بعد با قیافه رنگ پریده

 وصدای بم  گفت :

-  ببین تو رو خدا ببین، انگار نه انگار که من افتادم اینجا، که افتاد به سرفه

کردن و خلط خون بعد دوباره شروع کرد، بخدا بی رحمی هم حدی داره،

بعضی وقتا بهش شک می کنم، هر روز بیرون! هر روزبیرون ! که

بلافاصله حرف جفنگش رو قطع کردم پرسیدم

-   منظورت چیه؟ شک به چی!

-  هیچی! هیچی!

حرفشو خورد وادامه نداد...  با خودم گفتم، مرتیکه عوضی زل میزنه به

چشام چرت وپرت می بافه اصلا چی از جون مریمم می خواد این که دیگه

بدبخت شد. به حضرت عباس همچی می خوام بزنم زیر فکش که از آب

خوردن هم بمونه، خبر مرگت بمیر بزار مریم راحت بشه، قتل نکرده که

اومده زن تو بیشعور شده، که شنیدم " ببینم الان تو می دونی مریم

کجاست" با تغیر گفتم  چکارش داری؟ گفت : پشتم زخم شده باید بیاد یه

ذره کمرم رو راست کنه کمی پشتم هوا بخوره، گفتم، خب من که هستم

راست می کنم ، گفت زحمتت میشه، همین موقع مریم اومد دید دارم

کمکش می کنم گفت: توزحمت نکش کار خودمه، می دونم چه جوری

راستش کنم بعد مدت کمی که پشتش هوا خورد. دوباره رو کرده به مریم و

گفت- مریم خانوم گذشته رو فراموش کن اشتباهی صورت گرفته، می

دونی که دست خودم نبود عصبی شده بودم، حالا اگه ممکنه زحمتی

نیست قرصامو بده بخورم بخوابم، اونم  دادش، دیدم خوابید به همین

راحتی، درست شده بود عین بچه ها، لااله الا الله آدم از کجا به کجا میرسه

فقط یه پستونک کم داشت درست شبیه بچه قنداقی ، مریم رو کرد به من

و گفت: شام اینجایی یا میری گفتم، نه باید زود برگردم پیش بچه هام،

گفتش " درست میگی نباید بچه ها رو چشم انتظار گذاشت" رفت

اشپزخونه سراغ کارای آشپزیش من هم رفتم پیشش و پشت

میزنشستم،دیدم برام پیش دستی میوه با سیب وخیار وشلیل و یه

استکان کمر باریک چای با نعلبکی شاه عباسی که بیشتر از قند، نقل توی

قندون گل سرخی بود، آورد. بعد رفت، اهنگ قشنگ سیمین غانم رو

گذاشت که می خوند... بگو ای مرد من ، ای از تبار هر چه عاشق، بگو ،

ای در تو جاری خون روشن شقایق، بگو ای سوخته ، ای بی رمق، ای کوه

خسته ... والا اخر، همین طور که گوش می دادم، گفتم - با داروها، چه می

کنی گفت " مشکل دارم بعضی وقتا تا ناصر خسرو  باید برم از بازار آزاد تهیه

کنم" یه لحظه بوی پیاز سرخ شده رفت توی دماغم نمی دونم چرا هوس

سیر داغ آش رشته کردم، اومد روی صندلی روبروی من نشست، رنجور

ودل مرده و عصبی که سعی می کنه موهای بلند قرمز رنگ خود را با

سنجاق سر، بالای سرش جمع کنه وتنها همین رنگ مو روح زنده ای بود

که می شد در او دید. گاه گاهی هم بی اختیار گوشه لبش روگاز می

گرفت چیزی شبیه به تیک عصبی، روزگار با او خوب تا نکرد. وزمان هم به

نوعی او را سر کار گذاشت وتمام رویاهای قشنگ اورا نیمه تمام باقی

گذاشت. پرسید

-   کی اومدی؟

-  تازه رسیدم، یه مقدار کار تعمیراتی شرکت رو باید انجام بدم وبرگردم

گفتم قبل ازهر کاری اول بیام تو رو ببینم

-   کار خوبی کردی، دلم برات تنگ شده بود. زنت چطورخوبه؟

-  همه خوبند سلام دارن، تو خوبی از خودت بگو بهتر شدی

 ناگهان در این لحظه  با حالتی عصیان زده ودرمانده به هق هق افتاد .

چهره اش کاملا بی شکل شد وقطرات اشک از میان انگشتانش بیرون

غلتید حالا این من بودم که تمام غم عالم خورد تو سرم، فکر نمی کردم درد

گذشته اینقد براش درد ناک باشه، گفتم " دیگه کاری که شده فراموش

کن"  گفت:

-  چه جوری منم یه زنم خیلی چیزا برام شده یه آرزو، اما مگه میشه، تو که

نمی دونی برای یه زن چقدمادر شدن مهمه ، بی رحم ، وقتی سه ماهه

حامله بودم لگد زد زیر شکمم که هم بچه سقط شد هم خودم چون دیگه

نمی تونم حامله بشم ... خواستم ساکتش کنم گفتم

-  حالا دیگه باید خونسرد باشی، می بینی که بدبخت افتاده روی

تختخواب همون موقع که اون اتفاق افتاد بهت گفتم اخلاقش مث سگ می

مونه ازش جدا شو، نگفتم ؟ گفتم که، امّا توگفتی چی، گفتی، نمی تونم،

نگفتی ؟ خب قبول کن هر تصمیمی عواقبی داره

همین طور که با پشت دستش اشکای صورتش رو پاک می کرد گفت:

-   می دونم می دونم درسته، تو گفتی ولی دوسش داشتم نمی دونم

چرا بعضی وقتا اخلاقش نحس می شد، گفتم خوب میشه، ولی نشد

  که نشد تازه هرچه پا به سن میزاره بدترهم میشه  همش چرت وپرت

به من میگه، الانم که بدبخت داره زجر می کشه، دکترا جوابش کردن فقط

از خدا می خوام از سر تقصیرش بگذره، بد جوری منو عقیم کرد. بزرگترین

اشتباه من این بود که دیر فهمیدم  با احساسات نمیشه شرط بست ولی

تو ناراحت من نباش از پسش بر میام، درسته که  زمین خوردم امّا هنوز

زمین گیرنشدم.

گفتم "  می دونم ، با روحیه قوی تو آشنایی دارم " همین طور که با

استکان کمرباریک چایی، بازی بازی می کردم چشمم نا خوداگاه افتاد به

طاقچه اتاقش، چقد زمان زود گذشت، چقد زود. وچه اتفاقاتی ...هنوز قاب

عکس خانوادگی ما بالای طاقچه اش خودنمایی می کرد من و مریم با خدا

بیامرزاقاجون ومامان ، آبجی مریم سه ساله و من  پنج ساله ...

[ 93/06/27 ] [ 0:1 AM ] [ منصور قلیزاده ] [ ]

مردک احمق دیوونه از سن وسالش خجالت نمی کشه، درست وحسابی شده

مسخره بچه های محل، با کیف از این کوچه به اون کوچه از این محل به اون

محل، معلوم نیست دنبال چیه تازه از کیف مدرسه اش قلم دفتر در میاره وشروع

می کنه به نوشتن و تنها خواهشی که از مردم داره اینه که براش مداد وپاکن

بخرن، شاید به جرئت اگه کیفش رو باز کنی می بینی بیش از صدتا مداد

وخودکار وپاکن داشته باشه با این حال باز هم به نوعی، مردم سعی می کنن

باهاش کنار بیان، تازه اقای دکتر، مث بچه ها سوت سوتک هم تو دهنشه همش

سوت می زنه، خانومم از ترس با خودش پسرم رو می بره وخودش هم سر

ساعت میاره، ولی خب هروقت این مردک آسمان جل، شیرین عقل رو می بینه

حالش خراب میشه، آنقد که غش می کنه، خودم می دونم اقای دکتر هیچیش نیست،

فقط از این دیوونه می ترسه ، از روزی که این الدنگ، با اون کیف مسخره اش

اومده اینجا آب خوش از گلوی ما پایین نرفته، شما که خبر ندارید این قسمتش

جالبه، هروقت رهگذری می بینه و چشمش به کسی می اوفته کیفش رو بلند می

کنه می خواد بهش نشون بده، خانومم دل نگرون که نکنه توی اون کیف، چاقو

قصابی یا طنابی برای خفه کردن پنهون کرده باشه، حالا اینو از کی شنیده نمی

دونم وهرچی میگم خانوم، مگه فقط تو بچه داری، ببین همه با این مسئله یه

جورکنار اومدن توهم کنار بیا، ولی گوشش به این حرفا نیست ُخب مادر، دل

نگرونه، چکار میشه کرد. شما هم اگه جای او بودید از دست این احمق متوهمی،

 روانی می شدید فکر می کنین  این آدم عقب مونده بی خاصیت ممکن روزی

کاردست شما بده، خدا آدم رو گرفتار دیوونه نکنه خیلی سخته کنار اومدن

باهاش، همین موقع دکتر روکرد به من و گفت:

-   فعلا که خانمتون افت فشارشدید پیدا کرده و ُسرم بهش وصل شده و یه

آزمایش خون هم براش نوشتم، در مورد اون موضوع ناراحتی نداره،

برید کلانتری ازش شکایت کنید. فکر نمی کنم زیاد سخت باشه

 

-  اقای دکتر! اقای دکتر! مشکل همین جاست هیچ کس تحویل نمیگیره، رفتیم

اصلا گوش به حرف آدم نمیدن، میگن کیف که دلیل دستگیری کسی نمیشه،

هرچی میگیم خب بابا لااقل کیف این مردک رو وارسی کنین شاید چیزی

ازش در بیاد، میگن نباید بی مورد به کسی انگ زد، یه جوری حرف می زنن

انگاری این مرتیکه عوضی آدم درست حسابی، اقای دکتر، می دونم اینقد این

قضیه کش پیدا می کنه تا خدای نکرده یه اتفاق بدی برای کسی بیفته بعد شروع

می کنن به دستگیری، مگه نمیگن علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد ولی گوش

اونا بدهکار نیست کارخودشونو می کنن ...

بنا به تشخیص دکتر، حالا از ترس خانومم می ترسم چون نباید شرایطی

برای ترس داشته باشه، اما با این دیوونه چه جوری! تا اینکه فهمیدم بله،

از طرف مدرسه، باید بابت بهترین دانش آموزان درجلسه ای شرکت کنیم که

 به اصرارخانومم  شرکت کردم، اتفاقا تعدادی ازاولیا دانش اموزان هم در

   حال رفتن به مدرسه بودن که  روی هم حدود یه هف هش ده نفری

می شدیم، آفتاب هنوز گرمایی نداشت وجوی آبی که بوی گند ش بخوبی

حس می شد. و رفتگری که  داشت با بیل، جوی آب رو راه مینداخت.

 از بد شانسی دوباره سرکله مرتیکه، قورباغه، شیرین عقل، عوضی پیدا شد.

مردی بود دیلاق، مندرس، کثیف، لاغر استخوانی وابروهای پرپشت، و دمپایی

در پا، از دور همه می دیدیم چه جوری با اون کیف مدرسه وسوت سوتک توی

دهنش دوست داشت نگاش کنن. بعد کیف دستی که در دست داشت مثل

همیشه به همه نشون میداد. کیف برزنتی نخ نمای رنگ و رورفته ای که دلش

می خواست همه ببینن. تا اینکه رسید به مدرسه پسرونه ای که باید داخل

می شدیم یه لحظه با صدایی که بیشتر از ته چاه شنیده می شد گفت:

-  ببینید . این کیف دستی پسرمه، خودم  براش خریده بودم تنها چیزی که

دارم همین کیف دستی که می بینین. می خواین ببینین توی کیف پسرم چیه ؟

 ُخب بیایین ببینین.

 یه دفعه همه ما سرک کشیدم  کاش از خدا چیز دیگه ای خواسته بودم چون

بالاخره راز داخل کیف برای خانومم روشن می شد. امّا تا دلتون بخواد مداد

خودکار پاکن ودفترچه دیدیم ولی او ول کن نبود دنبال چیزی می گشت اونم جلوی

چشم های ازحدقه بیرون زده ما، یهو گفت:

-  پیداش کردم، بالاخره پیداش کردم، تنها چیزی که از او برای من به

یادگار مونده همینه، فقط همین! 

یه عکس کوچیک پسر بچه را به همه ما نشان داد. گفت: این پسرمه ، اینم کیفش

بعد با شرمندگی ادامه داد

 ببخشید کیف بی ارزشی می دونم، زیاد هم زیبا نیست، امّا هنوز دسته کیف محکم

وصحیح سالمه با همین کیف می رفت مدرسه  وهمیشه تو راه مدرسه با این سوت

سوتک، سوت می زد یه نفر گفت: بگوببینم الان تو دست توچکار می کنه، او با

خنده گفت " باید تو دست کی باشه؟ من پدرش هستم فکرش را بکنین فقط

همین کیف از اوبرام باقی مونده " و کیف را بلند کرد ودوباره سعی کرد به همه

ما نشون بده، زن باریک اندام مانتویی که  دست دختر کوچکش رو محکم گرفته

بود. ازاون گوشه با ترس وتنفر پرسید.  پسرت کو؟ چرا کیف تودست پسرت

  نیست؟ که زل زد بهش گفت " پسرم؟ کدوم پسرم من که پسر ندارم!

یادم رفت بگم، داشتم ولی الان ندارم" او دوباره به کیف نگاهی کرد گفت :

مقصرپسرم نبود مقصر اون موتور سیکلتی بود که او را با همین کیف پرت کرد

گوشه ای، وسرش محکم خورد به جدول خیابون، ودیگه خونه نیومد. ولی ببینین

من همیشه این کیف رو با خودم دارم، فقط همین برام باقی مونده واون می دونه

که من همیشه براش مشق می نویسم، یه جوری حرف زد و نگاه کرد که دیگه

مطمئن شدم عقلش از یه زمان به بعد از کار افتاده و با اینکه اینجا مدرسه

پسرش نبود ولی با زم با دقت زیاد و به طور عجیبی دوست داشت از بیرون به

داخل حیاط مدرسه سرک بکشه، و تند تند اشاره داشت به مدیرمدرسه بگید امروز

پسرم نمیاد فردا میاد همین فردا، اوبه مدرسه پسرانه حساس شده بود. بعد یکهو

ساکت شدوبربر به دورترها نگاه کرد به انتهای همین خیابون، یه لحظه از روی

نگرانی به خانومم نگاهی انداختم دیدم ریز ریز اشک می ریزه، فکر کنم دوباره

افت فشار پیدا کرده، حالا خدا کنه با این همه هول تکون برای بچه ام تو شکمش

اتفاقی نیفتاده باشه، این شد که کشیدمش سمت خودم و سرپا نگه اش داشتم، همین

موقع دیدم چطور مردک بیچاره در حالی که با سوت سوتک پسرش سوت می

زد، دسته کیف را محکم در دست گرفت و از ما دور شد. سکوت توام با ترحم و

چشمانی که از تعقیب او شرمنده و زمین گیر شده بود. از خودم خجالت کشیدم،

چه نا روایی که به او نگفتم، نفهمیده بودم که او به هیچی جز مشق پسرش فکر

نمی کرد.

[ 93/06/01 ] [ 6:43 AM ] [ منصور قلیزاده ] [ ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

لینک دوستان