X
تبلیغات
داستان های کوتاه منصور

داستان های کوتاه منصور
 
قالب وبلاگ

تا سینی چایی دیدیم کار رو ول کردیم وبه گوشه ای لمیدیم و اونم در حالیکه سیگار گوشه لبش آویزون بود. شروع کرد به تعریف ازگذشته ی خودش، که


- اولین وآخرین اوستا کارم  مردی بود که نه چاق بود و نه لاغر، با صورت تکیده و پیشونی بلند که دوست داشت با رنگ مشکی پر کلاغی، موهای بلندش رو سیاه کنه، نمی خواست مثل پیرمردای رو به زوال رفته باشه، می گفت بیشترمردم به ظاهر توجه دارند تا به باطن، خیلی سعی کردم برای یه بار هم شده از زیر زبونش بفهمم زن داره یا نه امّا موفق نشدم، یه عادتی که داشت با آتیش قبلی سیگار بعدی رو روشن می کرد. و عادت دیگه ش هم این بود. بعد از ناهار یواشکی بدون اینکه به من اشاره ای کنه، از داخل کیف دستیش یه بطری در می آورد ویه نفس سر می کشید، یه بار از دهنم پرید بهش گفتم" اوستا معمولا یه بسلامتی میگن " زل زد و گفت: پسرتو هیچ وقت آدم نمیشی! هنوز یاد نگرفتی سرتو بندازی پایین وفضولی تو احوالات کسی نکنی، حالا برای اینکه دمغ نمونی باید بگم درسته عرق، ولی عرق نعناع ست برای نفخ شکمم لازم که بنوشم تا درد معده م خوب شه " خلاصه آب شنگولی شده بود عرق نعناع برای رفع نفخ شکم آقا! و دیگه اینکه خیلی به سر وضعش خوب می رسید بالطبع باید هر روز با ظاهری آراسته سر کار حاضر می شدم، فقط کافی بود که سر وضعم نامرتب باشه، بیا ببین چه  قشقرقی راه می نداخت که " چکار می کنی؟ داریم، میریم خونه مردم کار کنیم نظراول خیلی مهمه چند بار بهت بگم هر چه مرتب باشی قدر ومنزلت داری وهر چه نامرتب باشی بهت مشکوک میشند فکر می کنند معتادی برات تره هم خورد نمی کنند. تا حالا شنیدی کسی به آدم معتاد وشلخته کار بده" آخرین روزی که دیدمش هیچ وقت از خاطرم نمی ره بالای نردبون داشتم سقف رو رنگ میزدم یهو دیدم بوی عطر از اون عطرای قدیمی گل محمدی در تمام اتاق پیچید فهمیدم که اومد تا اومد مثل همیشه شروع کرد به ایراد گرفتن سایه روشنای بعضی از قسمت ها، که " زیر سازیت اصلا خوب نیست زیر سازیت هم خوب نباشه، رنگ خوب نمی نشینه " باور کن عادت کرده بودم به ایرادای بنی اسرائیلی اش، جان تو، اینقد تو کارم دقت داشت در پول دادن نداشت، سه تاخونه سه تا خونه تحویل می دادم ولی از مزد خبری نبود. بی انصاف طوری اعتماد به نفس منو کشته بود هیچ غلطی نمی تونستم بکنم که لااقل مستقل کار کنم، بعد از بازدید و ایراد از رنگ اتاقا برای رفتن عجله داشت یه لحظه بی احتیاطی کرد وبا لبخند گفت : از نردبون بیا پائین کارت دارم، تنها چیزی که تو این مدت ازش ندیده بودم همین لبخند بود. قبول کن خیلی سخته ده سال پیش کسی کار کنی و آرزوی یه لبخند خشک وخالی داشته باشی، همین طورکه داشت ته سیگار رو زیر پا له می کرد از داخل کیفش دسته چک رو بیرون آورد. تا دسته چک رو دیدم شستم خبر دار شد که امروز به پول می رسم، گفت: " ببین امروز اومدم باهات تسویه حساب کنم که یه روزی نشینی بگی عجب اوستای نامردی داشتی"  سریع از نردبون اومدم پایین ودستامو تا آرنج با آب سرد ُشستم و با روزنامه افتاده شده کف اتاق خشک کردم، اونم یه برگ از دسته چک رو جدا  و تسویه حساب کرد. دانه های درشت عرق روی چین پیشونیش کلافش کرده بود. گفتم: چی شده، اول صبحی اینقد عرق؟ سری تکون داد گفت: " تومراقب برگ چک باش که گم نشه، اگه گم شد دیگه از کفت رفته" حرفی نزدم، همین لحظه که می خواستم برم  بالای نردبون بقیه رنگ سفید سقف رو تموم کنم دیدم صابخونه برای ما سینی  قوری چای بیسکویت آورد درست مثل الان که زحمت کشیدند. گفتم بیا با هم چایی بخوریم بعد برو که قبول نکرد. وتند تند با دستمال سفید عرق پیشانیش روپاک کرد و دوباره چپاند تو جیبش یه لحظه به من خیره شد گفت: سعی کن اتاقا وراهرو رو تا آخر هفته تموم کنی و آدرس خونه بعدی هم داد وسفارش اینکه " یادت نره از هفته دیگه فکر کنم باید تنها بری، حالم زیاد خوب نیست به بعضیا هم شماره تلفون تو رو دادم حواست به کار باشه حضرت عباسی  یه وقت پیش مردم منو ضایع نکنی " آدرس رو گرفتم و بهش گفتم  نگران نباش سرما خوردی خوب میشی ولی نتونستم تحمل کنم زود پرسیدم موضوع چیه امروزاومدی با من تسویه کنی و بری؟ در حالی که ابروهای خود را به هم گره انداخته و سعی می کرد به مغزش فشار بیاره که شاید بتونه جوابی پیدا کنه. نگاهی به من انداخت وگفت: " اگه بار گران بودیم و رفتیم اگه نامهربان بودیم و رفتیم " گیج شدم یعنی چی این حرفا! بعد شروع کرد به تک سرفه، سریع دست کرد تو جیبش وهمان دستمال سفید عرق کرده اش رو گرفت جلوی دهنش و نگاه کرد من هم نگاه کردم چون  قرمزی  لخته خون  زود به چشم میاد. دستمال رو تو مشتش پنهون وطوری ناامید ومحزون نگام کرد که یادش می اوفتم تنم می لرزه وبا نگرانی عینک دودیشو زد در حالیکه سعی داشت با فندک، سیگار رو لبش رو روشن کنه به طرف در خروجی رفت. اینقد سریع این اتفاقا افتاد که حتی نتونستم بپرسم این لخته خون چیه، حالاهم خیلی وقته رفته، بیچاره سرطان ریه داشت وبعد از ده روز ُمرد...

  سکوت کرد و چیزی نگفت واولین قلپ چای رو نوشید وسیگار بعدی رو با آتیش سیگار قبلی روشن کرد. پیش خودم حساب کردم راست میگند دونفر در کنارهم بعد از مدتی " اگرهم خو نشوند هم بو می شوند " تازه  فهمیدم چرا به من گیر میده، و نسبت به دستمزد اینقد بی خیاله، داره همون کاری رو می کنه که اوستاش با هاش می کرده با این حال گفتم،

- - اوستا، خدا رحمتش کنه یه جوری از اون خدا بیامرز گفتی که انگار خودت خوش حسابی  با این خونه چهار تایی میشه که تموم کردم ولی خبری از دستمزد نیست!

همین طور که داشت دود سیگار رو از سوراخ دماغش بیرون می داد باچشم غرّه، دوباره وعده سر خرمن داد.

  - زرشک ! این همه ور زدم حالیت نشد تا اسم پول رو شنیدی حالیت شد. ُخب حالا مگه چی شده، یه ماه دیرتر، بزار با این خونه حساب کتاب کنم بعد یهو همه رو با هم بهت میدم یه جوری گفتی خیال کردم منم سرطان گرفتم که باید تسویه حساب کنم

 هیچی نگفتم، به لیوان چای خیره شدم  چون می دونستم هیچ اعتماد به نفس ندارم  وقادر نیستم مستقل کار کنم، پس باید با این بدبختی بسوزم وبسازم، فقط نمی دونم چطور شد یهو دعای بد در ذهنم نشست.!

[ 93/01/07 ] [ 11:20 PM ] [ منصور قلیزاده ] [ ]

پاسگاه شلوغ بود. طوری که سگ صاحبش رونمی شناخت دستبند زده از این اتاق به اون اتاق تا به دفتر فرمانده پاسگاه رسیدیم و در بازجویی ها فقط تکرار بی فایده ..

-        - جناب فرمانده، بخدا فکر نمی کردم کارم به مشکل برخورد کنه نیتم خیر بود. وقتی شما احساس خطر برای کسی می کنید باید نجاتش بدید ُخب منم همین کار رو کردم که ای کاش نمی کردم  از کی شهادت یک دختر بچه پنجساله سند شده؟

سرش پایین بود واز بی حوصلگی با پوشه پرونده بازی می کرد. یهو زل زد به چشمهای خسته و درمونده ام گفت:

-        - این زرت و پورتا به تو نیومده، یعنی می خوای بگی  تو ُبزمچه برای نجات جون اون دختر دست به چنین کاری زدی ، بعد با تمسخر ادامه داد. برو پسر خر خودتی اصلا تو رو سننه چکاره بودی دکتر بودی جراح بودی دندانپزشک بودی یا آمپول زن، نه بگو چکاره بودی که شلوارتو در آوردی و ساق پای دختربیست سال مردم رو میک زدی! و با شیطنت چشمکی زد. گفت: راستشو بگو دختر تودل برویی بود؟

-        - خواهش می کنم قربان کجا شلوارمو در آوردم من فقط کمربندم رو در آوردم که به ساقش ببندم بعد قربان حقیقتش من عادت ندارم دروغ بگم دقیقا دختر تودل برو زیبایی بود.

 برای چند ثانیه جوری خیره شد که فهمیدم خراب کردم، با دشنام پاسخ داد

-        - مردک یالقوز زبون نفهم،  دارم زیر زبونی ازت حرف در میارم، تو هم مث گوساله جواب میدی واقعا حیف گوساله، یعنی تو این سن وسال نمی فهمی منظور منو! بابا تو دیگه خیلی معرکه ای  

-     - ُخب قربان،  نمی تونم دروغ بگم ولی قسم می خورم نیتم فقط برای نجات جونش بود ونه چیز دیگه امّا در مورد دلربا بودن، تو رو خدا این طوری قضاوت نکنید شما باید قبول کنید هر آدمی که می بینه طرف مقابلش زیبا ست بی تعارف از زیبایی او لذت می بره وهر آدمی که می بینه طرف مقابلش زشته طبیعی که پیش خودش بگه، ای وای خدای من چقد زشته مثلا خود شما که روبرویم نشستید نمی تونم بگم جوون رعنا باید بگم قیافه معمولی یک مرد جا افتاده چروکیده، خپله ی شکم گنده وسیبلو که بیشتر به رانندگان کامیون شبیه هست تا فرمانده پاسگاه...

فرمانده که انتظار این حرف رو نداشت عضلات صورتش کج معوج شد. طوری که از شدت نفرت وانزجار به مانند فنر از پشت میزش جست زد وبا حالت عصبانی داد زد

-        - بی ریخت بیغ بی پدر مادر، خیلی خوش ُچسی رو به باد هم می شینی، اصلا می فهمی چی میگی ، داری با یک فرمانده با اخلاق وارزشی حرف می زنی، که سعی می کنه با اخلاق پسندیده از خلاف کارا اعتراف بگیره... دیدم مکث کوتاهی کرد یهو داد زد. شلغم ! کاری نکن که زیر شلاقم به گه خوردن بیفتی... چاره ای نداشتم جز اینکه مث مادر مرده ها رو صندلی  به دست پاش بیفتم

-        - ببخشید قربان ببخشید، بخدا بی غرض ومرض گفتم، نمی دونید بخاطر همین صداقت چقد از زندگی عقب افتادم، حتی  بهترین دوستانم رو یکی یکی از دست دادم امّا خدا می دونه بخاطر زیبایی نبود. تنها حس انسانی بابت زنده بودنش، به گردنم بود که... بلافاصله  حرفم رو قطع کرد

-  َ- ببوگلابی گردن شکسته ور ور زیادی نکن، اصلا شک دارم تو آدم باشی اگه آدم بودی تو این سن سال زن وبچه داشتی،  بگو اونجا چه غلطی می کردی؟

-        - قربان این موضوع کمک کردن ربطی به زن داشتن یا نداشتن نداره اما اگه منظورشما اینه که چرا تا الان زن نگرفتم فقط بخاطر مادرم که کسی نیست ازش مراقبت کنه چون راه نمی تونه بره آنقد که راه رفتن از خاطرش رفته،  وتمام فرمانش با من است هر دختری که می فهمه فرار را به قرار ترجیح می ده،  که دوباره اجازه نداد ادامه دهم

-        - احمق ، ننه من غریبم بازی در نیار گفتم بگو اونجا چه غلطی می کردی

-        - قربان داشتم ازکنار باغی رد می شدم، یک لحظه جیغی شنیدم سریع به سمت صدا رفتم، دختر جوونی رو دیدم که تقریبا از هوش رفته و دختر بچه کم سن سالی که بعدا فهمیدم خواهرش بود کنارش زار می زد. متوجه شدم باید ماری اونو نیش زده باشه که اینجوری از زور درد بیهوش شده،  قربان خودتون بهتر می دونید منطقه ی ما مار زیاد داره وهر سال داریم تلفات می دیم وچون بهداری تا محل مار گزیدگی این دخترخانوم دور بود و ماشینی هم دیده نمی شد. این شد که تصمیم گرفتم خودم برای نجاتش آستین بالا بزنم، ابتدا سعی کردم محل دندون مار رو پیدا کنم بعد چون پارچه ای نداشتم مجبور شدم کمربند شلوارم را باز و بالای محل کبودی ببندم و نقطه کبود شده روکه بیشتر شبیه جای خارش ناخن بود. تا تونستم مکیدم وحتی جان خود را به خطرانداختم تا سم مارباعث مرگ او نشه، همین لحظه صدای توقف ماشینی روکنار جاده شنیدم سریع بغلش کردم و به بهداری رسوندم در حالی که دیگه چشمای قشنگش باز بود و هاج واج ما رو نگا می کرد وسعی داشت محکم دست خواهر کوچکش را بگیرد اونجا بود که فهمیدم قدرت باور پذیری چقد می تونه خطرناک باشه،  فرمانده بعد از شنیدن این حرفا کمی گیج شد وبا تکرار استغفرالله استغفرالله گفت:

-        - اوّلا، من به عقل نداشته تو شک دارم دوما، خب پسر این موضوع چه ربطی به باور پذیری داشت...اینجا بود که صادقانه اشتباه خود را بیان کردم

-        - چون قربان در بهداری مشخص شد اصلا مارگزیدگی اتفاق نیفتاده وتنها ترس از دیدن مار وبدتر از همه باور نیش مار باعث شد که شوکه شود وغش کند ولی دختر بچه که شاهد عملیات من بر روی خواهرش بود. دقیقا بدون جا انداختن یک واو بطور کامل آنچه رو دیده بود. شرح داد و باعث وحشت خونواده اونا ودرد سر برای من شد. قربان فقط همین !

یک لحظه گوش سمت راست فرمانده از شدت ُبهت وناباوری قرمزشد ودر حالی که چشماش از حدقه بیرون زده بود. با تعجب گفت:

-        - چی گفتی فقط همین!! منگول، بیشعور، الاغ، اصلا خودت می فهمی چی داری میگی، به اسم مار گزیدگی معلوم نیست کجای ساق پای سفید اونو میک زدی بعد میگی فقط همین، اسکول مگه چیز دیگه ای هم باید باشه، به این موارد میگن اعمال منافی عفت،  فهمیدی یا نه ؟ بعد مثل کسی که از کسی نا امید باشه در حالی که داشت پرونده های روی میز رو جمع جور می کرد گفت:

-        - خیلی خب خیلی خب، فقط می تونم بگم خیلی شانس آوردی به پست من خوردی چون خیلی به خودم مسلطم من یه عادتی دارم تا صد در صد چیزی برام محرز نشه کاری نمی کنم ولی بعد که معلوم شد طرف فاسد بوده بلای سرش میارم که نگم بهتر، حالا هم مخصوصا اینجا اینقد نگهت می دارم تا جواب تست پزشکی بیاد وای به حالت که خلافش ثابت شود، بخدا قسم ببین چی دارم بهت میگم مشنگ بخدا قسم چنان پوستی از کله ات در میارم که مادرت به عزات بشینه هرکی زیر دستم افتاد یا دستش شکست یا پاش خیالت راحت با تو یکی کار دارم...

در حالی که زیر لب فحش وبد بیراه میداد دستور داد که منواز اتاق خارج کنند بعد از چند روز در بازداشتگاه فرمانده رو دیدم سریع پرسیدم

-        - قربان بالاخره تا کی باید بلاتکلیف باقی بمونم،

 فرمانده خیلی خونسرد جواب داد

-        - خیلی شانس آوردی جواب تست و آزمایشات رسید و سلامتی کامل دختر جوون تائید شد وتنها شبهه مار گزیدگی باعث آن ماجرا شد اما هنوز رضایت خونواده دخترجلب نشده و تا رضایت اونا نباشه باید اینجا آب خنک بخوری تا با پرونده بفرستمت دادگاه وخیلی هم راحت دور شد. فقط فرصت کردم اشاره کنم

-        - قربان دادگاه؟ دادگاه دیگه برای چی؟!  هنوز نفهمیدم کجای کار من بد بود. آیا در موقعیت حساس نباید کمک کرد؟ خب قربان من در آن لحظه فقط می خواستم کمک کنم... با شما هستم قربان... قربان

اما سکوت پاسخم بود. وسلول بازداشتگاه پناهگاهم، روز دادگاه شد وبعد از گذشت زمانی از وقت دادگاه پدرآن دختر خانوم که به همراه دخترخانومش آمده بودند بعد از شنیدن تمام حرفای من  گفت: اقای قاضی، این خونواده رو می شناسم پسرمش حیدر،  بچه پاک صاف وصادقی من اشتباه فکر می کردم  و می بخشمش، من هم وقت رو غنیمت شمردم و همان جا تمام شرایط خودم رو برای ایشان توضیح دادم و عاجزانه تقاضای ازدواج با دخترش را کردم که متاسفانه دختر خانوم با شنیدن این موضوع بازهم غش کرد. تازه فهمیدم کار از قدرت باور پذیری گذشته ُکلا هر وقت شوکی به او دست می دهد غش می کند.  باید دقت کنم از این به بعد شرایط ناهنجاری درست نکنم که باعث غش او گردم بالاخره قضیه ختم بخیر شد و در شب عروسی همه اهالی گفتند خندیدندو رقصیدند.

[ 92/12/05 ] [ 8:56 AM ] [ منصور قلیزاده ] [ ]

بدبختی من با پری از روزی شروع شد که با یه زن وشوهرادااطفاری آشنا شدم، باور کن عین حقیقت میگم. دوست  پری بود. چنان  قربون وصدقه هم می رفتند. که من خجالت می کشیدم، اصلا براشون مهم نبود پیش دوست آشنا غریبه ، کار خودشونو می کردند. ومثل یک دلداده واقعی به هم عشق می ورزیدند. آنقد که دیگه شورشو درآورده بودند. شاید اشکال کار من با پری همین بود. چون از این نوع رفتارنداشتم و دلدادگی اونا رو یه نوع بازی می دونستم، تا اینکه متوجه شدم امروزشوهرش  رو بردند اتاق عمل، به من گفته بود مشکل قلب داره امّا نه تااین حد، من هم گفتم برم بیمارستان شاید به بهانه حمید پری رو دیدم، راستی از پری چه خبر، حالش خوبه ؟ که با لحنی جدی جواب داد

-        - آره خوبه، خودت که پری رو می شناسی چرا می پرسی !

-  می شناسم خوب هم می شناسم چه اخلاق گهی داره یه وقت ناراحت نشی، دارم واقعیتی رو بهت میگم همین جورکه منو فراموش کرده سعی می کنم فراموشش کنم تمام بدبختیم از پری بود که اصرار داشت بریم خونه اونا هر دو بازیگر تئاتر وبارها بازی حمید رو روی سن تئاتر دیده بودم که خودش رو ِجر می داد یا وقتی از ندامت وپریشونی فلان شخصیت نمایشنامه می نالید چه جوری مث دختر بچه ها زار زارگریه می کرد. اونجا بود که فهمیدم این یارو اصلا یه تختش کمه، بعد جالبه! همین پری خانوم به من می گفت: نمیدونم چرا میرم خونه رویا آرامش پیدا می کنم، هرچی می گفتم خانوم ، گول نخور، اینا دارن نقش بازی می کنند. دیر یا زود گندش در میاد ولی کو گوش شنوا، تازه می گفت: چون خودت جنست شیشه خورده داره ونقش بازی می کنی همه رو دورو می بینی، اینم جوابش پاک آدمو خجالت زده می کرد. حالا گفتم قبل از اینکه برم بیمارستان بیام یه سری بهت بزنم و خبری از پری وپونه بگیرم، بخدا این  درست نیست سه ماه پونه دخترم رو ندیدم الکی الکی جدی شد. گفتن نداره از اون روزی که اومدیم خونه تو وشوخی شوخی پای منقل نشستم از این رو به اون رو شد. هی غرغر کرد تا اینکه من از کوره در رفتم واونم از خونه، روزای اول فکر کردم داره شوخی می کنه بعد دیدم نه ، طرف خیلی جدی گرفته

چشمهای علی خیره به پشت شیشه مغازه بود. پرسیدم " علی کجایی، دارم با تو حرف می زنم یا دیوار" سرش رو برد زیر میز و از زیر میز سینی فلاسک چای با دوتا لیوان گذاشت روی میزو اصرار برای نوشیدن چایی بعد یه لحظه نگام کرد وگفت:

-  رضا  بارها بهت گفتم،  بیا بیرون از این حرفا و اینقد حرف پری رو نزن، خودت می دونی دخالت تو کارتون نمی کنم من کارم خرید وفروش خونه ست وضع ملک اصلا خوب نیست تو هم برو بیمارستان به دوستت سر بزن شاید امشب اومدم که تنها نباشی

... دیر وقت بود و فکرم خسته از این وضعیت، اتاقای سرد با بخاری هایی که بازی در آورده بودند. هنوز با این بخاری ها مشکل دارم، صدای زنگ خونه بلند شد. علی بود. تا اومد پرسید

-     رفتی بیمارستان؟

- آره رفتم، ولی ای کاش نمی رفتم و اون صحنه رو نمی دیدم، یه وقت رسیدم پشت شیشه آی سی یو که داشتند سر تا پاشوملافه سفید می نداختند که ببرند سرد خونه، بیچاره رویا خانوم غش کرد افتاد کف راهرو، پاک حالم گرفته شد خلاصه رفیق نیمه راه شد رفت که رفت بخدا از ناراحتی تو خیابونا ول می گشتم، علی که منتظر این حرفا نبود گفت: 

- نفهمیدم چی شد! یعنی دوستت حمید ُمرد خدا بیامرزدش روحش شاد حالا چرا بیکاری، منقل بافورت کو؟

 در این موقعیت اصلا انتظارچنین حرفی رو نداشتم فکر کردم درست نشنیدم پرسیدم

-     چی گفتی؟

-  گفتم منقل کجاست! از اکبر پرنده یه نخود گرفتم تا صبح با هم حال کنیم تو هم  نشین رو صندلی چوبی فکر وخیال الکی کنی، قبول کن یه روزی همه رفتنی هستیم شتری که در خونه همه  خوابیده، برومنقل رو بیار

-   باشه الان میارم ولی باور کن امشب دپرس شدم کاری با اون خدا بیامرز ندارم ولی یاد پری که می اوفتم آتیش می گیرم نمی دونی چه جوری ازش تعریف می کرد. ومن چقد بخاطرش ملامت وسرکوفت شنیدم باور کن آنقد با کم محلی و نیش وکنایه های مخصوص خودش عذابم می داد که دیگه به ستوه آمدم، ولی با همه این حرفا خدا شاهد  روزی نیست که یاد پری نباشم علی بر بر نگام می کرد فکر کرد دیوونه شدم  گفت:

-   ببین امشب با کی داریم میریم پیک نیک! رضا جان من که خواهرم رو بهتر از تو می شناسم هرچه باشه دختر خالته، جان مولا امشب منو خراب نکن منقل زغال کجاست!


در حالی که مثل هر شب نبودم و نای راه رفتن نداشتم از روی صندلی بلند شدم همین موقعه که به سمت انباری در حرکت بودم  صدای در ورودی وباز شدنش رو شنیدم، زل زدم به درورودی، پری با پونه بودند. پونه تا منو دید دوید پرید بغلم، من هم هاج واج پری رو دیدم گفتم " پری اصلا معلوم کجایی! چه عجب که بالاخره اومدی؟ "  چهره ای که نه شاد بود ونه غمگین، ولی از چشمای ملتهبش غم مبهمی موج می زد. گفت: برای عرض تسلیت رفته بودم خونه رویا الان دارم از اونجا میام، تمام فامیل دوست آشنای اونا اونجا جمع بودند. رویا به نکته ای اشاره کرد که خیلی اذیت شدم گفت: پری خوب گوش کن تا الان یک شب هم حمید رو تنها نذاشتم بخدا دوست داشتم الان می رفتم تو قبر کنارش می خوابیدم، چقد امشب برام سخته قبول این تنهایی، وخیلی حرفای دیگه و اصرارکه  تو هم به شوهرت برس، منم پیش خودم گفتم سه ماه که تو رو تنها گذاشتم در حالی که مثلا زنده ای! هیچی نگفتم سرم رو پایین انداختم وپونه محکم به سینه ام چسبیده بود. پری به علی نگاه معنی داری کرد گفت: داداش این وقت شب اینجا چکار می کنی برو خونه پیش خانوم بچه هات تنها نباشند.اونم برای اینکه از قافله عقب نباشه در حالی که تیک عصبی گرفته بود وناخن انگشتاشو تند تند می جوید. گفت: آره آره! اومدم یه سری به رضا بزنم که تنها نباشه اتفاقا آبجی، پیش پای تو داشتم می رفتم، پس پسر خاله فعلا با اجازه... پونه توی بغلم خوابش برده بود. همین لحظه وقتی متوجه شد پونه خوابیده، اومد به آرومی جدا کرد که چشمها به هم گره خورد. دیدم اشک از چشاش سرازیر شد پرسید رضا ، راست بگو اصلا دلت برام تنگ شده بود؟

خودش می دونست طا قت  دیدن گریه اونو ندارم سریع گفتم

-  ببین پری  نه تو رویا هستی ونه من حمید خدا بیامرز اینجا هرکسی داره نقش زندگی خودش رو بازی می کنه، وبا قلم خودش سرنوشتش رو می نویسه  خواهش می کنم درکم کن درست همون جور که دوست داری درکت کنم قول می دم ترک کنم، تو هم قول بده که دیگه ترکم نکنی چون بهت بد جوری محتاجم  

  قول داد که دیگه تنهام نزاره... بعد که پونه روتختش خوابوند اومد نمی دونم کی بغلش کردم گرمایی حس کردم که دلم نمی خواست از بغلش جدا شوم، بخدا مسخرست بعد از گذشت این همه زمستون تازه فهمیدم گرمای واقعی  ازگرمای بخاری ها نیست.

 

[ 92/11/08 ] [ 2:52 PM ] [ منصور قلیزاده ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

لینک دوستان
امکانات وب