93/06/27
ن : منصور قلیزاده

زمین گیر

  توکه بهتر از همه می دونی اون موقع ها حالم به این بدی نبود. کم کم

خراب شد. طوری که حتی از کار کردن منع و از شرکت تعدیلم کردن، بهتر

بگم یه جورایی می خواستن با احترام بیرونم کنن، ولی اینقد دوندگی کردم

که تبدیل شد به بازنشستگی، بیست سال  عمرکمی نبود برای

اون خراب شده تا اینکه قبول کردن  به ازاء همین بیست سال ، هرماه

 چیزی به حسابم واریز کنن اما با تورم این روزا، مث یه گوله برف تو

تابستون می مونه، الان هم بزرگترین مشکل من تهیه دواست اونا بیماری

منو جز بیماری خاص قلمداد کردن و داروهاش بندرت گیر میاد

خواستم بهش حالی کنم بی انصافی که نامی از مریم گفته نشه این شد

که پرسیدم

-   خب مریم کمکت می کنه، می دونم که همش دنبال دوا می چرخه

 که بی رحم یهو گفت:

-   زکی مریم! چه امام زاده ای، کور می کنه شفا نمیده، بیشتر دوس داره

بره بیرون بگرده و خوش باشه تا دوا ها رو پیدا کنه ! بدت نیاد نمی دونم چه

مرگشه با من همکاری نمی کنه، زن هم اینقد بی توجه! جان تو نه جان

خودم ، منو رها کرده رو تخت به امون خدا ، همه زنا همین طورن فقط

شوهرای سرمورو گنده میخوان یه ذره که بهشون نرسن ولشون می کنن،

این یکی هم مث بقیه

...خون خونمو خورد. هیچی نگفتم، گفتم بزار اینقد زر بزنه تا خودش خسته

شه ، مریم رو زیر چشمی نگا می کردم داشت تو اون اتاق یه چیزایی جمع

جور می کرد. اصلا تو این مدت که من اومده بودم یه لحظه هم نیومد کمک

حال این بدبخت باشه، بعد دیدم زل زد به چشام گفت:

- می شه محبت کنی  یه چکه آب بریزی تو حلقم تا مریم نیومده

- چی گفتی؟ چرا تا مریم نیومده !

-  چون قاشق قاشق آب میده آرزوی یه قلپ آب خوردن درست وحسابی

برام شده یه آرزو!

 - عجب ! آب کجاست ؟

- اونا پشت سرت، آب معدنی رو میگم

- دیدم، اما چرا تو یخچال نمی زاری؟

- زیاد نباید سرد باشه

- درسته ، خب لیوانت کو؟

- لیوان نمی خواد سرش رو بگیر تو دهنم قطره قطره خودش میره

دیدم قلپ قلپ می خوره، ترسیدم، یه چکه آب شد نصفه بطری، بشوخی

گفتم - مگه می تونی بری بشاشی،  گفت " شلنگ به اش وصله، سر خود

خارج میشه"  نگاه کردم زیر تخت دیدم راست میگه، بعد با قیافه رنگ پریده

 وصدای گرفته  گفت :

-  ببین تو رو خدا ببین، انگار نه انگار که من افتادم اینجا، بخدا بی رحمی

هم حدی داره، بعضی وقتا بهش شک می کنم، هر روز بیرون! هر روز

بیرون ! که بلافاصله حرف جفنگش رو قطع کردم پرسیدم

-   منظورت چیه؟ شک به چی!

-  هیچی! هیچی!

حرفشو خورد وادامه نداد...  با خودم گفتم، مرتیکه عوضی زل میزنه به

چشام چرت وپرت می بافه اصلا چی از جون مریمم می خواد این که دیگه

بدبخت شد. به حضرت عباس همچی می خوام بزنم زیر فکش که از آب

خوردن هم بمونه، خبر مرگت بمیر بزار مریم راحت بشه، قتل نکرده که

اومده زن تو بیشعور شده، که شنیدم " ببینم الان تو می دونی مریم

کجاست" با تغیر گفتم  چکارش داری؟ گفت : پشتم زخم شده باید بیاد یه

ذره کمرم رو راست کنه کمی پشتم هوا بخوره، گفتم، خب من که هستم

راست می کنم ، گفت زحمتت میشه، همین موقع مریم اومد دید دارم

کمکش می کنم گفت: توزحمت نکش کار خودمه، می دونم چه جوری

راستش کنم بعد مدت کمی که پشتش هوا خورد. دوباره رو کرده به مریم و

گفت- مریم خانوم گذشته رو فراموش کن اشتباهی صورت گرفته، می

دونی که دست خودم نبود عصبی شده بودم، حالا اگه ممکنه زحمتی

نیست قرصامو بده بخورم بخوابم، اونم  دادش، دیدم خوابید به همین

راحتی، درست شده بود عین بچه ها، لااله الا الله آدم از کجا به کجا میرسه

فقط یه پستونک کم داشت درست شبیه بچه قنداقی ، مریم رو کرد به من

و گفت: شام اینجایی یا میری گفتم، نه باید زود برگردم پیش بچه هام،

گفتش " درست میگی نباید بچه ها رو چشم انتظار گذاشت" رفت

اشپزخونه سراغ کارای آشپزیش من هم رفتم پیشش و پشت

میزنشستم،دیدم برام پیش دستی میوه با سیب وخیار وشلیل و یه

استکان کمر باریک چای با نعلبکی شاه عباسی که بیشتر از قند، نقل توی

قندون گل سرخی بود، آورد. بعد رفت، اهنگ قشنگ سیمین غانم رو

گذاشت که می خوند... بگو ای مرد من ، ای از تبار هر چه عاشق، بگو ،

ای در تو جاری خون روشن شقایق، بگو ای سوخته ، ای بی رمق، ای کوه

خسته ... والا اخر، همین طور که گوش می دادم، گفتم - با داروها، چه می

کنی گفت " مشکل دارم بعضی وقتا تا ناصر خسرو  باید برم از بازار آزاد تهیه

کنم" یه لحظه بوی پیاز سرخ شده رفت توی دماغم نمی دونم چرا هوس

سیر داغ آش رشته کردم، اومد روی صندلی روبروی من نشست، رنجور

ودل مرده و عصبی که سعی می کنه موهای بلند قرمز رنگ خود را با

سنجاق سر، بالای سرش جمع کنه وتنها همین رنگ مو روح زنده ای بود

که می شد در او دید. گاه گاهی هم بی اختیار گوشه لبش روگاز می

گرفت چیزی شبیه به تیک عصبی، روزگار با او خوب تا نکرد. وزمان هم به

نوعی او را سر کار گذاشت وتمام رویاهای قشنگ اورا نیمه تمام باقی

گذاشت. پرسید

-   کی اومدی؟

-  تازه رسیدم، یه مقدار کار تعمیراتی شرکت رو باید انجام بدم وبرگردم

گفتم قبل ازهر کاری اول بیام تو رو ببینم

-   کار خوبی کردی، دلم برات تنگ شده بود. زنت چطورخوبه؟

-  همه خوبند سلام دارن، تو خوبی از خودت بگو بهتر شدی

 ناگهان در این لحظه  با حالتی عصیان زده ودرمانده به هق هق افتاد .

چهره اش کاملا بی شکل شد وقطرات اشک از میان انگشتانش بیرون

غلتید حالا این من بودم که تمام غم عالم خورد تو سرم، فکر نمی کردم درد

گذشته اینقد براش درد ناک باشه، گفتم " دیگه کاری که شده فراموش

کن"  گفت:

-  چه جوری منم یه زنم خیلی چیزا برام شده یه آرزو، اما مگه میشه، تو که

نمی دونی برای یه زن چقدمادر شدن مهمه ، بی رحم ، وقتی سه ماهه

حامله بودم لگد زد زیر شکمم که هم بچه سقط شد هم خودم چون دیگه

نمی تونم حامله بشم ... خواستم ساکتش کنم گفتم

-  حالا دیگه باید خونسرد باشی، می بینی که بدبخت افتاده روی

تختخواب همون موقع که اون اتفاق افتاد بهت گفتم اخلاقش مث سگ می

مونه ازش جدا شو، نگفتم ؟ گفتم که، امّا توگفتی چی، گفتی، نمی تونم،

نگفتی ؟ خب قبول کن هر تصمیمی عواقبی داره

همین طور که با پشت دستش اشکای صورتش رو پاک می کرد گفت:

-   می دونم می دونم درسته، تو گفتی ولی دوسش داشتم نمی دونم

چرا بعضی وقتا اخلاقش نحس می شد، گفتم خوب میشه، ولی نشد

  که نشد تازه هرچه پا به سن میزاره بدترهم میشه  همش چرت وپرت

به من میگه، الانم که بدبخت داره زجر می کشه، دکترا جوابش کردن فقط

از خدا می خوام از سر تقصیرش بگذره، بد جوری منو عقیم کرد. بزرگترین

اشتباه من این بود که دیر فهمیدم  با احساسات نمیشه شرط بست ولی

تو ناراحت من نباش از پسش بر میام، درسته که  زمین خوردم امّا هنوز

زمین گیرنشدم.

گفتم "  می دونم ، با روحیه قوی تو آشنایی دارم " همین طور که با

استکان کمرباریک چایی، بازی بازی می کردم چشمم نا خوداگاه افتاد به

طاقچه اتاقش، چقد زمان زود گذشت، چقد زود. وچه اتفاقاتی ...هنوز قاب

عکس خانوادگی ما بالای طاقچه اش خودنمایی می کرد من و مریم با خدا

بیامرزاقاجون ومامان ، آبجی مریم سه ساله و من  پنج ساله ...




93/06/01
ن : منصور قلیزاده

دیوونه

مردک احمق دیوونه از سن وسالش خجالت نمی کشه، درست وحسابی شده

مسخره بچه های محل، با کیف از این کوچه به اون کوچه از این محل به اون

محل، معلوم نیست دنبال چیه تازه از کیف مدرسه اش قلم دفتر در میاره وشروع

می کنه به نوشتن و تنها خواهشی که از مردم داره اینه که براش مداد وپاکن

بخرن، شاید به جرئت اگه کیفش رو باز کنی می بینی بیش از صدتا مداد

وخودکار وپاکن داشته باشه با این حال باز هم به نوعی، مردم سعی می کنن

باهاش کنار بیان، تازه اقای دکتر، مث بچه ها سوت سوتک هم تو دهنشه همش

سوت می زنه، خانومم از ترس با خودش پسرم رو می بره وخودش هم سر

ساعت میاره، ولی خب هروقت این مردک آسمان جل، شیرین عقل رو می بینه

حالش خراب میشه، آنقد که غش می کنه، خودم می دونم اقای دکتر هیچیش نیست،

فقط از این دیوونه می ترسه ، از روزی که این الدنگ، با اون کیف مسخره اش

اومده اینجا آب خوش از گلوی ما پایین نرفته، شما که خبر ندارید این قسمتش

جالبه، هروقت رهگذری می بینه و چشمش به کسی می اوفته کیفش رو بلند می

کنه می خواد بهش نشون بده، خانومم دل نگرون که نکنه توی اون کیف، چاقو

قصابی یا طنابی برای خفه کردن پنهون کرده باشه، حالا اینو از کی شنیده نمی

دونم وهرچی میگم خانوم، مگه فقط تو بچه داری، ببین همه با این مسئله یه

جورکنار اومدن توهم کنار بیا، ولی گوشش به این حرفا نیست ُخب مادر، دل

نگرونه، چکار میشه کرد. شما هم اگه جای او بودید از دست این احمق متوهمی،

 روانی می شدید فکر می کنین  این آدم عقب مونده بی خاصیت ممکن روزی

کاردست شما بده، خدا آدم رو گرفتار دیوونه نکنه خیلی سخته کنار اومدن

باهاش، همین موقع دکتر روکرد به من و گفت:

-   فعلا که خانمتون افت فشارشدید پیدا کرده و ُسرم بهش وصل شده و یه

آزمایش خون هم براش نوشتم، در مورد اون موضوع ناراحتی نداره،

برید کلانتری ازش شکایت کنید. فکر نمی کنم زیاد سخت باشه

 

-  اقای دکتر! اقای دکتر! مشکل همین جاست هیچ کس تحویل نمیگیره، رفتیم

اصلا گوش به حرف آدم نمیدن، میگن کیف که دلیل دستگیری کسی نمیشه،

هرچی میگیم خب بابا لااقل کیف این مردک رو وارسی کنین شاید چیزی

ازش در بیاد، میگن نباید بی مورد به کسی انگ زد، یه جوری حرف می زنن

انگاری این مرتیکه عوضی آدم درست حسابی، اقای دکتر، می دونم اینقد این

قضیه کش پیدا می کنه تا خدای نکرده یه اتفاق بدی برای کسی بیفته بعد شروع

می کنن به دستگیری، مگه نمیگن علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد ولی گوش

اونا بدهکار نیست کارخودشونو می کنن ...

بنا به تشخیص دکتر، حالا از ترس خانومم می ترسم چون نباید شرایطی

برای ترس داشته باشه، اما با این دیوونه چه جوری! تا اینکه فهمیدم بله،

از طرف مدرسه، باید بابت بهترین دانش آموزان درجلسه ای شرکت کنیم که

 به اصرارخانومم  شرکت کردم، اتفاقا تعدادی ازاولیا دانش اموزان هم در

   حال رفتن به مدرسه بودن که  روی هم حدود یه هف هش ده نفری

می شدیم، آفتاب هنوز گرمایی نداشت وجوی آبی که بوی گند ش بخوبی

حس می شد. و رفتگری که  داشت با بیل، جوی آب رو راه مینداخت.

 از بد شانسی دوباره سرکله مرتیکه، قورباغه، شیرین عقل، عوضی پیدا شد.

مردی بود دیلاق، مندرس، کثیف، لاغر استخوانی وابروهای پرپشت، و دمپایی

در پا، از دور همه می دیدیم چه جوری با اون کیف مدرسه وسوت سوتک توی

دهنش دوست داشت نگاش کنن. بعد کیف دستی که در دست داشت مثل

همیشه به همه نشون میداد. کیف برزنتی نخ نمای رنگ و رورفته ای که دلش

می خواست همه ببینن. تا اینکه رسید به مدرسه پسرونه ای که باید داخل

می شدیم یه لحظه با صدایی که بیشتر از ته چاه شنیده می شد گفت:

-  ببینید . این کیف دستی پسرمه، خودم  براش خریده بودم تنها چیزی که

دارم همین کیف دستی که می بینین. می خواین ببینین توی کیف پسرم چیه ؟

 ُخب بیایین ببینین.

 یه دفعه همه ما سرک کشیدم  کاش از خدا چیز دیگه ای خواسته بودم چون

بالاخره راز داخل کیف برای خانومم روشن می شد. امّا تا دلتون بخواد مداد

خودکار پاکن ودفترچه دیدیم ولی او ول کن نبود دنبال چیزی می گشت اونم جلوی

چشم های ازحدقه بیرون زده ما، یهو گفت:

-  پیداش کردم، بالاخره پیداش کردم، تنها چیزی که از او برای من به

یادگار مونده همینه، فقط همین! 

یه عکس کوچیک پسر بچه را به همه ما نشان داد. گفت: این پسرمه ، اینم کیفش

بعد با شرمندگی ادامه داد

 ببخشید کیف بی ارزشی می دونم، زیاد هم زیبا نیست، امّا هنوز دسته کیف محکم

وصحیح سالمه با همین کیف می رفت مدرسه  وهمیشه تو راه مدرسه با این سوت

سوتک، سوت می زد یه نفر گفت: بگوببینم الان تو دست توچکار می کنه، او با

خنده گفت " باید تو دست کی باشه؟ من پدرش هستم فکرش را بکنین فقط

همین کیف از اوبرام باقی مونده " و کیف را بلند کرد ودوباره سعی کرد به همه

ما نشون بده، زن باریک اندام مانتویی که  دست دختر کوچکش رو محکم گرفته

بود. ازاون گوشه با ترس وتنفر پرسید.  پسرت کو؟ چرا کیف تودست پسرت

  نیست؟ که زل زد بهش گفت " پسرم؟ کدوم پسرم من که پسر ندارم!

یادم رفت بگم، داشتم ولی الان ندارم" او دوباره به کیف نگاهی کرد گفت :

مقصرپسرم نبود مقصر اون موتور سیکلتی بود که او را با همین کیف پرت کرد

گوشه ای، وسرش محکم خورد به جدول خیابون، ودیگه خونه نیومد. ولی ببینین

من همیشه این کیف رو با خودم دارم، فقط همین برام باقی مونده واون می دونه

که من همیشه براش مشق می نویسم، یه جوری حرف زد و نگاه کرد که دیگه

مطمئن شدم عقلش از یه زمان به بعد از کار افتاده و با اینکه اینجا مدرسه

پسرش نبود ولی با زم با دقت زیاد و به طور عجیبی دوست داشت از بیرون به

داخل حیاط مدرسه سرک بکشه، و تند تند اشاره داشت به مدیرمدرسه بگید امروز

پسرم نمیاد فردا میاد همین فردا، اوبه مدرسه پسرانه حساس شده بود. بعد یکهو

ساکت شدوبربر به دورترها نگاه کرد به انتهای همین خیابون، یه لحظه از روی

نگرانی به خانومم نگاهی انداختم دیدم ریز ریز اشک می ریزه، فکر کنم دوباره

افت فشار پیدا کرده، حالا خدا کنه با این همه هول تکون برای بچه ام تو شکمش

اتفاقی نیفتاده باشه، این شد که کشیدمش سمت خودم و سرپا نگه اش داشتم، همین

موقع دیدم چطور مردک بیچاره در حالی که با سوت سوتک پسرش سوت می

زد، دسته کیف را محکم در دست گرفت و از ما دور شد. سکوت توام با ترحم و

چشمانی که از تعقیب او شرمنده و زمین گیر شده بود. از خودم خجالت کشیدم،

چه نا روایی که به او نگفتم، نفهمیده بودم که او به هیچی جز مشق پسرش فکر

نمی کرد.




93/05/16
ن : منصور قلیزاده

همشهری

قطار با تلق تولوقش روی دوخط موازی ریل می گذشت. که زنگ گوشیم از

لاک خودم آورد بیرون

-  سلام بهمن تویی، دمت گرم چقد حال کردم صداتو دارم، کجا بودی کم

پیدایی ؟ چی گفتی صدا خوب نمیاد. آهان بهتر شد... دارم میرم ولایت،

ولی خدایی کوپه خوبی گیرم نیومد توی این کوپه بد جوری حالم گرفته

شده یا باید بچه گربه روی پای پسر بچه ببینم، یا پرنده بیچاره ای توی

قفس، تازه یکی هم  مث خودت عشق جدوله، باور کن از اول حرکت قطار

چنان با دقت فرو رفته توی جدول که نگو نپرس، یکی نیست آدم بخواد

دوکلمه باهاش درد دل کنه ، خلاصه جات خالیه ببین بعدن بهت زنگ میزنم

فکر کنم داریم به ایستگاه نزدیک می شیم، اهان! اهان! یه چیز دیگه، یه

رفیق عاشقی پیدا کردم جان تو از اول حرکت قطار تا الان رو صندلی جوری

چمباتمه زده که تا حالا اینجوری ندیده بودم، باور کن از تو عاشقتر، مث

اینکه کشتیاش غرق شده، ببینم می تونم ازش بپرسم موضوع چیه، نه

اینکه فضول باشم، نه! شاید بتونم کمکش کنم، من که ُبریدم از بس اونو

اینجوری دیدم، فکر کنم طرف خاطر خواه ست بد جوری کلید کرده قربون

تو، بازهم بهم زنگ بزن بهت میگم موضوع چی بوده، فعلا بای...

 منتظر اولین فرصت بودم که قطار به ایستگاه نزدیک ودوباره بعد از گذشت

زمانی کوتاه، وپیاده شدن چند مسافر حرکت خودرا برای ایستگاه آخر

شروع کرد . حساب کردم دیدم الان وقتشه که بپرسم

-  ببخشید خودکار تو جیبتون هست؟

سرشو آورد بالا بر بر منو نگاه کرد بعد پرسید " بله! "

-  عرض کردم خودکار دارید؟

دست کرد تو جیب پیرهنش و خودکار در آورد. تشکر نصفه نیمه کردم بعد

پرسیدم

- چقد هوای کوپه گرمه، دارم می پزم شما گرمتون نیست؟

 دوباره با بی میلی نگاهی انداخت گفت:

-  دل باید گرم باشه هوای بیرون مهم نیست

دیدم نه بابا، می شد باهاش گپی زد سریع گفتم" ای بابا! دل با پول گرم

میشه، داشته باشی گرمی نداشته باشی سردی، دروغ میگم بگو دروغ

میگی ! " خواستم ببینم چی میگه که یهوسردلش باز شد گفت:

-  دست رو دلم نزار که خون خونه!  فقط بهت بگم پول تنهاحلال مشکلات

نیست باید درکت کنند باید حرف تو رو بفهمند. حالا میخواد خونوادت باشه،

دوستت باشه فرقی نمی کنه میخواد هرکی باشه بعد گفت: می دونی

کجا دارم میرم ؟ اگه بهت بگم شاید خندت بگیره، دارم میرم خواستگاری!

باور کن، مسخره نیست تک وتنها، چون به من گیر دادند " چرا نباید دختر از

شهر خودت بگیری" این شد که مجبورم تنهایی برم، حقیقتش نمی دونم

چکار می تونم بکنم

-  پس بی دلیل نبود که از اول راه می بینم تو فکری، البته فضولی نمی

کنم ربطی هم به من نداره ولی مث یه داداش دارم بهت میگم از بعضی

لحاظ بد نمی گند ... که اجازه نداد وگفت:

-  یعنی چی اقا! دونفر همدیگر رو می خوان بزار بهم برسند. مشکل

خونواده دخترست، سنتی فکر می کنند میگن باید با خونواده بیایی،

اونا هم نمیان میگن ما شرکت نمی کنیم اینم بدبختی من بیچاره و

  دوتا آدم با معرفت پیدا نمیشه کمکم کنند، مثلا همین شما، آیا

حاضری با من بیایی ونقش برادر منوبرای دو ساعت بازی کنید. میایی؟

معلومه نمیایی! چرا باید بیایی! ُمرد اون زمونه که برای رضای خدا هزارتا کار

می کردند. امروزه کسی برای کسی قدمی برنمی داره چه

غریبه چه آشنا...

 بر بر نگاش کردم، مونده بودم حیرون، داره منو سر کار میذاره یا

واقعیتی رو میگه که بالاخره مجبور شدم یه حرفی بزنم

-  ببین  من نه سر پیازم نه ته پیاز، قصدم فقط این بود که شما رو از اون

  حال در بیارم این دختر خانوم رو نمی شناسم، درسته هم ولایتی من

باید باشه، چون خودم تو همین شهر بدنیا اومدم وزندگی می کنم ولی

اصلا نمی دونم اینکار درسته یا نه، حالا گیرم اومدیم توافقی هم حاصل

شد واونا پذیرفتند. ُخب بعد نمیگن داداش خرت کو؟ گفت:

-  فکر نکنم بگن، چون واقعیتش اینه که به خود دختر همه چی رو گفتم

واون می دونه خونواده من با این ازدواج موافق نیست فقط گفت یکی رو

بیاری، تمومه

 

-  عجب!

-  چی عجب ؟

-  هیچی همین جوری گفتم، حالا چه جوری با هم اشنا شدید تو اونجا این

اینجا

-  حقیقتش ما تو ی سازمان گردشگری مشغولیم و سالی یه بار از

طرف سازمان دور هم جمع می شیم، تقریبا چیزی شبیه جشن،

پارسال تو شهر شما بود. اینجوری با هاش اشنا شدم

-  خیلی خب، شاید قسمت شما ها اینجوری نوشته شده بود. فقط ببین

من یه رفیق دارم به اسم بهمن که همچی رو بهم  میگیم، می خوام یه

مشورتی با او داشته باشم، ببینم چی میگه، اولا از من بزرگتر دوما ضرری

نداره، نه تو رو می شناسه نه با تو کاری داره...

بعد از گذشت مدت کوتاهی، زل زده بود به چشام می خواست ببینه

جواب دوستم چی بود.

-   میگه اینکارو نمی کنم، ولی با این وجود نگران نباش من این کارو

  می کنم اونم برای رضای خدا چون سرم درد می کنه برای این کارها

 

... روزگار مث برق باد می گذره و تنها یه خاطره بجا میمونه، گوشیم زنگ

خورد

-  سلام سلام، بهمن تویی به به به! بابا ایول، یاد من کردی، مث اینکه

نبودی! کجا بودی؟... استانبول ... جدی میگی؟  تو رو خدا بیا دست

مارو بگیر ببر ما هم دل داریم، به جان تو الان ناخوداگاه یاد دوسه سال پیش

افتادم،  راست میگن دل به دل راه داره، خوشحالم کردی... چی! کدوم

موضوع، راجع به کدوم مرد حرف می زنی؟... اهان! اهان! فهمیدم، دیگه

دوسه سالی از اون ماجرا میگذره خوبه تو هنوز یادته، ول کن بابا، جان من

ول کن، چی بهت بگم، طرف عوضی اومده بود اینجا، باور کن دروغ نمی گم

منم با خونواده پسر موافق بودم یه جورایی حالیش نبود. اولش هم جان تو

بهش گفتم برو همشهری خودتو بگیر ولی گوش نکرد. عشق ودوست

داشتن این حرفا همش قصه است مال کتاباست، عشقی که با عقل جور

نباشه عشق نیست، ُخب دختر هم عاقل بود. نشست حسابی فکر کرد.

دید این ازدواج پایانی خوبی نداره، آدم هیچ وقت هم ولایتی خودش رو

نمیزاره کنار با غریبه وصلت کنه، دروغ چرا تا دختر رو دیدم یه دل

نه صد دل عاشقش شدم! طرف یکاره  اومده بود تو ولایت ما چه نقشه ای

برای خودش کشیده بود. یه دفعه بگه ما خودمون چلاقیم، نمی تونیم

انجیرمحلی بخوریم! خلاصه یه جوری رگ خواب  دل دختر رو پیدا کردم که

نگو نپرس، وبا زبون محلی اینقد بهش گفتم تا دختر دکش کرد. الان هم یه

دختر دارم، دومی هم تو راهه ، اجازه کار هم بهش ندادم، کار نبود مسخره

بازی بود. خودم از پس صدتا زندگی بر میام، ها ها ها جان تو مردم قاطی

کردن، بابا تو شهر خودت بگرد دختر پیدا کن چرا این همه راه میایی که

دختر از شهر ما ببری!...الو الو، گوش ات با منه ؟ هیچ صدایی ازت ندارم

بعد از یک سکوت و مکث چند ثانیه ای یه دفعه شنیدم گفت : فکر نمی

کردم اینقد نامرد باشی ، خیلی نامردی! و بلافاصله گوشی اش را قطع

کرد. هرکاری کردم که بتونم دوباره باهاش ارتباط داشته باشم گوشیش راه

نمی داد وقطع بود. بخدا خون خونمو می خوره، عجب دوره زمونه بدی شده

بعد از چند سال زنگ میزنه میگه خیلی نامردی بعد قطع می کنه ، نامرد

هم خودتی، یکی نیست ازش بپرسه من چه نامردی با تو کردم، تو رو خدا

ببین با کی دارم دوستی میکنم...