93/05/16
ن : منصور قلیزاده

همشهری

قطار با تلق تولوقش روی دوخط موازی ریل می گذشت. که زنگ گوشیم از

لاک خودم آورد بیرون

-  سلام بهمن تویی، دمت گرم چقد حال کردم صداتو دارم، کجا بودی کم

پیدایی ؟ چی گفتی صدا خوب نمیاد. آهان بهتر شد... دارم میرم ولایت،

ولی خدایی کوپه خوبی گیرم نیومد توی این کوپه بد جوری حالم گرفته

شده یا باید بچه گربه روی پای پسر بچه ببینم، یا پرنده بیچاره ای توی

قفس، تازه یکی هم  مث خودت عشق جدوله، باور کن از اول حرکت قطار

چنان با دقت فرو رفته توی جدول که نگو نپرس، یکی نیست آدم بخواد

دوکلمه باهاش درد دل کنه ، خلاصه جات خالیه ببین بعدن بهت زنگ میزنم

فکر کنم داریم به ایستگاه نزدیک می شیم، اهان! اهان! یه چیز دیگه، یه

رفیق عاشقی پیدا کردم جان تو از اول حرکت قطار تا الان رو صندلی جوری

چمباتمه زده که تا حالا اینجوری ندیده بودم، باور کن از تو عاشقتر، مث

اینکه کشتیاش غرق شده، ببینم می تونم ازش بپرسم موضوع چیه، نه

اینکه فضول باشم، نه! شاید بتونم کمکش کنم، من که ُبریدم از بس اونو

اینجوری دیدم، فکر کنم طرف خاطر خواه ست بد جوری کلید کرده قربون

تو، بازهم بهم زنگ بزن بهت میگم موضوع چی بوده، فعلا بای...

 منتظر اولین فرصت بودم که قطار به ایستگاه نزدیک ودوباره بعد از گذشت

زمانی کوتاه، وپیاده شدن چند مسافر حرکت خودرا برای ایستگاه آخر

شروع کرد . حساب کردم دیدم الان وقتشه که بپرسم

-  ببخشید خودکار تو جیبتون هست؟

سرشو آورد بالا بر بر منو نگاه کرد بعد پرسید " بله! "

-  عرض کردم خودکار دارید؟

دست کرد تو جیب پیرهنش و خودکار در آورد. تشکر نصفه نیمه کردم بعد

پرسیدم

- چقد هوای کوپه گرمه، دارم می پزم شما گرمتون نیست؟

 دوباره با بی میلی نگاهی انداخت گفت:

-  دل باید گرم باشه هوای بیرون مهم نیست

دیدم نه بابا، می شد باهاش گپی زد سریع گفتم" ای بابا! دل با پول گرم

میشه، داشته باشی گرمی نداشته باشی سردی، دروغ میگم بگو دروغ

میگی ! " خواستم ببینم چی میگه که یهوسردلش باز شد گفت:

-  دست رو دلم نزار که خون خونه!  فقط بهت بگم پول تنهاحلال مشکلات

نیست باید درکت کنند باید حرف تو رو بفهمند. حالا میخواد خونوادت باشه،

دوستت باشه فرقی نمی کنه میخواد هرکی باشه بعد گفت: می دونی

کجا دارم میرم ؟ اگه بهت بگم شاید خندت بگیره، دارم میرم خواستگاری!

باور کن، مسخره نیست تک وتنها، چون به من گیر دادند " چرا نباید دختر از

شهر خودت بگیری" این شد که مجبورم تنهایی برم، حقیقتش نمی دونم

چکار می تونم بکنم

-  پس بی دلیل نبود که از اول راه می بینم تو فکری، البته فضولی نمی

کنم ربطی هم به من نداره ولی مث یه داداش دارم بهت میگم از بعضی

لحاظ بد نمی گند ... که اجازه نداد وگفت:

-  یعنی چی اقا! دونفر همدیگر رو می خوان بزار بهم برسند. مشکل

خونواده دخترست، سنتی فکر می کنند میگن باید با خونواده بیایی،

اونا هم نمیان میگن ما شرکت نمی کنیم اینم بدبختی من بیچاره و

  دوتا آدم با معرفت پیدا نمیشه کمکم کنند، مثلا همین شما، آیا

حاضری با من بیایی ونقش برادر منوبرای دو ساعت بازی کنید. میایی؟

معلومه نمیایی! چرا باید بیایی! ُمرد اون زمونه که برای رضای خدا هزارتا کار

می کردند. امروزه کسی برای کسی قدمی برنمی داره چه

غریبه چه آشنا...

 بر بر نگاش کردم، مونده بودم حیرون، داره منو سر کار میذاره یا

واقعیتی رو میگه که بالاخره مجبور شدم یه حرفی بزنم

-  ببین  من نه سر پیازم نه ته پیاز، قصدم فقط این بود که شما رو از اون

  حال در بیارم این دختر خانوم رو نمی شناسم، درسته هم ولایتی من

باید باشه، چون خودم تو همین شهر بدنیا اومدم وزندگی می کنم ولی

اصلا نمی دونم اینکار درسته یا نه، حالا گیرم اومدیم توافقی هم حاصل

شد واونا پذیرفتند. ُخب بعد نمیگن داداش خرت کو؟ گفت:

-  فکر نکنم بگن، چون واقعیتش اینه که به خود دختر همه چی رو گفتم

واون می دونه خونواده من با این ازدواج موافق نیست فقط گفت یکی رو

بیاری، تمومه

 

-  عجب!

-  چی عجب ؟

-  هیچی همین جوری گفتم، حالا چه جوری با هم اشنا شدید تو اونجا این

اینجا

-  حقیقتش ما تو ی سازمان گردشگری مشغولیم و سالی یه بار از

طرف سازمان دور هم جمع می شیم، تقریبا چیزی شبیه جشن،

پارسال تو شهر شما بود. اینجوری با هاش اشنا شدم

-  خیلی خب، شاید قسمت شما ها اینجوری نوشته شده بود. فقط ببین

من یه رفیق دارم به اسم بهمن که همچی رو بهم  میگیم، می خوام یه

مشورتی با او داشته باشم، ببینم چی میگه، اولا از من بزرگتر دوما ضرری

نداره، نه تو رو می شناسه نه با تو کاری داره...

بعد از گذشت مدت کوتاهی، زل زده بود به چشام می خواست ببینه

جواب دوستم چی بود.

-   میگه اینکارو نمی کنم، ولی با این وجود نگران نباش من این کارو

  می کنم اونم برای رضای خدا چون سرم درد می کنه برای این کارها

 

... روزگار مث برق باد می گذره و تنها یه خاطره بجا میمونه، گوشیم زنگ

خورد

-  سلام سلام، بهمن تویی به به به! بابا ایول، یاد من کردی، مث اینکه

نبودی! کجا بودی؟... استانبول ... جدی میگی؟  تو رو خدا بیا دست

مارو بگیر ببر ما هم دل داریم، به جان تو الان ناخوداگاه یاد دوسه سال پیش

افتادم،  راست میگن دل به دل راه داره، خوشحالم کردی... چی! کدوم

موضوع، راجع به کدوم مرد حرف می زنی؟... اهان! اهان! فهمیدم، دیگه

دوسه سالی از اون ماجرا میگذره خوبه تو هنوز یادته، ول کن بابا، جان من

ول کن، چی بهت بگم، طرف عوضی اومده بود اینجا، باور کن دروغ نمی گم

منم با خونواده پسر موافق بودم یه جورایی حالیش نبود. اولش هم جان تو

بهش گفتم برو همشهری خودتو بگیر ولی گوش نکرد. عشق ودوست

داشتن این حرفا همش قصه است مال کتاباست، عشقی که با عقل جور

نباشه عشق نیست، ُخب دختر هم عاقل بود. نشست حسابی فکر کرد.

دید این ازدواج پایانی خوبی نداره، آدم هیچ وقت هم ولایتی خودش رو

نمیزاره کنار با غریبه وصلت کنه، دروغ چرا تا دختر رو دیدم یه دل

نه صد دل عاشقش شدم! طرف یکاره  اومده بود تو ولایت ما چه نقشه ای

برای خودش کشیده بود. یه دفعه بگه ما خودمون چلاقیم، نمی تونیم

انجیرمحلی بخوریم! خلاصه یه جوری رگ خواب  دل دختر رو پیدا کردم که

نگو نپرس، وبا زبون محلی اینقد بهش گفتم تا دختر دکش کرد. الان هم یه

دختر دارم، دومی هم تو راهه ، اجازه کار هم بهش ندادم، کار نبود مسخره

بازی بود. خودم از پس صدتا زندگی بر میام، ها ها ها جان تو مردم قاطی

کردن، بابا تو شهر خودت بگرد دختر پیدا کن چرا این همه راه میایی که

دختر از شهر ما ببری!...الو الو، گوش ات با منه ؟ هیچ صدایی ازت ندارم

بعد از یک سکوت و مکث چند ثانیه ای یه دفعه شنیدم گفت : فکر نمی

کردم اینقد نامرد باشی ، خیلی نامردی! و بلافاصله گوشی اش را قطع

کرد. هرکاری کردم که بتونم دوباره باهاش ارتباط داشته باشم گوشیش راه

نمی داد وقطع بود. بخدا خون خونمو می خوره، عجب دوره زمونه بدی شده

بعد از چند سال زنگ میزنه میگه خیلی نامردی بعد قطع می کنه ، نامرد

هم خودتی، یکی نیست ازش بپرسه من چه نامردی با تو کردم، تو رو خدا

ببین با کی دارم دوستی میکنم...

 

 




93/05/02
ن : منصور قلیزاده

شیله پیله

چقد دلم برای عمو طالب می سوزه بچه نداره واز وقتی هم زن عمو ُمرد زن نگرفت و تنها زندگی

می کنه، خیلی کم حوصله وبیقرار، ولی این بار خودش خواست مشکل دختر عمو زری رو با

پسر عمو حل کنه که اتفاقا حالا سرنرفتن به خونه اش دعوا بود. چون دوست نداشتم برم اونجا،

برم چکار کنم، پدرم می گفت: باشه مهم نیست ولی مادرم می گفت نه باید بیاد، به این پسربچه هیچ

اعتمادی نیست، ندیدی چه جوری دفعه قبلی شعله گاز رو روشن کرد. شانس آوردیم که رسیدیم

وگرنه معلوم نبود چه به سر ما می اومد اگه می خوای نبریش منم می مونم" نه سال بیشتر سن

نداشتم نحیف ولاغر با موهای نامرتب وچهره نگران که هنوز بلد نبود چه جوری بند کفش های

خود را ببندد و با زهم باید شاهد باشد که پدر با کلی بد وبیراه یادش دهد درست مثل الان " بخدا

این دیگه مایه آبروریزیه پسر من هنوزبلد نیست بند کفشش رو گره بزنه، کودن خرفت، ببین چی

دارم بهت میگم دفعه دیگه بلد نباشی هم از بیرون رفتن محرومت می کنم هم اینکه با همین کفش

محکم به سرت می کوبم طوری که درست وحسابی چشات دودو بزنه، متوّجه شدی؟ این که دیگه

کاری نداره یاد بگیر، حالا دقت کن، اول بند کفش رو اینجوری گره می زنی بعد ادامه بند رو

محکم می کنی توش، انگشت لمس شده ات رو بزار روش، بعد گره می زنی ببین اهان، اهان،

فهمیدی؟ " منم طبق معمول فقط سرم رو مث بز تکون میدادم امّا  بازهم نفهمیدم چی به چی شد.

که جرئت گفتنش رو نداشتم

...  ازگرمای تابستون کلافه ام و ازاینکه به زور مادر باید می رفتم بیزار، تا اینکه رسیدیم، یه

لحظه فکر کردم یکی مرده ، طوری که اگه دقت می کردم می تونستم حتی صدای قل قل قوری را

هم بشنوم، ظروف بلوری پر از میوه های فصل بود و عمو اصغروعمو اسدالله همراه زن عموها،

بدون اینکه با هم حرفی بزنن مشغول پوست گرفتن خیار بودن، در راه فهمیدم عمو طالب خیلی

دوست داشت مسبب خیری باشه برای وصل دوباره زندگی دخترعمو زری با پسر عمو که به

تازگی قهر کرده بودند چون معتقد بود که اگه آدم زن وشوهری را به یکدیگه نزدیک وباعث

زندگی دونفر باشه می تونه خونه ای در بهشت داشته باشه، ولی اینجا این دوتا زن عموها همه

چیز رو خراب می کردند و نمی گذاشتن عمو طالب به آرزوی خوبش برسه چون بقدری حرفهای

ریز ودرشت به هم گفتند که  تازه نزدیک بود دعوا هم بشه ، از طرفی بد جوری چشمم به ساعت

و وقت برنامه گوریل انگوری تلویزیون بود. ولی با این شرایط مشکل می شد تلویزیون که

درست روبروی من جا خوش کرده بود روشن کنم، این درحالی بود که دختر عموزری کوتاه نمی

اومد چراکه دروغ گویی بیش از حد  پسرعمو رو باعث این جدایی می دونست و می گفت "  فکر

می کردم با یه آدم ساده وبی شیله پیله ای دارم زندگی می کنم امّا نمی دونستم از این مرد مرموزتر

خودشه، این مرد اصلا یه روده راست تو شکمش نیست وبیش از این نمی تونم تحمل کنم و کاسه

صبرم تموم شده، اگه الان بگه ماست سفیده باور نمی کنم تو رو خدا ببینید منو به چه روزی

رسونده، فقط به فکر خودشه که شبش روز بشه وروزش شب خیال کرده من احمقم وتشخیص

نمیدم" به حرفای دختر عمو زری خیلی فکر کردم مخصوصا اون کلمه چی بود؟ اهان! شیله پیله،

اتفاقا رفتم پیش مادرم وپرسیدم " مامان شیله پیله یعنی چی؟ " که از زیر، مچ دستم رو چنان

نیشگونی گرفت که نفسم گرفت ولی مظلومانه گفت: "عزیزم برو بشین سر جات " منم در حالی که

مچ دستم رو مالش می دادم رفتم نشستم سرجام، سکوت حاکم شد هیچ صدایی نمی اومد تیک تاک

ساعت دیواری شنیده می شد تا اینکه دیدم پسر عمو بلند شد و فقط بربرنگاش کرد، گفت: " زری

همین دیگه، گفتی من یه آدم شیله پیله دروغی هستم آره؟ باشه، یعنی تو هیچ شیله پیله ای نداری؟

یعنی تو هیچ دروغی به من نمیگی باشه اشکالی نداره،عمو طالب ببخشیداینجا دیگه جای من

نیست" یهوعمو وزن عمو هم بلند وتند تند راهی راهرو درب خروجی شدند.عمو اسدالله بابای

دخترعمو زری یه کلام حرفی نزد وداشت همچنان خیار می خورد و نگاه می کرد. حالا بهترین

فرصت رو دیدم که تو این شلوغ پلوغی تلویزیون رو روشن کنم تا چشم عموطالب به  تلویزیون

افتاد گفت: "عمو جان چرا روشن کردی؟ به اندازه کافی اینجا سر صدا هست" کاشکی چشمم به

چشم پدر نمی افتاد که چه جوری به من خیره شده بود. گفتم "عمو می خوام برنامه گوریل انگوری

ببینم" که  پدر با تشرو عصبانیت گفت : خاموش کن  اون جعبه انگوری مسخره  رو، منم

بلافاصله خاموش کردم و نشستم گوشه ای وبالاخره بدون اینکه شامی خورده باشیم مهمونی تموم

شد. البته مهمونی نبود مسابقه فوتبال بود که هرکی می خواست یه گل بزنه تا برنده مسابقه باشه،

بیچاره عمو طالب نتونست کاری کنه، اونم به دلیل زن عمو هام که دوست داشتندعمو طالب به

جای خونه ای در بهشت در ته جهنم جا داشته باشه،  منم دلم خنک شد چون نزاشت برنامه خودم

رو ببینم ولی اون شب فهمیدم واقعا آدم بزرگا چه مشکلاتی دارند یه جورایی همدیگر رو قبول

ندارند وتنها حرف، حرف خودشونه! حالا با اون سوتی که  داده بودم می دونستم که باید منتظر

تهدید پدر برای بستن بند کفش باشم این شد که به ناچارمحکم  دست مادر رو گرفتم که شاید کمک

من باشه و اونم با لبخند آروم به من گفت: " دقیقا شیله پیله  یعنی این" هاج واج زل زدم به مادر

چون بازهم نفهمیدم یعنی، چی!




93/04/04
ن : منصور قلیزاده

جای همیشگی

دیشب تا صبح نخوابیدیم چه شب رویایی بود. به من گفت: امشبم میاد حالا هم لخت با یه شورت

باید کلنجاری داشته باشم با این سشوار لعنتی که بوی سیم پیچ سوخته وصدای وحشتناک فنش

نمی ذاره موی خیس حموم رفته ام رو خشک کنم ، ضربان قلبم تند می زنه و شرایط روحی

خوبی ندارم. راستی اگه بفهمه چی، فکر نمی کنم اتفاق خاصی بیفته، نهایتش میگه گورباباش !

خب این امر خوبی نیست. عجب حسن تصادفی، حلال زاده بود. پدر با سگرمه های تو هم رفته

ازدر ورودی اتاق، کادو بدست وارد شد. و یراست رفت اتاق نشیمن روی صندلی کنار پنجره رو

به خیابون نشست. سعی می کنم روبروی آینه طوری واستم که درست ببینمش، نکنه حالش خوب

نباشه که دیگه قوز بالا قوز میشه، نمی دونم چشه! این روزا اصلا روبراه نیست، امّا خوب شد

اومد، چون برای امشب می تونم چند چوق ازش بگیرم، با ناراحتی واندوه پرسید: " پسر، مادرت

کجاست ؟ "  از تو آینه جواب دادم " رفته بیرون درست نمی دونم کجا" فکر کنم صدای سشوار

نزاشت درست بشنوه، چون بر بر نگام کرد. دوباره پرسید: " خواهرات " شونه بالا انداختم یعنی،

چه می دونم ول کن دیگه، اونم دیگه هیچی نگفت... بیشتر از پدر، دلم به مادر خوش  که

وقتای دست تنگی بدادم می رسه،  می دونم چند سال داره جمع می کنه بره مکه، امّا خدا می دونه

از مکه واجبتر پسرش که هیچی نداره، بوی بد سیم پیچ سوخته ول کن نیست. خاموش کردم

وانداختم یه گوشه کاناپه، حالا باید از کمد لباس شیک ترین کت وشلوارم  رو انتخاب کنم  امّا نه،

باید لباس ساده بپوشم که به روحیه من نزدیکتر باشه، درست مثل خودش که همیشه مانتوی

وروسری ساده می دیدمش، آره! این جوری بهتر و البته ادکلن مناسب، اتفاقا دیشب به من گفت : "

متوجه هستی، بوی عطرت داره کم کم منو دیوونه می کنه"  هول هولکی به گوشیم نگاهی می

ندازم، هیچ خبری ازش نیست. باید سعی کنم گوشی بهتری بگیرم، نمی تونم از یاد ببرم که

چه جوری اون یکی گوشی رو  ناجوانمردا با موتور از پشت سرم، از گوشم قاپیدند که کونم

حسابی سوخت. ولی اینبار برای خرید گوشی باید گوش پدررو ببرم، امّا نمی دونم چرا این روزا

رفته تو لک، الان هم نمی خواد، سرشو از روی میز بلند کنه، تو رو خدا ببین چه جوری مث

آدمایی که امیدش به یاس مبدل شده، سرشو رو میز گذاشته، طوری صورتشو با دستاش

پوشنده که آدم غصش میگیره نگاش کنه، شاید فکر اینه چه جوری دوتا خواهری رو سر اخر

عمری راهی خونه بخت کنه ، یا اینکه خواب دامادی منو می بینه! ... زنگ خونه به صدا در

اومد. دیگه فکرکنم مادر اومده،  با حیرت دیدم چطور پدر یهو  سرشو بزوراز رو میز بلند کرد

و راست نشست پشت میزانگار نه انگار تا بحال ناخوش بود. با تشر گفت:

 " پسر مگه نمی شنوی زنگ خونه رو، ببین شاید مادرت پشت در باشه"

"خب بابا، یه چیزی بده می خوام برم خرید پول ندارم "

از روی صندلی بلند شد و دست کرد تو جیبش چهار تا ده تومنی داد و تذکر همیشگی " سعی کن

جنس خوب بخری" همین جوری که دست می کرد توی جیبش،  متوجه دستای چروکیده و رگای

 ورم کرده پوست دستش شدم، حتما باید کاری پیدا کنم واینقد مزاحمش نشم ، بالاخره مادراومد.

  فهمیدم همسایه پایینی، سفره ابوالفضل داشت. تا التماس دعای منو توپاگردراه پله شنید

بلافاصله بیست چوق داد. واز زبونش شنیدم َپکربودن پدر برای چیه

" امروز آخرین روز کاری پدرت بود وهمکاراش براش جشن گرفتند پدرت از امروز

بازنشست شد"

... بیشتر از این فرصت رو از دست ندادم واز خونه زدم بیرون، با چند شاخه گل مریمی و با

هزار امید وآرزو، رسیدم به جایی که پاتوق چند سال قبل زمان دانشجویی ما بود. دیگه ندیدمش،

نفهمیدم چی شد وکجا رفت. وچرا از من نا امید شد.  تا اینکه دیشب در غیاب مادرش از من دعوت

کرد وهنگام خداحافظی گفت: " نمی دونم به تو خوش گذشت یا نه؟ امّا به من که خیلی خوش

گذشت، ولی باید بیشتر دقت کنیم که کمتر خطر کنیم، امشب میام منتظرم باش، درست همون جای

همیشگی"

... خدای من! چقد اینجا شلوغ شده، همه گرم گفتگو هستند. می دونم قهوه دوس داره سریع دوتا

قهوه داغ گرفتم، مزمزه می کنم طمع قهوه تلخ رو، اوهمیشه قهوه دوست داشت. حتی برام فال

قهوه هم گرفته بود. شاخه گل های مریمی کاملا شادابی خودرا از دست دادند. و دیگه اون

عطربوی قبل رو ندارند. و قهوه اش سرد سرد، آروم سرم رو گذاشتم روی میز وبی

حرکت منتظرموندم درست مث یه تکه چوب، ولی ایمان دارم میاد به من که دیشب اینجوری

گفته بود. هرگز، خاطر ندارم رویای صادق به من دروغ گفته باشه، حتما میاد حتما...