داستان های کوتاه منصور

نمور بود وسردخانه در زیر زمین جای داشت از پله ها آروم آروم پایین می رفتند مرد مسئول کوته اندام لاغر استخوانی با ته ریش وبینی عقابی شکل جلو و زنی بلند بالا وسفید رویی با مانتویی قهوه ای،  آهسته بدنبال او قدم بر می داشت.  لامپ های سقف  راهرو یکی در میان خاموش بود ودلهره ای در دل زن انداخت سکوتی توام با ترس وجود زن را فرا گرفت ولی چاره ای نداشت برای شناسایی باید می رفت به اتاقی رسیدند. مرد قفل اتاقی را با کلیدی باز و در جلوی صندوقی بزرگ که دارای کشوهایی بود ایستادند.  زن کاملا روحیه خود را باخته بود . در این لحظه  مرد در حالی  که صدای سرفه اش در اتاق پیچیده بود. شروع کرد به باز کردن یکی از کشوها  بعد نگاهش را به طرف زن برگرداند طوری که می توانست به راحتی ترس را از چشمان او تماشا کند.  گفت:

-    خب نگاه کنید خانوم ببینید خودشه

اینجا بود که زن متوجه قضیه شد حالا باید شناسایی را شروع کند کلمات درست از حنجره زن خارج نمی شد . طوری که از ته چاه شنیده می شد. آروم پرسید : چی رو باید ببینم !

و  مرد با تعجب گفت:

-  مگه برای شناسایی نیومدی خب شناسایی کنید هرچند که تا الان من یه زن تنها رو برای شناسایی ندیدم معمولا بستگان مرحوم که مرد هستن اینجا حضور دارن، نه زن تنها!

زن دوست نداشت راز زندگی خود را بازگو کند تنها اشاره اش این بود

-  شما چرا فکر می کنید که می ترسم، بعدش به کسی ربطی نداره که چرا تنها  اومدم  

- خانوم قصدم فضولی نبود بیشتر نظرم رعایت حال شما بود. خب شناسایی کنید

-  اما صورت اینا که اینجوری معلوم نیست

-  بله بله درست می گید، الان سعی می کنم صورت مرحوم معلوم باشه

 جنازه پوشیده در کاور مخصوصی بود و مرد سریع زیپ کاور انها رو باز، طوری که صورت مرده معلوم می شد.  زن بعد از دیدن  صورت گفت:

- آه !    نه این نیست  خدا رحمتش کنه چقد جوون بود.

-  درسته خانوم،  درسته جوون بود. مرگ پیر جوون نمی شناسه، همه باید بمیریم و حیف که می میریم مخصوصا بیشتر حیف برای اونایی که از زندگی هیچی نفهمیدن ، خب بگذریم کشوی بعدی

-  نه این نیست

-  خانوم ببخشید می تونم بپرسم مرحوم چند ساله بود

-  حدود شصت سال

-   اهان شصت سال هم پیر نیست حتما خیلی به شما نزدیک بود نمی دونم شاید خدای نکرده شوهر شما باشه ایا درست حدس می زنم شوهر شما بود.؟  بعد کشوی بعدی را باز کرد.

منتظر جواب زن بود وزن بی تفاوت تنها با دقت منتظرنگاه  به جنازه بعدی بود.  مکثی کرد وبا تردید گفت:

-  نه

-  گفتید نه ! متوجه نشدم منظورتون شوهر تون نبود

 در حالی که کشوی بعدی را باز نکرده بست و زیر لب گفت:  " نمی تونه باشه چون خانومه " و کشوی  بعدی هم " این یکی هم نه چون بچه س ، ببخشید خانوم  بالاخره متوجه نشدم این مرحوم شوهر شماست؟

-  نه پدرم بود. که کاشکی نبود.  از بس مادرم رو زجر داد

بعد از باز کردن اخرین کشو گفت:

- این اخرین کشو بود در مورد پدرتون باید بگم واقعیت اینه که شما نمی تونید هیچ مردی رو پیدا کنید که خوب مطلق باشه وهمین طور نمی تونید هیچ مردی رو پیدا کنید که بد مطلق باشه ما مردا نه خوبیم ونه بد بهر صورت  خانوم جنازه های ما همیناست  

زن در این لحظه مات متحیر زل زدبه چشمای مرد وگفت:

-  عجیبه چون بخش پذیرش به من گفت  یه جنازه ای رو دیشب بردن بخش سردخونه

-  چطور بخش پذیرش به شما اینو گفته می بینید که نیست . راستی شما چطور متوجه شدید که پدرتونو اوردن اینجا ؟

-   فقط می دونم دیشب مردی به خونه مادرم  زنگ زد که یکی از بستگان شما تصادف کرده بعد خودش بردش نزدیک این بیمارستان اینجور که دیده بود. گویا پلیس وارد ماجرا شد وبه داخل بیمارستان بردن که مادرم  همون ساعت منو در جریان گذاشت

- اهان فهمیدم خانوم  موضوع چیه ، این بابایی که زنگ زده حتما شماره تماس پدرتونو پیدا کرده و زنگی زد تا دچار عذاب وجدان نشه، فکر کرده اگه زنده باشه بیمارستان نجاتش میده ، اینه که نزدیک بیمارستان رها کرده حالا چه جوری پلیس با خبر شده برام معماست

- ولی اینجور که می گفت دیده که پلیس اونو آورده داخل بیمارستان که الان نیست

- تا اونجا که من می دونم معمولا جنازه رو به پزشک قانونی می برن...  با مکث و بی رمقی چیزی به ذهنش رسید " گفتید چه وقت زنگ زده"

-  باید حدود دوازده شب باشه

-   بزار از علی نگهبون شب بپرسم  چون اون باید بدونه علاوه بر نگهبونی کلید سرد خونه هم باهاشه ...

پس از تمام شدن تماس ، گوشی رو خاموش و با تعجب گفت : ببخشید خانوم شما مطمئنید که پدرتونو می شناسید

- بله! یعنی چی؟

-        اینجور که علی نگهبون می گفت متاسفانه فرمایش شما درسته چون  وسطای دیشب یه تصادفی از سر، که به جدول خیابون برخورد کرده بود اوردن اینجا اونم به کشوی شماره سه قرار داد

-  میشه دوباره ببینم

-  بله خانوم بله ، دوباره با دقت ببینید

 دوباره کشوی شماره سه رو باز کرد اینبار با دقت نگاه کرد...

-  فکر کنم خودشه

-   متوجه نمیشم  خانوم فکر می کنید خودشه!

همین جور که به جنازه زل زده بود آروم گفت:

-   حقیقتش دو سه ، سالی هست که پدرم رو ندیدم  به خونه پدرم رفت امدی نداشتم  وقتی می رفتم که پدرم نباشه ونبینمش از دستش ناراحت بودم، مادرم رو خیلی اذیت می کرد خیلی زیاد چه جوری بگم انقد با نیش کنایه مادرم رو زجر می داد که دیگه از دستش به ستوه امده بود این گوشه کنایه ها این تحقیرها برای مادرم از هزار تا فحش شکنجه آورتر بود . خرجی نمی داد فحش هم می داد بعد نگاه بیشتری به چهره جنازه پدر انداخت و با مکث بیشتری گفت: درسته خودشه

همین موقع تنها اشاره مرد مسئول این بود.

-   عجب! تازه متوجه شدم، چون کمتر بستگانی رو من اینجا به خونسردی شما دیدم الان فهمیدم موضوع چیه، شما دل خوشی از پدرتون ندارید. بعد با اکراه همینجور که نگاه به جنازه می کرد گفت: اره  خانوم از قیافش معلومه ، آدم روبراهی نیست. ببینید چقد صورتش کریه المنظر، بخاطر عمل بدش که قیافه رو تغییر میده  بیخود نیست با این وضع دنیا رو ترک کرد عذاب مجازات دنیا یعنی این!

زن در حالی که محزون  به پدرش نگاه می کرد به ناگاه حالت چهره اش تغییر کرد و زل زد به مرد و با ناراحتی  گفت :  

-  واقعا قباحت داره اقا !  شما حق ندارید به پدر من توهین  کنیدهر چقد بد باشه بازهم پدرمه فهمیدید.  قیافه پدرم اصلا کریه نیست  اتفاقا خیلی زیباست بهتر که دیگه خفه شید و مراقب حرف زدنتون باشید.

و اینجا بود که  بغض زن ترکید وبی اراده  هق هق شروع کرد به گریه  و بغل کردن وبوسیدن صورت پدر ،  و اینکه  "  پدر چرا به مامان توهین می کردی چرا تحقیرش می کردی چرا کاری کردی همه با ما ترک رابطه کنن  چرا کاری کردی که دو سه سال تو رو نبینم پدر چرا چرا وحالا چرا رفتی!!! "

مرد مسئول جا خورد چون اصلا انتظار این حرفارو و اینجور گریه وزاری را ازاین زن خونسرد نداشت  طوری که نطقش بسته شد تنها اشاره کرد...

-  بله دخترم بله دخترم ! ببخشید خدا رحمتش کنه نور به قبرش بباره آدم خوبی بود.  ایکاش در کنار شما کسی بود اینجوری خیلی سخته ، بهتر که تشریف ببرید برای بستن پرونده پدرتون اقدام و البته لطفا حق الزحمه مرا نیز پرداخت کنید...

... راهرو سوت کور ، لامپ ها یکی در میان خاموش وزن با حالت زار نزار بدنبال راه پله خروجی  ومرد نیز بدنبال کلید قفل اتاق سردخانه

 

نوشته شده در ۹۴/۰۱/۱۸ساعت 1:16 AM توسط منصور قلیزاده|

این روزا غلام، دلهره ای تو دلم انداخت که نگو نپرس،  بیچاره بد جوری دستشو رو کرد. کاری کرد که بین اهالی پچ پچی پیچید که آدم ترسو وبزدلی واز سایه خودش هم می ترسه ودرست وقتی خبر بیشتر شد که  دوتا گرگ که می دیدنمی تونست گله رو خوب جمع کنه در نتیجه گرگا می اومدند چند تا لاشه بره می زاشتن ومی رفتندهمین باعث شد کمتر کسی بهش اعتماد کنه پس گوسفند بی گوسفند وقتی گوسفندی نباشه گله داری هم نیست و دیگه چاره ای براش نمونده بود.  جز گوشه گیری ومنزوی شدن، اینقد این خبر بد پخش شد که دختر اقا سید جواد هم حاضر نشد زنش بشه، گفت من زن آدم ترسو نمیشم  بیچاره نمی دونست من قبلا رگ خوابش رو پیدا کرده بودم. تا اینکه فهمید با دختر اقا سید جواد رفت آمدی دارم نفهمیدم چی شد که اونم اومد تمام دارایی اش که دوتا بره ویک اسب بود فروخت و دلیلش هم هیچ کس نفهمید. نزدیکای عید بود. منو دید تا دید گفت : وقت کردی یه نوک پا بیا کارت دارم منم رفتم پیشش ... گفت:

-  تو رفیق منی؟  

-   خب اره چطور مگه ؟

-   مطمئنی رفیق منی ؟

موندم چی بهش بگم،  شصتم خبر دار شد که حتما بویی از خاطر خواهی من و دختر اقا سید جواد برده با این وجود خودم رو از تک تا ننداختم  گفتم  " منو اوردی اینجا اینو بگی، موضوع چیه ؟" بی حوصله بود جلوی پاش هم یه کارتون مقوایی افتاده که یه چیزی توش تکون می خورد. گفت: هیچی می خواستم بدونم تو که منو ترسو نمی دونی ؟ گفتم نه تو ترسو نیستی! گفت: خوبه، خیلی خوبه ، لااقل تومنو امیدوار کردی، یهو دستش رفت داخل کارتون  یه بچه گربه رو درآورد وبه من نشون داد... تازه گرفته بود واز دیدنش لذت می برد . بعد شیشه شیری چپاند تو حلقش وبچه گربه هم قورت قورت نوش جان می کرد. گفت:

" قشنگه؟  " با بی میلی گفتم بچه گربه کجاش  قشنگه! بیخود نیست مردم میگن تو دیوونه شدی رفتی دار ندارتو فروختی  اینو بخری، خیره شد به چشام بعد با طعنه گفت : تو  به این می گی بچه گربه ؟  من بخاطرش هرچی داشتم فروختم که اینو بگیرم، احساس خوبی نداشتم گفتم: خب نگفتی، چرا بابتش   همه زندگیتو فروختی؟  خندید گفت:

-  تو به یه اسب دوتا بره میگی همه زندگی واقعا مسخره است معلوم که هنوز زندگی رو نمی شناسی ببین مرتضی زندگی برای من داشتن یه زن خوبه که ادم رو قبول داشته باشه، به این میگن زندگی بعدش یعنی تو هنوز فرق بین یوز وبچه گربه رو  تشخیص نمی دی!

خیره شدم با تعجب پرسیدم یعنی چی یوز؟ گفت: " خب این یوز پلنگه"  ترسیدم فکر اینجارو نکرده بودم  البته شنیده بودم که چنتا یوز پلنگ تو منطقه ما هست و از تعریف هایی که تو این مدت دهن به دهن شنیده بودم ازشدت ترس قالب تهی کرده بودم  ولی تا حالا توله یوز رو از نزدیک ندیده بودم با ترس ولرز نزدیکتر شدم چشای خواب الوده پفی داشت درست شبیه بچه گربه که سر پستونک شیشه شیر رو می مکید .  دوباره پرسیدم خب نگفتی چرا رفتی اینو خریدی یهو زل زد به چشمام گفت: خوب برای گرفتن انتقام!

 دیدم از انتقام گرفتن حرف می زنه. با تته پته پرسیدم از کی؟ گفت:

-   از خیلی ادما که به ظاهر دوستن اما در باطن گرگ که می خوان ریشه ادمو خشک کنن و فقط فکر خودشونن یه روزهایی باورشون داشتم ولی الان باورشون ندارم اونایی که منو ترسو می دونن باید بدونن که دارم یوز بزرگ می کنم ، باید حساب کار دستشون بیاد.

دیدم بد جوری بازی عشقی رو باخته وقاطی کرده که حاضر شده بخاطرش اینو از شکارچی پیر بخره شکارچی که از توله روباه، بچه خرس گرفته تا مارمی فروخت و از اینکه می خواد یوز بزرگ کنه که انتقام بگیره شوکه هستم پس حرف مردم راست بود. که غلام دیوونه شده  ولی این دیگه خیلی قبولش سخته یه جوری بهش وانمود کردم که قافیه رو نباختم گفتم

-  ببین غلام خیلی چیزها هست که دست ادم نیست یهواتفاق می افته ولی میشه مثل دوتا مرد نشست موضوع رو حل کرد. فقط این نکته رو بهت گوشزد می کنم که تا دیر نشده بیش از این خودتو درگیر یوز نکن چون می دونم که می دونی یوز با کسی شوخی نداره  

سکوت معنی داری کرد و نگاه اش به پنجره روبه اسمون بود وتوله یوز در بغلش. جوونی می بینم عبوس ونا متعادل ، با چشمانی همچون چشم کودک  که می خواد انتقام بگیره بعد از سکوت آروم گفت : ببین مرتضی حالا یه چیزی من می خوام بهت بگم خوب گوش کن ، به من بگو نبین نمی بینم، بگو نشنو نمی شنوم، اما به من نگو نفهم چون من خوب می فهمم دوربرم چی میگذره اگه میگند من از گرگ می ترسم دروغ نیست چون بچه بودم، دیدم چطور گرگا اومدند و پدرم از ترس اینکه منو تکه پاره نکنند بغل کرده وبا چوب سرشون می زد قیافه ترسناک سه تا گرگ با اون دندونای تیز  بزرگ وصدایی که از ته گلویشون شنیده می شد و چشمایی که بوی خون می فهمیدند و طرز نیم خیز بودنشون  به دنبال کوچکترین فرصتی بودن که پاره پاره ات کنند هنوز از خاطرم نرفته واگه نبود کمک چنتا از اهالی که بطور شانسی عبور می کردن معلوم نبود چی به سر، ما می اومد، اره مرتضی من این چیزا رو دیدم  ولی دیگه اجازه نمی دم هیچ گرگی بخواد از این ترسم سواستفاده کنه وزندگی ام رو از من بگیره...

فهمیدم بیخود منو اینجا نیاورده باید منتظر حوادث بعدی باشم چون وقتی ادم برسه به مرز جنون دیگه براش فرقی نداره که چه می خواد پیش بیاد، کار خودش رو می کنه،  من هم کار خودم رو کردم ودختر اقا سید جواد رو گرفتم  چون منم بد جوری دیوونه شده بودم و طبق رسم رسوم بعضی از اهالی رو هم به شام دعوت که اتفاقا همه اومده بودن جز غلام که  بعد از اون شب  یهو نیست شد  و اصلا معلوم نشد کجا رفته بود .

حالا کاری ندارم که چطور بعضیا اسمون ریسمون الکی می بافتن که هر شب یوزی رو می بینن به ده نزدیک وبه سرعت هم دور می شه،  ناپدید شدن غلام نگرانی هایی برای اهالی درست کرده بود و روزی نبود که اسمش تو دهن مردم شنیده نشه البته می دونستند نقشه انتقام داره ولی نمی دونستند به قصد کی ، جز من  که حقیقت ماجرا رو می دونستم ، اگه غلام از گرگ می ترسید من از یوز می ترسم و از ترس بعضی شبا خوابم نمی بره طوری که خواب یوز می بینم  از ترس بلند میشم این رازی بود که هیچ وقت دوست نداشتم کسی بفهمه چون قرار نیست ادم دستشو برای هرکی رو کنه ! حالا هم نمی دونم با این بی همه چی غلام چکار کنم  که یهو اومد تو زندگیم و یه دلهره ترس تو دلم مثل شعله انداخت  که از خود اتیش بیشترداره منو می سوزنه. چون هیچ وقت حرف آخرش یادم نمیره " دیگه اجازه نمی دم هیچ گرگی زندگی ام رو از من بگیره"

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۲۲ساعت 6:36 AM توسط منصور قلیزاده|

سردرگم وگیجم اینجوری نبودم کم کم شدم خیال پرداز وناباور ساعت ها می شینم و با خودم کلنجار میرم ای کاش جواب رد بهش نمی دادم و دوستیمو ن رو قطع نمی کردم یا با اون یکی عصبی نمی شدم وهزار فحش بد بیراه نثارش نمی کردم، چه دوستی های کم دوام وبی خاصیتی بخدا نوبر، عجول بودن هم دردسر شده برام، فکر کنم احتیاج به ریکاوری دارم نباید مغرور می شدم و هزاربار مهندس مهندس بارخود نمی کردم، خب مهندس هستم ولی چه لزومی داره تابلو در دست سر چهاراه بایستم تا دیگرون بفهمند نیازی به این کار نبود.

باور کن با این روش مرد زندگی من پیدا نمی شه باید بیشتر با خودم صادق باشم وکمتر خودخواه، بهترین دوستانمو بابت غرور از دست دادم تنهایی تا مغز استخونم پیش رفته ومنو عذاب می ده دوستان همه صاحب شوهر وهرکدوم چند شکم هم زائیده اند غیر از من احمق که دیر از خواب بلند شدم، خب مقصر بودم والانم دارم چوب حماقتم رو می خورم، تعادل روحیم داغونه تا اونجا که مشاوررفتم می دونی چی میگه ؟ از این حرفای چرت وپرت" خانوم شما باید تعادل روحی خودتو پیدا کنی تا با تغییرات رفتاری روبرو نشی"

... چی گفتی ؟...نمی شنوم منا

... چی گفتی بلندتر حرف بزن؟

... میگی چی شده!

هیچی، فقط گاهی قاطی می کنم جایی که باید بخندم گریه ! وجایی که باید گریه کنم می خندم برای دوستم سیمین باید بشناسیش، حالات روحی خودمو گفتم، دیوونه به من میگه تو هیچیت نیست، تو به مرحله حق الیقین عارفانه رسیدی! این تغییر فقط مختص به عارفان بزرگه، بی شرف یه بچه توپولی مپلی خوشگل داره حواسش پرته نمی فهمه که چی داره به من می بافه، یکی نیست بهش بگه، نمی خوام به مرحله حق الیقین عارفانه برسم من فقط می خوام یه شوهر خوب داشته باشم وزندگی کنم یک زندگی ساده توام با عشق وچرا دروغ، یه یا دو بچه اگه شکم اول هم دوقلو باشه که چه بهتر یه پسر ویه دختر، حالا این حرفای منو نبری بهش بگی بین خودمون بمونه، جان تو گفتیم میریم دانشگاه که بعدش بریم زایشگاه، دانشگاش درست شد وتموم اما زایشگاش مونده که یکی بیاد مارو خبر کنه،

... کوفت زهرمار چرا داری کرکرمی خندی خب دارم بدبختیمو به ات میگم، نه اینکه دست پا چلفتی باشم وکسی دور بر من نباشه، نه اینجوریا هم نیست پس بزار اعتراف کنم که چند تجربه عشقی هم داشتم ولی ته اونا خوب از کار در نیومد  اولین کسی که باهاش اشنا شدم مردی بود بلند قامت باچهره ای سبز رو و لبخندی همیشه بر لبش که تونست منو جذب خودش کنه ولی  گوشه گیر ومنزوی من خواهان اجتماع بودم و دوست داشتم به روز باشم، چون جنسش با جنس من جورنبود قطعش کردم یا اون یکی، اجتماعی قد کوتاه چاق و تا حدی هم ورزشکار رزمی ولی اصلا رک راست نبود تازه  شیله پیله هم تو کارش بود همین کافی بود که قبول نکنم  وسومی که هیچ شیله پیله ای نداشت وآدم رک راستی بود هم نپذیرفتم می دونی چرا ؟ چون می گفت با من باش برای همیشه ولی بدون هیچ ازدواجی با ورقه سفید ! نمی فهمیدم  این لعنتی ورقه سفید دیگه چه کوفت وزهر ماری تا اینکه فهمیدم منظورش اینه که با هم باشیم بدون عقد رسمی، شب روز بدون بچه تا ابد، دیدم این یکی دیگه عروسک ماده می خواد نه یک زن واقعی با خصوصیت روحی وروانی مختص زنانه و چهارمی مذهبی بود با قید بندهای مخصوص خودش که با روحی من جور نبود چون من یک زن مذهبی نبودم خلاصه انتخابای من همه غلط از کار دراومد نمی دونم منا شاید به پای شانس اقبال باید نوشت که هرکه با من اشنا شد عتیقه از کار در اومد. 

منا حقیقتش  می ترسم که مث دختر راهبه ها از دنیا برم... حالا خوبه مستقل هستم واز پدر مادر جدا خب بی دلیل نیست  می خوام مستقل باشم  دیگه کسی ازم نپرسه کجا داری میری ویا کی میایی خونه !  و از همه مهمتر دستم تو جیب خودمه، هرچن اتاقش بزرگ نیست اما از اون جایی که  انتخاب من باید پنجره رو به خیابون باشه زیاد پیدا کردنش سخت نبود. زیاد مردم با سر صدای خیابون موافق نیستن ولی من دوست دارم رفت آمد مردم رو ببینم، می شینم کنار پنجره وحرکت اونا رو تعقیب می کنم ، البته اجاره ای و سعی کردم زیاد دور برمو پر نکنم  چون خوش نشینی رو دوست دارم هرسال یه جا، شدیم مارکوپلو، گفتم پلو یاد برنج افتادم روی اجاق گذاشتم یه وقت ته نگیره در ضمن  یه  میز تحریر با صندلی چوبی خوشگلی که یار همیشگی منه و الانم ارنجم  رو میز تکیه دادم ودارم برات از شرح ماوقع زندگی خودم  میگم، می خوای بدونی  دیگه چی دارم یه کتابخونه کوچک از نویسنده های خودی غیر خودی ویه چرخ خیاطی یه یخچال یه اجاق واز همه مهمتر یه تخت خواب وسه تا عروسک و یه میز ناهار خوری چهار نفری که امروز برای من حمل می کنن. حتی کرایه بار آن را پرداختم حتما دوست داری بدونی چرا میز چهار نفری! خب می خوام بر سر سه صندلی دیگه به یاد آرزوهای انجام نگرفته سه تا عروسک که خریدم بزارم وبا اونا درد دل کنم مث الان که دارم با تو درد دل می کنم  یه مرد ودوتا بچه موهومی، واقعی که پیدا نشد تازه با این وضعیتی که درست کردن باید تنهایی رو بخوبی نشونه بگیرم یه وقت فکر نکنی نا امید م نه اصلا ابدا، خیلی دلشون بخواد من زنشون بشم اولا مهندسم در ثانی خیلی هم خوشگلم مگه رویا ازدواج کرد چی شد هیچی، با دوتا دختر خوشگل جدا شد ویا میترا، یا نازی بیچاره که نمی شناسیش اینقد تو دست این اون به بازی گرفتنش تا هرزه شد. اخ بمیرم براش، گاهی به من زنگ می زنه ، فقط ازدواج کردن که نیست حواسم خیلی جمع تر از اونیه که تو فکر می کنی، به جنس مردا نمیشه اعتماد کرد.

تازگیا نر خر پیر سگ همش دنبال منه  و اس عاشقانه می ده نمی دونستم زن بچه داره تا اینکه  فهمیدم  همین که فهمیدم بیشعور گفت : صیغه میشی! یا اون یکی داره دون ژون بازی در میاره برام، معلوم نیست بی شرف چنتا دوست دختر داره با همه هست با هیچ کس نیست و کم کم بدش نمی اومد رابطه احساسی رو به رابطه جنسی نزدیک کنه که در رفتم اصلا حیوون بود . اما تا دلت بخواد جذاب،  من که بخدا از این مردا هیچی سر در نیاوردم ونفهمیدم کی به کیه، مرده شورشونو ببرن حال به هم زنن دخترا رو اسکل خودشون کردن ولی منا خدا شاهد عین حقیقتو دارم میگم با همه این حرفایی که به ات زدم هنوز چشم براه هستم که شاید روزی روزگاری اونی که آرزومه پیدا بشه اینو دارم از ته قلب میگم خدا رو چی دیدی شاید جور شد نا امید نیستم ، هم برای تو هم برای خودم ، تو چه فکر می کنی بالاخره پیدا میشه یا نه ولی از خدا میخوام که تو زودتر از من پیدا کنی چون تو خیلی خوبی خیلی بهتر از من، راستی، راستی ، یه چیز دیگه یه پیشنهاد دارم اگه دوست داشتی وتونستی ماما باباتو راضی کنی بیا با هم زندگی کنیم هر چه باشه ما دوتا دختر هستیم که همدیگر رو بهتر درک می کنیم، البته اگه گذاشتن ! آه آه بوی  سوختگی بلند شد. منا جون شرمنده فکراتو بکن فعلا...

نوشته شده در ۹۳/۱۱/۲۴ساعت 7:49 AM توسط منصور قلیزاده|


آخرين مطالب
» کریه المنظر
» گرگ
» آرزوی حقیقی
» لذت زندگی
» من تو او
» محبوبه
» نذری
» امانتی زری خانوم
» زمین گیر
» دیوونه
Design By : Pars Skin