93/05/02
ن : منصور قلیزاده

شیله پیله

چقد دلم برای عمو طالب می سوزه بچه نداره واز وقتی هم زن عمو ُمرد زن نگرفت و تنها زندگی

می کنه، خیلی کم حوصله وبیقرار، ولی این بار خودش خواست مشکل دختر عمو زری رو با

پسر عمو حل کنه که اتفاقا حالا سرنرفتن به خونه اش دعوا بود. چون دوست نداشتم برم اونجا،

برم چکار کنم، پدرم می گفت: باشه مهم نیست ولی مادرم می گفت نه باید بیاد، به این پسربچه هیچ

اعتمادی نیست، ندیدی چه جوری دفعه قبلی شعله گاز رو روشن کرد. شانس آوردیم که رسیدیم

وگرنه معلوم نبود چه به سر ما می اومد اگه می خوای نبریش منم می مونم" نه سال بیشتر سن

نداشتم نحیف ولاغر با موهای نامرتب وچهره نگران که هنوز بلد نبود چه جوری بند کفش های

خود را ببندد و با زهم باید شاهد باشد که پدر با کلی بد وبیراه یادش دهد درست مثل الان " بخدا

این دیگه مایه آبروریزیه پسر من هنوزبلد نیست بند کفشش رو گره بزنه، کودن خرفت، ببین چی

دارم بهت میگم دفعه دیگه بلد نباشی هم از بیرون رفتن محرومت می کنم هم اینکه با همین کفش

محکم به سرت می کوبم طوری که درست وحسابی چشات دودو بزنه، متوّجه شدی؟ این که دیگه

کاری نداره یاد بگیر، حالا دقت کن، اول بند کفش رو اینجوری گره می زنی بعد ادامه بند رو

محکم می کنی توش، انگشت لمس شده ات رو بزار روش، بعد گره می زنی ببین اهان، اهان،

فهمیدی؟ " منم طبق معمول فقط سرم رو مث بز تکون میدادم امّا  بازهم نفهمیدم چی به چی شد.

که جرئت گفتنش رو نداشتم،  ازگرمای تابستون کلافه ام و ازاینکه به زور مادر باید می رفتم

بیزار، تا اینکه رسیدیم، یه لحظه فکر کردم یکی مرده ، طوری که اگه دقت می کردم می تونستم

حتی صدای قل قل قوری را هم بشنوم، ظروف بلوری پر از میوه های فصل بود و عمو اصغر

وعمو اسدالله همراه زن عموها، بدون اینکه با هم حرفی بزنن مشغول پوست گرفتن خیار بودن،

در راه فهمیدم عمو طالب خیلی دوست داشت مسبب خیری باشه برای وصل دوباره زندگی دختر

عمو زری با پسر عمو که به تازگی قهر کرده بودند چون معتقد بود که اگه آدم زن وشوهری را به

یکدیگه نزدیک وباعث زندگی دونفر باشه می تونه خونه ای در بهشت داشته باشه، ولی اینجا این

دوتا زن عموها همه چیز رو خراب می کردند و نمی گذاشتن عمو طالب به آرزوی خوبش برسه

چون بقدری حرفهای ریز ودرشت به هم گفتند که  تازه نزدیک بود دعوا هم بشه ، از طرفی

  بد جوری چشمم به ساعت و وقت برنامه گوریل انگوری تلویزیون بود. ولی با این شرایط

شرایط مشکل می شد تلویزیون که درست روبروی من جا خوش کرده بود روشن کنم، این در

حالی بود که دختر عموزری کوتاه نمی اومد چراکه دروغ گویی بیش از حد  پسرعمو رو باعث

این جدایی می دونست و می گفت "  فکر می کردم باادم ساده وبی شیله پیله ای دارم زندگی می کنم

امّا نمی دونستم از این مرد مرموزتر خودشه، این مرد اصلا یه روده راست تو شکمش نیست

وبیش از این نمی تونم تحمل کنم و کاسه صبرم تموم شده، اگه الان بگه ماست سفیده باور نمی کنم

تو رو خدا ببینید منو به چه روزی رسونده، فقط به فکر خودشه که شبش روز بشه وروزش شب

خیال کرده من احمقم وتشخیص نمیدم" به حرفای دختر عمو زری خیلی فکر کردم مخصوصا اون

کلمه چی بود؟ اهان! شیله پیله، اتفاقا رفتم پیش مادرم وپرسیدم " مامان شیله پیله یعنی چی؟ " که

از زیر، مچ دستم رو چنان نیشگونی گرفت که نفسم گرفت ولی مظلومانه گفت: "عزیزم برو بشین

سر جات " منم در حالی که مچ دستم رو مالش می دادم رفتم نشستم سرجام، سکوت حاکم شد هیچ

صدایی نمی اومد تیک تاک ساعت دیواری شنیده می شد تا اینکه دیدم پسر عمو بلند شد و فقط

بربرنگاش کرد، گفت: " زری همین دیگه، گفتی من یه آدم شیله پیله دروغی هستم آره؟ باشه،

یعنی تو هیچ شیله پیله ای نداری؟ یعنی تو هیچ دروغی به من نمیگی باشه اشکالی نداره،عمو

طالب ببخشیداینجا دیگه جای من نیست" یهوعمو وزن عمو هم بلند وتند تند راهی راهرو درب

خروجی شدند.عمو اسدالله بابای دخترعمو زری یه کلام حرفی نزد وداشت همچنان خیار می

خورد و نگاه می کرد. حالا بهترین فرصت رو دیدم که تو این شلوغ پلوغی تلویزیون رو روشن

کنم تا چشم عموطالب به  تلویزیون افتاد گفت: "عمو جان چرا روشن کردی؟ به اندازه کافی اینجا

سر صدا هست" کاشکی چشمم به چشم پدر نمی افتاد که چه جوری به من خیره شده بود. گفتم

"عمو می خوام برنامه گوریل انگوری ببینم" که  پدر با تشرو عصبانیت گفت : ببند اون جعبه

انگوری مسخره  رو، منم بلافاصله خاموش کردم و نشستم گوشه ای وبالاخره بدون اینکه شامی

خورده باشیم مهمونی تموم شد. البته مهمونی نبود مسابقه فوتبال بود که هرکی می خواست یه گل

بزنه تا برنده مسابقه باشه، بیچاره عمو طالب نتونست کاری کنه، اونم به دلیل زن عمو هام که

دوست داشتندعمو طالب به جای خونه ای در بهشت در ته جهنم جا داشته باشه،  منم دلم خنک

شد چون نزاشت برنامه خودم رو ببینم ولی اون شب فهمیدم واقعا آدم بزرگا چه مشکلاتی دارند

 یه جورایی همدیگر رو قبول ندارند وتنها حرف، حرف خودشونه! حالا با اون سوتی که

داده بودم می دونستم که باید منتظر تهدید پدر برای بستن بند کفش باشم این شد که به ناچارمحکم

دست مادر رو گرفتم که شاید کمک من باشه و اونم با لبخند آروم به من گفت: " دقیقا شیله پیله

یعنی این" هاج واج زل زدم به مادر چون بازهم نفهمیدم یعنی چی!




93/04/04
ن : منصور قلیزاده

جای همیشگی

دیشب تا صبح نخوابیدیم چه شب رویایی بود. به من گفت: امشبم میاد حالا هم لخت با یه شورت

باید کلانجاری داشته باشم با این سشوار لعنتی که بوی سیم پیچ سوخته وصدای وحشتناک فنش

نمی زاره موی خیس حموم رفته ام رو خشک کنم ، ضربان قلبم تند می زنه و شرایط روحی

خوبی ندارم. راستی اگه بفهمه چی، فکر نمی کنم اتفاق خاصی بیفته، نهایتش میگه گورباباش !

خب این امر خوبی نیست. عجب حسن تصادفی، حلال زاده بود. پدر با سگرمه های تو هم رفته

ازدر ورودی اتاق، کادو بدست وارد شد. و یراست رفت اتاق نشیمن روی صندلی کنار پنجره رو

به خیابون نشست. سعی می کنم روبروی آینه طوری واستم که درست ببینمش، نکنه حالش خوب

نباشه که دیگه قوز بالا قوز میشه، نمی دونم چشه! این روزا اصلا روبراه نیست، امّا خوب شد

اومد، چون برای امشب می تونم چند چوق ازش بگیرم، با ناراحتی واندوه پرسید: " پسر، مادرت

کجاست ؟ "  از تو آینه جواب دادم " رفته بیرون درست نمی دونم کجا" فکر کنم صدای سشوار

نزاشت درست بشنوه، چون بر بر نگام کرد. دوباره پرسید: " خواهرات " شونه بالا انداختم یعنی،

چه می دونم ول کن دیگه، اونم دیگه هیچی نگفت... بیشتر از پدر، دلم به مادر خوش  که

وقتای دست تنگی بدادم می رسه،  می دونم چند سال داره جمع می کنه بره مکه، امّا خدا می دونه

از مکه واجبتر پسرش که هیچی نداره، بوی بد سیم پیچ سوخته ول کن نیست. خاموش کردم

وانداختم یه گوشه کاناپه، حالا باید از کمد لباس شیک ترین کت وشلوارم  رو انتخاب کنم  امّا نه،

باید لباس ساده بپوشم که به روحیه من نزدیکتر باشه، درست مثل خودش که همیشه مانتوی

وروسری ساده می دیدمش، آره! این جوری بهتر و البته ادکلن مناسب، اتفاقا دیشب به من گفت : "

متوجه هستی، بوی عطرت داره کم کم منو دیوونه می کنه"  هول هولکی به گوشیم نگاهی می

ندازم، هیچ خبری ازش نیست. باید سعی کنم گوشی بهتری بگیرم، نمی تونم از یاد ببرم که

چه جوری اون یکی گوشی رو  ناجوانمردا با موتور از پشت سرم، از گوشم قاپیدند که کونم

حسابی سوخت. ولی اینبار برای خرید گوشی باید گوش پدررو ببرم، امّا نمی دونم چرا این روزا

رفته تو لک، الان هم نمی خواد، سرشو از روی میز بلند کنه، تو رو خدا ببین چه جوری مث

آدمایی که امیدش به یاس مبدل شده، سرشو رو میز گذاشته، طوری صورتشو با دستاش

پوشنده که آدم غصش میگیره نگاش کنه، شاید فکر اینه چه جوری دوتا خواهری رو سر اخر

عمری راهی خونه بخت کنه ، یا اینکه خواب دامادی منو می بینه! ... زنگ خونه به صدا در

اومد. دیگه فکرکنم مادر اومده،  با حیرت دیدم چطور پدر یهو  سرشو بزوراز رو میز بلند کرد

و راست نشست پشت میزانگار نه انگار تا بحال ناخوش بود. با تشر گفت:

 " پسر مگه نمی شنوی زنگ خونه رو، ببین شاید مادرت پشت در باشه"

"خب بابا، یه چیزی بده می خوام برم خرید پول ندارم "

از روی صندلی بلند شد و دست کرد تو جیبش چهار تا ده تومنی داد و تذکر همیشگی " سعی کن

جنس خوب بخری" همین جوری که دست می کرد توی جیبش،  متوجه دستای چروکیده و رگای

 ورم کرده پوست دستش شدم، حتما باید کاری پیدا کنم واینقد مزاحمش نشم ، بالاخره مادراومد.

  فهمیدم همسایه پایینی، سفره ابوالفضل داشت. تا التماس دعای منو توپاگردراه پله شنید

بلافاصله بیست چوق داد. واز زبونش شنیدم َپکربودن پدر برای چیه

" امروز آخرین روز کاری پدرت بود وهمکاراش براش جشن گرفتند پدرت از امروز

بازنشست شد"

... بیشتر از این فرصت رو از دست ندادم واز خونه زدم بیرون، با چند شاخه گل مریمی و با

هزار امید وآرزو، رسیدم به جایی که پاتوق چند سال قبل زمان دانشجویی ما بود. دیگه ندیدمش،

نفهمیدم چی شد وکجا رفت. وچرا از من نا امید شد.  تا اینکه دیشب در غیاب مادرش از من دعوت

کرد وهنگام خداحافظی گفت: " نمی دونم به تو خوش گذشت یا نه؟ امّا به من که خیلی خوش

گذشت، ولی باید بیشتر دقت کنیم که کمتر خطر کنیم، امشب میام منتظرم باش، درست همون جای

همیشگی"

... خدای من! چقد اینجا شلوغ شده، همه گرم گفتگو هستند. می دونم قهوه دوس داره سریع دوتا

قهوه داغ گرفتم، مزمزه می کنم طمع قهوه تلخ رو، اوهمیشه قهوه دوست داشت. حتی برام فال

قهوه هم گرفته بود. شاخه گل های مریمی کاملا شادابی خودرا از دست دادند. و دیگه اون

عطربوی قبل رو ندارند. و قهوه اش سرد سرد، آروم سرم رو گذاشتم روی میز وبی

حرکت منتظرموندم درست مث یه تکه چوب، ولی ایمان دارم میاد به من که دیشب اینجوری

گفته بود. هرگز، خاطر ندارم رویای صادق به من دروغ گفته باشه، حتما میاد حتما...




93/03/02
ن : منصور قلیزاده

ترس

آدم بی قواره ای نبود وبرعکس چهره کاملا پیرو موهای ژولیده اش، راه رفتنش نشان می داد که سن زیادی ندارد. اوبا خودش حرف می زد. خسته وتکیده روبروی من پشت میز نشست. " باورکنید بی کس کار نبودیم بی کس کار شدیم، تا اینکه سر کله پسر خاله شکارچی اش پیدا شد. خوش تیپ، قد بلندو چهار شونه، من هم بخاطر زنم! اونوتحویل گرفتم، نه اینکه از کسی بترسم نه، فقط حوصله جر وبحث نداشتم حتی از بچگی، وقتی اکثر روزا پدر ومادرم جر وبحث داشتند من از خونه فرار می کردم، تازه از خون می ترسم چه برسه به شکار"

 پنکه دفتر، درست کار نمی کرد. صدای قیژقیژ پروانه پنکه اعصاب خرد کن بود. نگاهش را از پروانه پنکه دوباره به من کرد وادامه داد. هر وقت از کار خسته کوفته می رسیدم خونه، می دیدم پسر خاله احمقش، طوری رو مبل خودشو ول کرده ودوتا لنگشو باز، که انگاری از من طلبکار، وقتی به زنم اشاره داشتم، با چشم ُغرّه می گفت: من که نمی تونم از خونه بیرونش کنم، بعد ببینم اگه فامیل خودت هم بود. اینجوری می گفتی؟ نمی دونم از کدوم فامیل حرف می زد. کاری کرد که پای همه قطع شده بود. اینجا که رسید به پاهاش نگاه کرد. آهسته گفت: ببخشید سیگار دارید؟ بهش سیگار دادم وچوب کبریت هم براش روشن کردم، با هرپک، خاکستر سیگارش می افتاد رو میزو اونم با کف دستش می ریخت زیر میز، شرمنده گفت: شما تا حالا گوشت شکار خوردید؟ من خوردم، خیلی خیلی از کالباس وچی چی برگربهتربود. وقتی قبلنا می پرسیدم خانوم چرا غذا درست نمی کنی؟ می گفت: دست ودلم بکار نمیره، ولی بعدا دیدم برای گوشت شکار حوصله داشت! یک لحظه متوجه تک عکس دخترکوچکم زیر شیشه میزم شد. پرسید: دخترتونه آره؟ درسته؟ خدا براتون نگه داره، من که خدا رو شکر بچه ندارم! دوست داشتم ولی ندارم، می گفت اندامم بهم می خوره، می خواست هیکلش دست نخورده باقی بمونه و راه به من نمی داد. مهم نیست یعنی اصلا هیچی مهم نیست. داشتم می گفتم پسر خاله احمقش اومد اونم با دست پر، کبک و حتی گوشت بزکوهی، خبر ندارید بی رحم، با کلت اومد. من از اسلحه می ترسم، هر وقت کلت می بینم یاد بچگیم می افتم، کلت پلاستیکی آب پاش داشتم، ماشه رو فشار می دادم آب میپاشید به سر صورت خواهرم اونم دنبال من می دوید. ولی بعدا سرنوشت، کلت حقیقی جلوم گذاشت... بی تاب مضطرب بود وفقط حرف می زد. وروی صندلی آروم قرار نداشت. ادامه داد.

قبول کنید گفتگو با کسی که صمیمی باشه لذت بخش ولی گفتگو با این یارو درد آور بود. یادم نمیره، ازش پرسیدم با کلت شکار می کنی؟ خنده مسخره ای تحویلم داد و گفت: راست راستی خیلی پرتی! اسلحه شکارمن کلت نیست. امّا شکارچی جماعت عشق به اسلحه داره، اینه که همیشه این کلت با من هست، بعد وقتی من خر ساده، ازش می پرسیدم، " ببینم یعنی تو همه چی شکار می کنی؟ می گفت: همه چی که نه، هرچی دلم بخواد والبته اجازه نمی دم شکارم دست هر الاغی بیوفته، تازه با نیش خند مسخره ای توام با چشمک که بعضی ها رو نباید شکار کرد باید تور کرد! باور کن هر روز که می گذشت رفتارش زننده تر هم می شد. انقد که حتی به زنم گفتم "نمی دونم چرا، ولی احساس خوبی بهش ندارم قیافه اش یه جوری برام خیلی کدر وتیره ست، وقتی ادم می بینتش قلبش میگیره یا تو دکش کن یا من " ولی توجه ای به حرفم نمی کرد. وحرف اخرش این بود. می تونی دکش کن، ولی من عرضه اینکارو نداشتم! حالا با این همه حرفا، یه چکه آب میدی بخورم، گلوم خشک شد.

 وقتی لیوان آب را پر و گلویی تر و نفسی تازه کرد. ببخشید خسته که نکردم، یه وقت فکر نکنید از ترس دارم حرف می زنم نه ، نه، خیلی وقت بود کسی به حرفام گوش نمی کرد. بعد از مکث کوتاهی گفت: احمق بودند نمی دونستند برای خدا کاری نداره بخواد نشون بده، نشون میده، از طرف شرکت باید یه ماموریت سه روزه می رفتم، کار زودتراز موعد تموم شد. وقتی برگشتم خونه دیر وقت بود. دیدم صدای خنده وز وز از اتاق خواب شنیده می شه، بله! هردوتاشون لخت رو تخت بودند. اصلا فکر شو نمی کردم اینجوری از آب دربیاد دیگه به شوربختی افتاده بودم عصبی شدم، اینقد گیج بودند که نفهمیدند چه بلایی قرار سرشون بیاد. کلت رو از جاش برداشتم ومثل بچه ها ماشه رو چکوندم، ماشه چکید یه تیک کرد بعد یه دنگ این بار آب نپاشید تیر بود. تیراول به زنم خورد وماشه دوم هم یه تیک کرد بعد یه دنگ، تیر دوم هم به  پسر خاله شکارچی احمقش که به التماس وگه خوردن افتاده بود وماشه سوم هم اتفاقا برای مخ اعتماد بیش از حد خودم به زنم کنار گذاشتم، اولش تیک کرد ولی دنگ نکرد! همسایه ها که دچاروحشت شده بودند نصف شبی پشت در جمع شدند که خبر دارید، آقا مصطفی هفت تیر کش شده ...

 سکوت کرد و به گوشه ای خیره شد. قیژقیژ پروانه پنکه دفتر، همچنان اعصاب خرد کن بود. با نگاه خسته وپر ازغم، گفت: قبول کنید تحمل بعضی چیزا خیلی سخته، دستش می لرزید سعی می کرد خونسرد باشه، بعد ته سیگارش را زیر پا له کرد. و وصیت اش رودادکه به دست خواهرش برسونم، زنجیردستبند وپابند جرینگ جرینگ می کرد. لبخند تلخی زد وگفت: نترسید! ترس خوب نیست چون اعدام ترس نداره، حتما برای تماشا بیا تازه خیلیا از دیدن اعدام لذت می برند.اینجا بود که سرش روپایین انداخت روی میز ودیگه هیچی نگفت